تماس باما کتابها سخنرانی ها مقاله ها داستانها سروده ها زیستنامه

صفحه نخست

سروده ها

 

دورناآشنايی طلوع طلايی  غزل تاک دردِ  بی دردی سوارخاموش ارغنون باران

سرک

دجله  درخت سايه ها مرگ یادها 

جوگی

نه آهن ، نه آيينه 

بيت بيدلانه 

شستشوی باران 

اشک سنگ

اين روزها

 يسنای ديگر

قفس  

بازکن در را  

آمده بود  

زنجيرآزادی 

نشد 

شب بادهای کابل  

قصۀ غربت

سواران رفته 

درويش دُرد نوش 

ای آسمان!

خط سرنوشت 

نوای آتشين

شاخۀ ياسمن

سربدارها 

درباغ برگ نيست 

بام دنيا

شراب و شعر

بتکده ها

 دعا 

غربت

من و تو

ناله ها

 بيگانه

     

دامن صحرا

ياد آيدم 

بزم خرابات  

 

 

نهالهای دوبيتی

 

چه شد که از چمن چهره ها تبسم رفت؟

 شکوفه های سلام ازلبان مردم رفت ؟

 خروش طبل نشست و هوای نای شکست

 ترانه ترک شد ، از تار ها ترنم رفت

تنورشهر وده ما  ، تنور توفان شد

و « نان خاصه » شدنها زذهن گندم رفت

 زخشم راکت و در داروگير دُره و دار

صفای سينۀ چشمه زخاطر خم رفت

 کران کران افق چادر عزا گرديد

شکسته بال ازان کاروان انجم رفت

نهال سبز دوبيتی شام کوچه شکست

چراغ خانه فغان گشت و در تظلم رفت

نکوهشی نه زجور و ستايشی نه زداد

شنيدنی شدن از تخمۀ تکلم رفت

 

ارغنون باران

بنواز آسمانا  ،   دمی ارغنون باران   !

که به  باده سرسپارم  ،  زغمان روزگاران

چو نمانده برگ وبارم ، زخزان چه بيم دارم

منم آن درخت سبزی که شکسته در بهاران

پس ازين شکايت خود ببرم به درگۀ  غم

که چه داغهاست بردل زجفای غمگساران

ز زوال مهر در بين خلايق است شايد  

 که گهی زمين بلرزد چو زباد برگ داران 

بده آن گرانترين  رطل هزارساله می را

که خراب شد جهانی ز غرور هوشياران

 

سوارخاموش

زکوچه های کدام ای سوار می آيی  ؟

که درلفافۀ گرد و غبار می آيی   

يکی دو حرف توان بااشاره ها هم گفت

چراخموش و چنين رازدار می آيی

پر کبوترقاصد چه گونه شد که شکست ؟

که سوگوار ازآن گيرو دار  می آيی

بسيست يار عزيز و ديار يار عزيز

خوشامدی که تواز آن ديار می آيی

تمام فصل زمستان نيامدی ، گفتم

مگر سوار سمند  بهار می آيی

چه ماه ها که به خود وعده وار می گفتم  

اگرچه دير ولی مژده بار می آيی  

چه رفته است درآنجا که گفتنش نتوان ؟  

نگفتنی به لب  از شهر يار می آيی

 

دردِ  بی دردی 

امشبم دل باز سوی کوی جانان   می برد

هردو مستيم و خراب ، افتان و خيزان می برد

 دامنم پر نقش خون و ديده ام خونابه بار

 دست شوقی  لعل را سوی بدخشان می برد   

گفته بودم ، ما و دل و ين کنج زندان فراق   

می رود زندانی و باخويش زندان می برد

 کی به آن در می توان پا با تهی دستی نهاد   

 چشم من نذرسرش يک مشت مرجان می برد  

 شرم آن عشقی که مجنونش بيابان گرد شد

عشق ما عشقيست کزجا صد بيابان می برد   

شعله ورباد آتشی درجان ما افروخته  

تابپای دار مارا رقص رقصان   می برد

درد جانکاهيست بيدردی نصيب کس مباد  

مستی ازمی ناله ازذهن نيستان می برد  

ماودل مست و شب مهتاب مست و کوچه مست  

اين دل امشب  کش  کشانم  از گريبان ، می برد

  

