تماس باما کتابها سخنرانی ها مقاله ها داستانها سروده ها زیستنامه

صفحه نخست

 

 

 

 سیمای زن درآیینۀ حکایتی از مثنوی
 

 داکتر اسد الله حبيب

 



پیش ازدرنگی برتجلی سیمای زن درآیینۀ حکایتی از مثنوی ، یادآوردنی می شمارم که :
یکم ؛ مثنوی مولوی گنجینۀ دوگونه آموزه هاست : آموزه های برای ویژگان و آموزه های برای همه گان .
آموزه های برای ویژگان یا سالکان ا لی الله مانند مرگ پیش ازمرگ ، عقل کل وعقل جزء ، ستیزه بانفس ، جبرواختیار، قضا وقدر ، حدوث وقدم ، شناخت هرچیزازروی ضد آن ، موضوع ومحمول ، هیولاوصورت ودیگر .
آموزه هاییکه هم برای اهل سلوک وهم برای دیگران اند ، آموزه های همگانی اندوچراغ راه زندگی برای همه .
دوم ؛ گفتنیها وتعالیم مولانا دردو صورت آمده اند .
یکی ، درقالب داستان یا تمثیل ، دیگری درضمن داستان یا درحاشیۀ آن وبسیاری ازآن تعالیم با آیه های قرآن مجید وگفته های پیامبراسلام پشتیبانی می شوند .
دراین گفتار، ازشمار آموزه های همگانی مسألۀ زن را براساس« قصۀ اعرابی درویش وماجرای زن او » بررسی می کنم .
مولانا ازآن عارفانیست که به نقش اجتماعی زن ، وارسته از بدگمانیها وکژ باوریهای جوامع مرد سالار، می نگرد . درمثنوی او زنان نکوکار وزنان بدکار هردو هستند ، چنان که مردان نکوکاروبدکارنیزهردو هستند . مولانا دربارۀ زنان بدکار ، مانند واهله- زن نوح و زن جوحی تنها واژۀ مکررا به کار می برد وزیاده برآن گاهی دربیان سرشت زن تأثیرپندارعام در آثاراو دیده می شود .
داستان اعرابی درویش وزنش دردفترنخستین مثنوی ، ازنگاه اندیشۀ پاک انسان دوستانه وعارفانه یی که درآن تبلوریافته ، نگرش برانگیز است . داستان ازاعتراض زن اعرابی درویش فقیرآغاز می یابد ، ازهمان اعتراضهایی که امروزه درملیونها خانوادۀ تنگدست ما ، بنابرسالاری مرد ، بیشتردردلها اند وکمتربرزبانها وخامه ها .
فشردۀ داستان
درروزگارفرمان روایی خلیفه یی که دربخشش وبخشایش زبانزد همگان شده بود ، شبی زن اعرابی درویشی باشوهرسرگفت وگوی گرفت که تاکی درفاقه وتهی دستی به سربریم وتاکی خویش وبیگانه ازما دوری گزینند ؟
سرافرازی عرب به عطا وغزای ا وست وما نه توان عطا داریم ونه امکان غزا . پس عرب بودن ازما شرم دارد .
شوهرزن را به شکیبایی می خواند وکه همسردرویش هم باید درویش باشد .
زن زبان به بد گویی وپرخاش می کشاید و شوی را طعنه های تند می دهد که گویا اونه درویش است ونه مردخدا ، مردی بیکاره و فریبگراست وازین گونه خشن گفتاری را به اوج می رساند .
بازمرد نرمی ونصیحت را ادامه می دهد وراضی شدن به دادۀ دادگررا پیش می نهد ودرفرجام می گوید که هرگاه آن گفت وگوی خشن ادامه یابد ، خانه را خواهد گذاشت.
زن باشنیدن آخرین سخن شوهر ازگفته های خود پشیمان می شود وگذشته های عاشقانه وپرمحبت شانرا به یاد شوهر می آورد ومی گرید .
مرددرویش به یاد دوستی پیشینه وپشیمانی ازآن چه گفته ورفته ، به اجرای هرچه خواست زن است وعده می دهد .
زن می گوید که باید به بارگاه خلیفه برود که درسخا نامدار است .
بی بهانه که نمی توان رفت .
کوزه یی ازآب باران داشتند . زن بیخبرازآن که دربغداد رودهاجاریست ، پنداشت که خلیفه زرفراوان دارد ، مگرآب شیرین نه . همان کوزۀ آب باران را درنمد دوخت وبه شوهر سپرد .
کوزه با بدرقۀ دعای زن و هوشداری مرد به بغداد رسید .
خلیفه آن آب را با کشادگی جبین پذیرفت وکوزه اش را پراززرکردوبه درویش داد .
و فرمود که از راه دریا به خانه اش بفرستند .
عرب درویش که درکشتی نشست و دریارا دید به سخای خلیفه حیران ماند و سربه سجده نهاد که با این فراوانی آب ، آن کوزۀآب باران را چگونه پذیرفت وچه بهای بزرگ داد !
جایگاه زن دراین داستان
1- زن درفضای عشق ومهربانی
دراین داستان نشان داده می شود که عشق اساسی ترین پیوند خانواده است واین پیوند باگذشت ازهردو سو تداوم می یابد . درتهی دستی چندین سالۀ توان شکن که زن درویش به فریاد می رسد و مرد باشکیبایی درویشانه و دل سپردگی به « الفقرفخری » اورا به آرامش و بردباری فرامی خواند واین گفت وگوتا بامداد ادامه می یابد ، تا آن جا که مرد ناچار ازجدایی سخن می گوید . درآن هنگام زن با اشک وشکستگی از رابطۀ عاشقانه یی که بین شان بوده یاد می آورد :
جسم وجان وهرچه هستم آن تست
حکم وفرمان ، جملگی فرمان تست
گرزدرویشی دلم ازصبرجست
بهرخویشم نیست آن بهرتواست
تومرادردرد ها بودی دوا
من نمی خواهم که باشی بی نوا ...
کفرگفتم نک به ایمان آمدم
پیش حکمت ازسرجان آمدم
خوی شاهانۀ ترانشنا ختم
پیش تو گستاخ مرکب تاختم
چون زعفو تو چراغی ساختم
توبه کردم ، اعتراض انداختم
می نهم پیش توشمشیر وکفن
می کشم پیش تو گردن را بزن
ازفراق تلخ می گویی سخن
هرچه خواهی کن ولیکن این مکن


