تماس باما کتابها سخنرانی ها مقاله ها داستانها سروده ها زیستنامه

صفحه نخست

 

 

 

     De- automatizationسکته یا    د اتوماتایزیشن 
در شعر بیدل

 داکتر اسد الله حبيب

 

 

سکته در شعر شناسی درنگ کوتاهی در شماری وزنهاست و آن را سکتۀ عروضی و سکته ملیح هم می گویند. سکتۀ عروضی در وزنهای دوری روشنتر است.
به کردار این غزل جلال الدین محمد بلخی :
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ما ایم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفاکن
بر وزن :
مستفعلن فعولن، مستفعلن فعولن
يا این غزل حافظ شیرازی :
چندان که گفتم ، غم با طبیبان
درمان نکردند، مسکین غریبان
بر وزن :
فع لن فعولن، فع لن فعولن
در چنین اوزان بین پارۀ نخستین مصرع و پارۀ دومین درنگی ناگزیر است. یعنی بین « رو سربنه به بالین » و « تنهامرا رهاکن » که در« درنگ گاهها » می توان حروفی جا داد که در تقطیع رها می شوند. (1) این مورد کار برد سکته را در این گفتار، نخستین مورد می نامم .
در رواج اهل سرایش و سنجش شعر، هر گستگی وزنی یا هر لغزش وزنی سکته نامیده می شود، این را دومین کار برد واژۀ سکته می شمارم .
از این دیدگاه سکته شکستگی وزن شعر است و از کاستی های وزنی شعر شناخته می شود. گاهی شاید سکته در متن نباشد، مگر خواننده شعری را سکته بخواند. یعنی شعر را همساز با بحری که در آن سروده شده است خوانده نتواند . این سومین مورد کار برد واژۀ سکته است که آن را سرود سرایان پیشین « سکته خوانی » می گفتند. سکته خواندن شعر از رها کردن حرفی یابی جا گذاشتن فشار آواز و یا آلش کردن واژه یی با واژۀ همانند مگر با تلفظ مختلف یا رعایت نکردن کسره های اضافت و لغزشهای گوناگون دیگر، پدیدار می شود .
عبدالقادر بیدل 1644)_ 1721م) واژۀ سکته را به معنا های نخستین و سومین چند بار در شعربه کا ر برده است .
آز آن دو مورد با آوردن دو نمونه می گذرم :
سکتۀ عروضی یا سکتۀ ملیح :
دم تقریر اگر گاهی نفس دزدم مکن عیبم
بطور اهل معنی سکته نا موزون نمی باشد
***
کلـــک بیدل هـــر کـــجا دارد خــــــرام
سـکته هم نازروانی می کــــــــند ( 418)
به معنای سکته خوانی :
بنظم عمر که سر تا ســـرش روانی بود
خیال هستی موهوم ســـکته خوانی بود(443)
***
سخن شد داغ دل چون شمع از آتش بیانیها
معانی مرد دردوران ما ازسکته خوانیها(86)
***
نظم امکانی کجا ضبط روانی می کــــــند
کوه هم گر پا فشارد سکته خوانی می کند (655)
سکته به معنای دومین که اشاره کردیم ، یعنی خطای وزنی سرایندۀ شعر، در سروده های بیدل نیامده است. چهارمین معنای سکته، یعنی بازداری از خوانش شتابناک و عادتی متن با آوردن شگرد های هنری و ساختار های نوین زبانی که آماج این گفتار است ، تنها و تنها در شعر های بیدل یافته می شود. بدیگر بیان، من کاربرد واژۀ سکته را بدین معنا درآثاردیگرسخنوران فارسی سرای ندیده ام .
پیش ازآنکه به روشن سازی معنای سکته درآن کار برد بپردازم ، باید یاد آورم که گاهی به برخی مقوله هایی هم در شعر پیشینیان و هم اکنونیان روبه رو می شویم که با ارزشنما های شعر شناختی بدیع و بیان شناخته و کار برده ، شناسایی نمی شوند. در چنان پیش آمد ناچاریم به بلاغت اروپایی رو آوریم. این چنین روش در پژوهش های ادبی ما بی گذشته نیست.