غزل تاک

دوش دل گفت که برروی کس حيران نشود  

دارم اميد که ازگفته پشيمان نشود

گرچه بسياربود موی پريشان همه جا

اين دلم جز به هوای تو پريشان نشود

جام لبريز می و تير نگاهت به کمان

نرگس کافرتو هيچ مسلمان نشود

رۀ خمخانه نشانم بده ای ساقی مست

مشکل عشق به يک دو قدح آسان نشود

کاربارند جفا پيشه گرافتاد بترس

اين گره باز به سرپنجه و دندان نشود

آنقدرنغمه که درباده  دميدند همه

من ندانم که چرا جام غزل خوان نشود

عندليبانه سرود از سرسوزاست حبيب

طوطی از مکتب تقليد سخندان نشود

  

طلوع طلايی 

هزاران نگه فرش هر رهگذاری

که آيد مگر از کناری سواری

يکی آگه از درد دلهای خسته

خبردار ازسوگ هرسوگواری

فرازندۀ بامهای فتاده

يکی چشمه درتشنه لب باغساری

برهنه سران را يکی سايه بانی

به عريان تنان جامه را پود و تاری

ببافد ازين تيره شب آفتابی

ستاره کند خرمن از شام تاری

نوازش دهد گيسوی سايه ها را

چراغان دماند زهرمرغزاری

سکوت غماگين دنيا بشويد

قناری بروياند از هر کناری

سواری ، زرادشت واری ، مسيحی

طلوع طلايی صبح بهاری

سواری زقشلاقهای خودما

نه بيگانه يی و نه بيگانه واری  

  

 دورناآشنايی

دريغا ازين دور ناآشنايی

که ياران ندانند غير جدايی

دريغا ازين روزگار گزافه

که فرعون بسيار و کبر خدايی

دريغا که اين زندگی دوروزه

سرايد به آزار و زورآزمايی

نه در می گساران شبی شور مستی

نه در پارسايان کمی پارسايی

ازين خوب رويان بد خو نيايد

بجز خود پرستی بجز خود نمايی

حيامرد و درموزيمها نهاده

بيابی مگر پيکر موميايی

هنر گر نباشد بزرگی نيايد

به عزت فرو شی و شهرت گدايی

به بد مگذران ، زندگانی نباشد  

بجز راه کوتاه واپس نيايی 

  

يادها 

مرا زان بهاران که در ياد مانده

برافتادن سرو وشمشاد مانده

کسی هم نداند که آنجا درختی

رها از تبرهای بيداد مانده

کسی هم نگويد که ديواری آنجا

زتوفان بيداد آباد مانده

اگر سنگ ماندست ، سنگ سياهی

نشانی ارواح ناشاد مانده

نه شمعی به بالين جاميست برپا

نه نقشی زانگشت بهزاد مانده

ازين گورکنها يکی کوهکن نی

کجامردی ازنسل فرهاد مانده ؟

نپرسد کسی زان تبار تکبر

چه خواهند ازان خاک برباد مانده

 زمظلومی ِ آن کبوتر بنالم  

که دربين شاهين و صياد مانده  

  