ومردنیز دربرابرنرمش و پوزش خواهی زن، بیچاره می شود و لب به زاری می کشاید:
مرد گفت اکنون گذشتم ازخلاف
حکم داری تیغ برکش ازغلاف
هرچه گویی من ترا فرمان برم
دربدونیک آمد آن ننگرم
دروجود تو شوم من منعدم
چون محبم ، حب یعمی و یصم ...
سِرمپوشان تاپدید آید سِرم
امر کن تا هرچه بروی قادرم
دل مپوشان تاپدید آید دلم
تا قبول آرم هرآن چه قابلم
چون کنم ، دردست من چه چاره است ؟
درنگرتا جان من چه کــــــــــاره است ؟


مولانا که به چنین پیوند زن وشوهرازجان ، دل بسته است ، این گفته های هردو سورا بسنده نپنداشته خود پا دررخداد می نهد و سخن سر می کند و می گوید :
گریه چون ازحد گذشت وهایهای
زان که بی گریه بد او خود دلربای
شد ازآن باران یکی برقی پدید
زد شراری دردل مرد وحید
آن که بندی روی خوبش بود مرد
چون بود ، چون بندگی آغازکرد ؟
آن که ازکبرش دلت لرزان بود
چون شوی ؟ چون پیش توگریان شود ؟
آن که ازنازش دل وجان خون بود
چون که آید درنیازاو ، چون بود ؟
آن که درجوروجفایش دام ماست
عذرما چه بود چو اودرعذرخاست؟


ازاین گفته ها نه برتری زن برمرد پیداست ونه برتری مرد برزن هویدا ، بل که هردو درهمسنگی ، یارهم و دوستدارهم اند و هردو یکی دیگری را ارج والا می نهند .
چنان که همه بابها وفصلهای مثنوی وهمه نکته های مهم آن با آیت های قرآن وحدیث پیامبراسلام بنیادمند می گردد ، دراین داستان نیزحدیثی ازپیامبرآورده می شود ، که درنبود محبت نیز عزیز نگهداشتن زن نشانۀ خردمندی مرد است . :
گفت پیغمبرکه زن برعاقلان
غالب آید سخت وبرصاحب دلان
باز برزن جاهلان غالب شوند
کاندرایشان تندی حیوانست بند
کم بود شان رقت ولطف ووداد
زانک حیوانیست غالب بر نهاد
مهرورقت وصف انسانی بود
خشم و شهوت وصف حیوانی بود
پرتوحق است آن معشوق نیست
خالقست آن گوییا مخلوق نیست