جان ماکوروفسکی- یکی از پایه گذاران مکتب زبان شناسی پراگ در سال 1930 ، سبک را فورگراوندنگ تعریف کرد. به دیدۀ او زبان روز مره، عادی، روان و عرفی است، طوری که به کار برنده از زیباییهای آن بی خبر است. در شعر (ادبیات ) زبان داتوماتویزد، دشوار و شگفتی آور می شود، یعنی در روانی آن مکث و وقفه ایجاد می گردد. و این به سبب آن است که درزبان فورگراوند Fore Ground یعنی بر جستگی و چشمگیری پدیدار می گردد پس بالنده گی زبان ادبی در ایجاد مکث و درنگ در آن و ستیزه با روانی و عادی بودن سخن است .
در بلاغت اروپایی روانی متن عادی را در مقایسه با متن ادبی اتوماتایزیشن Automatization می گویند. اتوماتایزیشن یعنی چنان بافت واژه گان که ذهن با آن عادت کرده است و نورافگنی آشنایی پیشینه و حدس و گمان ، حتی پرده از روی واژه گان نخوانده بر می دارند .
مگر متنهای ادبی بنا بر برجسته گیهای شکلی و محتوایی یعنی فورگراوندنگ از آن روانی عادی و آشنایی معمول بر کنار می گردند (2)
فورگراوندنگ چنان کار برد شگرد ها و فنون شعری را می نامند که بعد احساسی اثر نگرش را به خود می خواند .
اصطلاح فورگراوندنگ به ویژه در بارۀ زبان شعر به کار می رود. فورگراوندنگ خوانش را « دی اتوماتایزد » می کند و نگاه را از چیز بیان شده به سوی چگونگی بیان می کشاند.
جان موکروفسکی در مقاله اش زیر عنوان « زبان معیاری و زبان شعری » می نویسد که :
« نقش زبان شعری با پیش کشیدن اصالت احساس و در نتیجه اصالت زبان و دور از وظیفه افهام و تفهیم ، در حد اعلای فورگراوندنگ ( عادت ستیزی و سلاست زدایی ) نهفته است. فورگراوندنگ درست با مقوله های « بیگانه سازی» و « شگفت نمایی » ویکتور شکلوفسکی همساز است.» (3)
در سروده های بیدل درچند جا واژه سکته به چنان معنایی به کار رفته است که از معنای مروج ادبیات دری بسیار دور است و ازمقوله های زیبایی شناختی مروج هم نمی توان کلیدی برای گشایش آن یافت.
بیدل در شماری بیتهای دیوان غزل ودورباعی، تا جایی که من دیده ام، سکته را نه به معناهایی که مشهور اند ، بل که درست به همین معنای سلاست زدایی و عادت ستیزی در بیان شعر با ایجاد بر جسته گیهای هنری و بلاغی ، به کار برده است .
پیداست که در سروده های بیدل هر ترکیب و عبارت نوزاد ، هر وزن مهجور، هر خیال نازک و مضمون بندی تازه و بیگانه ، مکث و تأمل می خواهد .
سکته در بیتهای یاد شده بیدل ، درست به معنای داتوماتایزیشن آمده است، تنها با آن شرط که این اصطلاح را با اندک گسترده گی معنایی در نظر بگیریم .
سازگار با بیان مکتب زبان شناسی پراگ، روانی زدایی در کلام ادبی ، در مقایسه با کلام روز مرۀ عادی ، مشخص می شود مگر از نگاه بیدل سلاست زدایی یا داتوماتایزیشن شعر اورانه در همسنجی با شعر فارسی بلکه در مقایسه باشعر سبک هندی و شعر هم زمانان او به دیده باید گرفت .
یکی از بیتهای بیدل که در آن « سکته » با بار معنایی سلاست زدایی به کار رفته این است:
بیدل نکند موج گهر شوخی جولان
در سکته شکستست قدم شعر روانم (994)
موج گهر که همانا سایه روشن سطح گهر یاگوهر یا مروارید را می نامند ، به موج آب مانند است مگر جولان و پویایی موج آب را ندارد ، گویا، موج گهر به نورم تازه ایستایی و ثبات رسیده است. همان گونه شعر بیدل که از سویی پوینده و روان است در سکته ، یعنی سکوی ابهام سلاست ستیز تکیه زده است، یعنی به سبک رسیده است. من سبک را انحراف از نورم نمی پذیرم، بل موافقم که رسیدن سخن یا سخنور به نورم تازه تعریف شود.