 مرگ 

گمان مدار که مرگ

يکی نرفته رهيست

زجاده های هراس و حصار آهن جبر

به انجمادوسياهی و هيچی وپوچی

به شام قطب جنوبیِ بی نهايت گور

گمان مدارکه مرگ

روايتِ دگريست

زسنگواره شدن ، باگياه پيوستن

محيط دائره را هردو سر به هم بستن

حلول درنفس ذره ذره خاک  قبور

گمان مدارکه مرگ

درآخرين پرده

يک آخرين بازيست

ازين درامۀ مرموززندگانی نام

و بازی  ايست ضرور

گمان من که دگرهيچ نيست مرگ ، مگر

 ادامۀ دگرراه زندگانی ماست

رهابه دامن هستی بيزوال شدن

زمان زيست درآغوش بيزمانيهاست

به نام مرگ يکی

به سوی چشمۀ نور

به ساحت ابديت کشيده راه عبور

 ابومسلم 

ابومسلم ،

سمندش زيرران شيهه کشان ، چون ابر توفان زا

چپن بردوشش ابريشم

کمربندش همه طلا

ابومسلم ،

سواری موزۀ چرم گوزنش زينت پاها

نگه برقلۀ پامير

ودرکف سيمگون شمشير

زبادوبارش تاريخ می توفدچنان دريا

ابومسلم ،

هزاران دردرجانش که می سوزد خراسانش

دلش تنگست ازين دهسالهای اشک و واويلا

  خرامد يک سرپل ٭  اشهب خوش يال ازدنبال

نورديده فراخا ريگ داغ سيستانهارا

خراسان چشم برراهش

درين بی قهرمانی ازقرون و قصه ها روزی شودپيدا

______________________

 ٭ _ زادگاه عبدالرحمان ابو مسلم را دهکدۀ سفيدنج

انبار _ ولايت سرپل افغانستان گفته اند .

 

دجله 

دجله چوشاهبانوی زرينه گيسوان

 برمخمل بريشم نارنجی غروب

 رفته به خواب ناز

*

خرمابنان لاغر ،  باچارتارباد

شعرِِِِ ابونواس

خوانند در سراچۀ وی سالهاست باز

دجله :

اين کاروان پويۀ پيهم ، تمام نقش

جاری لحظه ها

تا بيکرانه پهنۀ فردا کشيده راه

 

دجله :

تصويريادهاست

ازآن  پياده گان  

درخلوتش که آتشی افروختند ، گاه  

  

تصويريادهاست

اززايران بسته  به هم چند استخوان

ازصوفيان ژنده به دوش برهنه پا

وز حاجيان گيس سپيد نمدکلاه  

 

دجله :

ازشعر عاشقانه

آن کهنه دفتريست

بابيشمار رويه

بابيشمارخط

ازنسلهای رفته و پيشينه عاشقان

  

درسطرسطرلغزش موجش بود نشان

 

دجله:

ديوان خواندنيست

آيينۀ قديمی زرکارديدنيست

دريادماندنيست

بنويس دجله را

اين دجله را بخوان !

 

بغداد ، روزهای مهرجان المربد ، سال

  

سايه ها

خمش درسايه ها بامن روان بود

حضورش را سکوتی ترجمان بود

به خود گفتم چرا سيرش نديدم

نديدم ، پشت لبخندی نهان بود

  

درخت

 

آن تکدرخت بر سر راهم که روزگار

باهرزبان ، به من سخن از جنگ می زند

هررهروی به سايۀ من خواب می شود

برخاسته به شاخۀ من سنگ مي زند

 

سرک

 

خانه از اشک يتيمان شده غرقاب چکک

گله داريم هميش و همه ازچرخ فلک

سرجمشيد برهنه که عقاب آرد تاج

 سام فرزند نهد در برالبرز  ، چتک

فخرکاووس بود بستن دست رستم

فخررستم که زند زخم به سهراب خپک

نيم دنيا سيه ازسوگ سياووشان است

نيم ديگر به چراغانی ودهل و تنبک

شرق در آتش و شرقی پسران رو به فرار

سوی آن غرب که از شرق  خطرناک ترک

اين زمان آمده ليلی به فغان ازمجنون

مانده فرهاد زبدخلقی شيرين هک و پک  

برزبان حرف بسی و همه از جنس دروغ

کله ازگفتنی هيچ مگو گشته تکک

بخل و خودخواهی و بيباوری و سنگ دلی

همه در بستر بيداری ما گشته خسک

همه جا زمزمۀ لاف نژاديست بلند

قوم ما ازهمه سر ،  قوم شما است پچک

ازدگرگشتن ارباب به دهقان چه رسد

چارقش کنده و صد پينه به دوشش کيپنک

باغبان جامۀ زربفت مبارک ! چه غم ار 

باغ خشکيده و يک برگ دران نيست درک

بازسازند به زودی سرک و جادۀ شهر

نتوان زود ترک بين دو دل ساخت سرک

 