2- زن مشوره دهنده ورهنمای مرد
مرد دربرابردلسوزی زن سرتسلیم می گذارد و ازوی برای رهایی ازآن تهی دستی توان شکن مشوره می خواهد .
چون کنم دردست من چه چاره است؟
درنگرتاجان من چه کاره است ؟
زن مشوره می دهد که به بارگاه خلیفه ، که دردهش وسخا آوازۀ بلند دارد ، روی آورد . دراینجا اندرز مهم دیگرنیز دلچسپ است وآن این که مشکل خانواده را با مشوره می توان وباید حل کرد . وبا مشوره است که کوزۀ آب باران مرد به کوزۀ زربدل می شود وخانوادۀ درویش از تهی دستی نجات می یابد .
باریک بینی مولانا درروایت داستان
این نکته هم شایستۀ یادکرد است که مولانا درکارروایت داستان هرگز آسان گیروسطحی نگر نیست . به باریکیهایی ازنگاه آدمها ، کنش وواکنش شان و فضای داستان توجه دارد .
مرد درویش اعرابی ، گاهی که می خواهد بگوید که زن جفت مرد است وباید همتای مرد باشد ، دوهمسر را به دو پلۀ بارشتر تشبیه می کند ، که اگریکی سبک ودیگری سنگین باشد ، سرنگون می شود . این برای یک درویش عرب نزدیکترین تشبیه است . همچنان تشبیه به دوتای یک جفت کفش .
جفت مایی جفت باید همصفت
تابراید کارهابامصلحت
جفت باید برمثال همدگر
دردو جفت کفش وموزه درنگر
گریکی کفش ازدوتنگ آید به پا
هردوجفتش کارناید مرترا
جفت دریک خرد وآن دیگربزرگ
جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ
راست ناید برشترجفت جوال
آن یکی کوچک وآن دیگر کمال
من روم سوی قناعت دل قوی
توچراسوی شناعت می روی


بنابر باور جامعۀ مرد سالار ، مرد گویا خردمند تر از زن است وزن را نیمۀ مرد می پندارند نه همتای مرد ، بنابرآن ، زن گاهی که ازمرد ناخشنود است ، برامتیاز ناموجه اجتماعی او حمله می کند ، برعقل او می تازد .
عقل خودرا ازمن افزون دیده ای
مرمن کم عقل را چون دیده ای؟
همچو گرگ غافل اندرمامجه
ای زننگ عقل تو بی عقل به
چونک عقل تو عقیلۀ مردم است
آن نه عقلست ، آن که مار وکژدمست


ومیان مردان چنان پذیرفته بوده است که گویا زنان کنجکاوی وشکاکیت بیشتر دارند وآن خوی زشت پنداشته می شده است و ازآنست که مرد اصطلاح « تحری زنانه » را به کار می برد و تحری یعنی شکاک بودن و بی باوری اورا آماج می گیرد . و به وی می گوید :
ای زن ، ارطماع می بینی مرا
زین تَحَری زنانه بر ترآ
این طمع را ماند ورحمت بود
کو طمع آن جا که آن نعمت بود؟
امتحان کن فقررا روزی دوتو
تا به فقراندرغنا بینی دو تو
صبر کن بافقروبگذاراین ملال
زان که درفقرست نورذوالجلال


مولانا درفرجامین بیتهای این حکایت خواننده را هشدارمی دهد که به آن به دیدۀ حکایت ننگرد ، بل که چونان رویه یی اززندگی روزمره بشناسد .
حاش لله این حکایت نیست هین
نقد حال ماوتست این خوش ببین


نگرش حق بینانه و دادگرانۀ مولانا نسبت به زن ، گاهی بنیاد مند تر می گردد که نوشته های مناقب نامه نویسان را نیز ازنظربگذرانیم که هفتۀ یک بار درمنزل گرجی خاتون بازنان سماع می کرد و گاهی که با شمس آشناشد ، همراه او وزنان خانواده سماع می کردند . ونخست کرای بزرگ مولانا را به سماع برانگیخته است ودیگر گواهیها ی ازاین دست .
درپایان وحاشیه گونه
می باید یاد آورد که این داستان نیز مانند دیگر داستانهای مثنوی درهمان لایۀ نخستین پایان نمی یابد ، و لایۀ دومین که نمادینه هاست ، برای بهره وری ويژگان کشوده می شود ، مانند :
چیست آن کوزه تن محصورما
اندروآب حواس شور ما
آن سبوی آب دانشهای ماست
وان خلیفه دجلۀ علم خداست
هم عرب ما هم سبو ما هم ملک
جمله ما یوفک عنه من افک


درنمادسازی این داستان ، چنان که پیش ازاین اشاره شد ، زن نماد حرص وطمع شناخته می شود ومرد نماد عقل که همان سایۀ کمرنگ تلقی عام برذهن وزبان مولاناست .
عقل را شو دان وزن را حرص وطمع
این دوظلمانی ومنکر عقل شمع
بدین گونه ، پرسمانهاییکه درحوزۀ آموزه های همگانی مولانا جلال الدین محمد جای دارند ، مانند مسألۀ زن ، هرکدام نگرش برانگیزاند و باریک بینی موشکافانۀ آن خداوندگار سرزمین سخن وسرایش ، درپرورش وبیان آنها کم همتا و شگفتی آوراست .


هامبورگ ، نوامبر2007
دکتراسد الله حبیب