بیدل در این بیت، شعر خود را در پهلوی موج گوهر ، بر موج آب برتر می نهد و با تعبیر « قدم در سکته شکستن» به ضرورت مکث و تامل در خواندن و در یافتن معنای سروده ها اشاره می کند.
باز تصویری ازموج گوهر که درخشش و تابناکی ایستا دارد و نه همچون موج آب پویا و ناشکیباست :
بیدل از طور کلامم بی تامل نگذری
سکته خیز افتاده چون موج گهر تقریر من
سخن بیدل مانند موج گهر نشانۀ سکون و ایستایی است یا به تعبیر بلاغی، دارای فورگراوندنگ است و یا به دیگر گفتار داتوماتیزه شده است . از آن رو خواننده هم می باید، بی درنگ و سرسری از آن نگذرد. بیت دیگری که در همان راستا پیامی دارد ؛ چنین است:
ندارد جز تأمل موج گوهر مصرعی دیگر
همین یک سکته است انشای دیوانی که من دارم
همه دفتر شعر از چشمه سار سکته سیراب است. نه چنان که سکته یا ابهام و برجسته گی متنی عادت ستیز، این جا و آن جا و ناگهانی رخ داده باشد.
سکته شعار بیدل در سرایش شعر است، سکته به این معنا کاستی کلام نه که برتری و برجسته گی آن است. سکته ازاین دیدگاه ، ازابهام هنری شعر وازغیر مترقب بودن در شعر، از غافل گیریهای خیال نازک و معنای بیگانه بر می خیزد. به باور بیدل گواه دقت نظم ، نقاط سکتۀ آن است و کلام را آن سکتگیها « منتخب » می سازد ، یعنی از کلام عادی ومعمولی جدا می کند .
ندارد جز تأمل شاهدی نظم دقیق اینجا
نقاط سکته من هم بر کلام منتخب بندم (985)
در بیت دیگری که می گوید:
با کلام آبدارت کی رسد لاف گهر
بیدل اینجا اعتباری نیست حرف بسته را (96)
مراد از « حرف بسته » ابهام یا همان فورگراوندنگ است که کلام را ، به بیان موکاروفسکی ، از روانی و عادی بودن بیرون می برد .
در مصرع « ندارد جز تأمل موج گوهر مصرع دیگر» هرگاه مصرع را به معنای پلۀ دروازه در نظر بگیریم، به خانۀ موج گوهر یا شعر بیدل تنها از دروازۀ تأمل که انگیزه اش همان «سکته » است می توان راه برد .
آن بیت بیان دیگر مضمون بیت زیرین است :
مفت غواص تأمل گهر معنی بکر
سخن بیدل ما خصلت قلزم دارد.
می رسیم به بیتی که بیدل خود اعتراف می کند که چقدرتأمل بايد به کار بست ؟ ! شعر در فرجام تسلسل تاملها و مکث ها و درنگ ها می شود که خواننده به احساس موزونی شعری دسترسی نمی یابد، بدین گونه:
بیدل تأمل این همه نتوان به کار برد
کز جوش سکته شعر تو موزون نمی شود (542)
سراینده شعررا موزون می سراید ، مگر هنوز شعرموزون نیست، تا خواننده آن وزن وآن « موزونی » را چنانکه هست ، در نیابد و آن را احساس نکند. خواننده باید در آفرینش شعر شریک شود و آن را باز بیافریند.
مگر گاهی که خوانندۀ شعر با وآژه گان ، ترکیبها ، صور خیال و ساختار های نحوی تازه و غیر قابل پیشبینی بر می خورد و درهرمصرع و هر بیت به د رنگ و تأمل واداشته می شود ودر فرجام باربار، حتی به چنین باور می رسد که : « ای ز فهم آن سو به گوش ما صدایی می رسی! » (بیدل)
نمودار است که به موزونی سراسری و کلیت کلام دست نمی یابد. پس شعر برای او موزون نمی شود واو در جوشش سکته ها پای در زنجیر می ماند .
باز بیت دیگری چون گواهی معنای خاص سکته در سروده های بیدل می آورم :
بسمل صفت به سکته رسانیده ام ورق
سطری زخون مگر سبقم را روان کند (670)