 اين روزها 

اين روزها زآهن ،  آهن ربا گريزد

پروانه ازچراغان درشامها  گريزد

گرتارتار طنبور يک روز نغمه گربود

ازدام تار امروز مرغ صداگريزد

چيزی نمی نمايد آن سان که هست ،  ازان رو  

آيينه ازتصاوير تا ناکجا گريزد

فواره های ناله خشکيده برلب نی

نی بهتراست ديگر در بوريا گريزد

ديوان دهرخاليست ازواژۀ محبت

اين واژه هست يا از چشمان ما گريزد

بيگانه را چه عيب از  بيگانه گرگريزد

امروز آشنا هم از آشنا گريزد

دست بدان فزونتر دردامن دعاهاست

خواهد زدست مردم روزی دعاگريزد

ماوشما شکسته هم ماوهم شمارا

کی باشد ازميانه ماوشما گريزد  

افيون زندگانی گاهی چنان شود تلخ

بيمار ازطبيب و درد از دوا گريزد

 

اشک سنگ

يگان زمان همه جاتنگ و تارمی گردد

درخت و سبزه و سنگ اشکبار می گردد

يگان زمان به جهان ناله يی نمی گنجد

زمين سينه زغم خار زار می گردد

يگان زمان همه جا بابهار می خندد

 وواژه برلب مردم بهار می گردد

يگان زمان تنت ازشادمانی مجهول

فروغناکترازچشمه سار می گردد

يگان زمان به که گويی ،که نيست هم نفسی

به دوش طاقت تو غصه بار می گردد

يگان زمان به خداهم نمی توانی گفت

ازآن چه دردل تو باربار می گردد

چه زندگی عجيبی که آدمی هرروز

به عالم عالمِ پرسش دچار می گردد

 

شستشوی باران 

بگو تادست و دامن را بشويند

زکبروکينه ميهن را بشويند

نمی شويد چو باران خون خاکی

بگو باران بهمن را بشويند

چو دارد هرصدايی رنگ شيون

 زآوا رنگ شيون را بشويند

به شستنها نرفت ازشب سياهی

کنون بايد که شستن را بشويند

اگريک تخم ناشسته فشاندند

صبابايد که خرمن رابشويند

اگر امروز هم  نايد به ميدان

زشهنامه تهمتن  را  بشويند

 

بيت بيدلانه 

ازدست دهر داغی ،  بر دل نشست  مارا

باهرخسی و خاری ، چون دسته بست مارا  

رهن کتاب چون می ،  سجاده را نگيرند

اين فقر آبرو ريز  خواهد شکست مارا

ازمی نبود شبها   گم شد که راه خانه

يک بيت بيدلانه  می ساخت مست مارا

آخردلِ شکسته   باتارِ تار بستيم  

هررشتۀ اميدی   يک يک گسست مارا

دررزم بد بياری ،  دستيم و دامن صبر

آن نيز رفت خواهد ،  روزی زدست مارا

در عمرخود نبيند ،  يک لحظه روی خوبی

تيری که خورد برما ، خاری که خست مارا

خودکِشته را دروديم ، يا آنچنان که گويند

اين سرنوشت بود از ،  روز الست مارا

ازخصم مهربانی  ،  اميدوار بودن ؟

ای مدعی مپندار، آنگونه پست مارا

پيمانۀ تهی را برتاق می گذارند  

از خاک ياد رفتن کردند  هست مارا  

 

نه آهن ، نه آيينه 

تا زيورکسان نشوی ، سيم و زرمباش

تابال تير ازتو نسازند ، پر مباش

هرچند پايمردی پولاد دلکش است

پولاد باش و خنجر بيدادگر مباش  

چون موج ، نبض هستی دريا شدن خوش است

 برتاج هم برون ببرندت  گهر مباش

بيد و چنار باغ به هم پند می دهند

تاسنگ رهگذر نخوری بارور مباش 

درکاج بيشه قصد تبر گشتنت چو نيست

هشدار ،  نيز دستۀ ديگر تبر مباش

فرياد خيز حنجرۀ  بينواست  دهر

گردست ياوری نشدی گوش کر مباش

زرباش يا که آهن و ياشيشه يا که سنگ

دردست خويش باش ، بدست دگر مباش  

عمرِ تو گردشِ متماديست گِرد « من »

بگذر زعشق آينه و خود نگر مباش

 

جوگی

جوگی به شانه بازببين ، باز فال من

فردا چه می شود که چنين است حال من

هشدار صبر شانه مبادا که سررود

چون مانده بی جواب هزاران سوال من

بدبخت باغبانم و بسيار ديده ام

بشکسته اند گاه شکوفه نهال من

آن کوزه ام که از گل فردوس ساخته

آن گه زند به صخرۀ دوزخ کلال من

ازدشتهای خرمن آتش گرفته ام

زانرو هنوز شعله فشانست بال من

جوگی ببين به شانه ،  کزين پس چه می شود ،

ديگرچگونه می گذرد ماه و سال من ؟

بنگر اگر دو باره بيايم درين جهان

درمنقل چه حادثه سوزد زگال من ؟

جوگی به شانه باز ببين باز فال من

بکشای يک دورمز زنقش مآل من

 

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود وليک به خون جگرشود

                                حافظ

نشد 

گفتند روزگار دگر می شود  ، نشد

شام غريب نيز سحر می شود  ،  نشد

پيش بهار فرق گل و خار هيچ نيست

يک روز خار سنبل تر می شود ، نشد

فرياد نا توان که اثر هيچگه نداشت

تيرگذشتنی زسپر می شود ،  نشد

گفتند : دشتِ از علف وسايه بی نصيب

پر از گل و گياه و شجر می شود ، نشد

باران اشک کودک بی نان بی نوا

روزی بدل به مشت گهر می شود ،  نشد

گفتند :   « سنگ لعل شود در مقام صبر »

« آن هم مگر به خون جگر می شود »  نشد .

گفتند خوش بزی که ستم پايدار نيست

آيين داد رسم بشر می شود ، نشد   

در رود بی کران  خرد  باطن  بشر

گفتند :  شسته ازهمه شر می شود ، نشد

 

زنجيرآزادی 

ای در همه جا و هيچ جا ، آزادی

عنقای تمام قرنها ،  آزادی

 ای خواب خوش هزارها سال بشر

مهر تو به دل گرفته جا ، آزادی

ازسيم سخن دام و قفس می سازم

تا صيد کنم نام ترا ، آزادی

اما به تو هيچگاه دستی نرسيد

 بيرون همه  دست دعا ، آزادی

 سرباخته گان راه تويافته اند

 يک بند دگر زبندها ، آزادی

 تا زندگيی هست به بندی بنديم

ای نيستی هست نما ، آزادی

با نام تو زنجير دگر می افتد

ازدست دگربه پای ما ، آزادی

  

آمده بود  

آمده بود ديدنم ، دست مرا شکسته ديد

پای مرا به بند ها از همه سوی بسته ديد

من کو ؟ در فرامشی دست و دل شکسته يی

دست و دل شکسته در بی هنری نشسته ديد

من کو؟ برگ خشک از شاخۀ خود رها شده

تار اميد برگ را از همه جا گسسته ديد

آمده بود ديدنم ، ديدن آن که نيست من

باغ خزان شده وزان ،  مرغ نشاط جسته ديد

آمده بود ديدنم ، ديد که من نه آن منم

 تيرزمانه خورده يک  آبله پای خسته ديد

  

بازکن در را  

بازکن در را که آزادی و نان می آورند

خاک می خواهند ، يعنی رايگان می آورند

بندوبازِ بازوبسته بودن در نيستند

نان وآزادی زراه آسمان می آورند

گرنياوردند نانی ، خير ، بهرزلف ما

 شانه های بهترين نوع جهان می آورند   

نردبان آسمان مولوی نايد بکار

 ازبرون هرگونه خواهی نردبان می آورند

ازشبان هم مهربان تر گرگهاآورده اند

گرگ هم طبق تقاضای شبان می آورند

دزد را اول  به  آن سو ها اشارت می کنند

بعد بهرپاسبان هم پاسبان می آورند

ارمغان حرف نشنو های آزادی طلب  

کنده و زنجير آزادی نشان می آورند  

ازبرای باغها رنگ دگر آورده اند

آب ازجوی دگردربوستان می آورند

مرغ بايد بازبان دام خوشخوانی کند

آن زبان را گرنداند ترجمان می آورند

 ريزمی کردند جلهايی که دی از عشق باغ

بهرصيادان کنون تيروکمان می آورند

______________________________

جل : (جَ)  پرنده يی خوش خوان ، باتاجی کوچک . درايران چکاوک می نامند .