رسیدن به سکته يی که بیدل به دیده دارد، تپش و تلاش بسمل گونه می خواهد . کار هر سراینده ای نیست. برای روان خواندن آن نیز خون شدنی در کار است.
برای آنکه درک بیدل از « سکته » با دو پهلوی آن یکی درنگ و توقف و دیگری تقابل و ستیزه با موزونی ، روشنتر گردد پنجمین بیت با کار برد سکته را می آورم :
دوستان افسرد دل چندی به آهش خون کنید
کم تلاشی نیست گر این سکته را موزون کنید (840)
عبارت افسردگی دل یادآور حالت ایستایی و سکون است که معنای سکتۀ قلب را نیز با خود دارد و تعبیر موزون کنید، بیانگر ناموزونی وضع سکته و نیز اشاره گر به نبود تپش هماهنگ دل می باشد.
فرجامین سخن در این موضوع اینکه ، هر شاعری ، هراد يبی با بهره گیری از ترفندهای گوناگون زیبایی شناختی سخن ، به اثر خویش بر جسته گی و به تعبیر بیدل « سکته » و به بیان مکتب زبان شناسی پراگ فورگراوندنگ، می دهد .
پیرامون اینکه بیدل برای ایجاد چنان برجسته گی در شعر از کدامین شگرد های شعری کار گرفته است کما بیش سخنهایی گفته اند. اکنون با دو رباعی که در آنها واژۀ سکته به معنای جلوگیری از خوانش سرسری و پافشاری بر درنگ و تأمل ، به کار رفته است ای گفتار را به پایان می برم :
زین بحر که نسخه ایست وا کرده نقاب
غوری کن و معنای تحیر در باب
تا شـــــــــوق مباد بی تأمل گــــــــذرد
هر مصرع موج سکته دارد ز حباب (4)
حباب سکته مصرع موج است ، و هدف جا به جایی این سکته آن است که شوق بی تأمل و سرسری گذشته نتواند ، به سکته که رسید ، ناگزیرانه ، تأمل کند وازنسخه واکرده نقاب بحر، معنای تحیررا دریابد. این جا هم سکته به همان معنای داتوماتایزیشن آمده است.
رباعی دیگر:
آنجا که محیط بیکران سخنست
تمکین گــهرموج روان سخنست
نظم عالی تأملی می خواهــــــد
معذور که سکته نردبان سخنست (5)
در بحر بیکران سخن آهسته گی و ایستا گونه گی موج گوهر نمای شعر، در واقع روانی و شیوایی شعر شناخته می شود. یعنی شعر روان آن است که روان نباشد. دریافت شعر هنرمندانه و عالی نیاز مند غور و درنگ است و سکته یا دی اتوماتایزیشن است که شعر را نردبان گونه، به پایه های بلند می رساند.
اگر بنا باشد که این مقالت ببرایندی برسد همین خواهد بود که ، در سروده های بیدل ، با نگرشی دگرگونه نسبت به شعر روبرو ایم. دراین سروده ها سراینده نه برروانی و نه به آسانی زبان که ارسطو در فن شعر گفته بود و در تاریخ شعر پارسی رواجی گسترده داشت ، اندیشیده است، بل که فرازای هنری و زیبایی شناسی سخن را به دیده دارد و آن نظریۀ شعر شناختی خود را با دانش واژۀ «سکته » در پردۀ نگاره های پندار (صور خیال) و با زبان شعر بیان داشته است. از این جا سیمای بیدل به مثابه چنان نظریه پرداز ادبی پدیدارمی گردد که خلاف جريان فراگیر باور های شاعران دری سرای ، شنا می کرد و آن تا کنون شناخته نبود و به گمان من ، درتاریخ شعر پارسی ازکم ههمتا يان است .
______________________________________________________
سر چشمه ها :
1. آشنایی با عروض و قافیه، دکتر شمیسا، چاپ پانزدهم، ص 60 تا 62
2. واژه نامه ی شعر بیدل ، اسدالله حبیب
3. کلیات سبک شناسی، دکتر شمیسا، تهران 1372، ص 60
4. رباعیات بیدل، جلد دوم کلیات، کابل 1342، ص 22
5. همانجا، ص 43
6. بیتها از غزلیات، چاپ کابل، سال 1342 گرفته شده اند .

7. J.A. CUDDON, THE PENGUIN DICTIONARY OF LITERARY TERMS AND LITERARY THEORY Fourth Edition