ريزکردن : خوانش پيوسته  و دوام دار جل .

  

قفس  

صد نسل کبک مردند ، اما قفس بحال است

زين بيشتر ببالد ، بسيار احتمال است

ازبهرماهيان در ، هيچ آبگير جا نيست

تمساحها برآيند ، انديشۀ محال است

دنيا شدست دشت آوارگی مردم

درسرنوشت آدم ، اين آيت زوال است

از دل اثر مجوييد ، درهيچ جای دنيا

يا هست جای جايی ، کم چين و خال خال است

گويند بی شمالی برگی زجا نجنبد

گه خود نمايی برگ ، انگيزۀ شمال است    

هرروز می فزايد بر اشک و آه مردم

فردای نارسيده در زيريک سوال است

فرزند می برآيد مشتاقِ سنگ بازی

اين سرنوشت شوم و دردآورکلال است 

درمسلخ زمانه   ،  آدم بهاندارد

شرما برين تمدن ، اين چيست ؟ اين چه حال اس

 

 يسنای ديگر

ای قامتت قصيدۀ شيوای ديگری

هر واژۀ تو ساغر صهبای ديگری

بی اختيار سوی تو ره می کشم مدام

درآتشم ، جدا زتو،  هر جای ديگری

بگذار ديگران همه لاف و فا زنند

ماراست در ميانه سخنهای ديگری

زردشت وار زمزمه ام ذکر خير توست

 درخاطرم چو تابش يسنای ديگری

سهل آنچنان شکستنم ای سرنوشت نيست

نی دارم از تو ترس و نه پروای  ديگری

صبرمسيح نيست مرا ليک زندگی

بردوش من نهاده چليپای ديگری

گرديگری خيال تو در سر بپرورد

هم وای بر دل من و هم وای ديگری

  

خط سرنوشت 

گفتا : « خدا به ناصيۀ هرکه خط نوشت »

آری نوشته  ، ليک چرا بی نقط نوشت  ؟

اين خط سرنوشت چرا نيست خواندنی  ؟

آخر چرا زهرکه به ديگر  نمط نوشت

معلوم نيست مرز غم و شاد کامی ام

 با اين دبيره شادی و غم  مختلط نوشت 

هرخنده نا شگفته شود پايمال اشک  

 اين خط سرنوشت ، نگويم غلط نوشت .

دنيا ست اشک و دشنه و دود و فغان ، مگر

 ازخون بيگناه به هر گوشه شط نوشت ؟

نی می توان زدود و يا کاست يا فزود

اين است آن خطی که خدا بی سقط نوشت .

 

ای آسمان!

ای آسمان خوب  ، دگربار بم مبار

نانی که دست غير فرستاده هم مبار

چون ديگرآسمانها باران ببار و برف

باريده يی زياد  ، دگر اشک غم مبار

ای آسمان آبی ميهن  ، ترا قسم  !

برهرچه روشنيست که خورشيد کم مبار

مردم خراب و خسته و چون شيشه نازک اند  

يعنی به شيشه خانه  تگرگ ستم مبار  

ای آسمان که چشم اميد دعا تو ای

بم هيچ گاه ، بر دل پاکت قسم  ، مبار

يک خورد کشورو همه جا کرسی وکلاه

هشدار ديگر افسر و طبل و علم مبار

 

درويش دُرد نوش 

بردور ماهِ رويت اززرکشيده هاله

آبی چشمهايت برملک دل قباله

آياچه کفر گردد جام از کف تو گيرد

درويش دُرد نوشی از شرق ديرساله

گرجام باده خاليست ، درسازسوزشی نيست

پرکن پياله يعنی  ،  در نی بريز ناله !

مانيز می پرستيم ، بس کهنه کار استيم

خمخانه ها شکستيم دردشتهای لاله

دريای زندگانی کشتی به کار دارد

يک شيشه نيز دارد يکروز حکم جاله

ملای کوچۀ ما ازما کناره گيراست

عاشق به آفتابه است اين دشمن پياله

 

سواران رفته 

درخت هرچه نشانديم برگ و بار نياورد