تماس باما کتابها سخنرانی ها مقاله ها داستانها سروده ها زیستنامه

صفحه نخست

 

 

 

 پرسش و  پاسخ دربارۀ
بیدل ، بیدلشنا سی وعرفان بیدل

 

 داکتر اسد الله حبيب

 



پرسش : می گویند که شما در نخستین سالهای بازگشت از تحصیل شوروی ، شناخت دیگری از بیدل داشتید و دراین سالها با شناخت دیگری ازاو می گویید ومی نویسید . آن چه شناختی بوده واین چه شناختیست ؟
پاسخ : شنیده ام . گفته اند ومی گویند .
آن چند کسی که گاهی چنین سخنانی را زمزمه می کنند دوگونه اند :
1- آنانی که نگرش سرسری به کارهای من داشته اند .
2- آنانی که ازچند تن نخستین شنیده اند .
دراین میان کسانی راهم می توان یافت که تحصیل دراتحاد شوروی را دروضع کنونی سیاست جهان
برای این یا آن شخص انگشت افگار می پندارند که مضحک است .
دردوام سالها بین دیدگاه ها و شناختهای من ، تفاوت خواه مخواه پدید آمده است . درفرجامین ماههای سال 1972 ازپایان نامۀ داکتری دفاع کردم و به افغانستان برگشتم اکنون سال 2007 رو به سپری شدن است . کمابیش سی وپنج سال ، برابر با زمان سروده شدن شاهنامه ، به خامۀ فردوسی ، به خواندن وآموختن آثاربیدل و گفتن ونوشتن دربارۀ اواشتغال دارم . مگر ممکن است که شخصی چنین زمان درازی را صرف پژوهش وآموزش کند ، مگردریافته ها و پذیرفته هایش هیچ دگرگونی نیابند ؟
اگرچنان باشد ، چه بدبختی بزرگی خواهد بود !
مناسبت من با بیدل به مرحلۀ چهارمین گذشته است .
درمرحلۀ نخستین بیدل می شنیدم
درمرحلۀ دومین بیدل می خواندم و می نوشتم
درمرحلۀ سومین می خواندم و می گفتم
درمرحلۀ چهارمین ، می خوانم ، می گویم و می نویسم .
ازدوران آموزش درلیسۀ ابوعبید جوزجا نی شهرک میمنه با نام بیدل آشنا شدم . درصنف نهم بودم . شانزده سال داشتم . گاه گاهی در جریدۀ ستوری شعرگونه یی به چاپ می سپردم . درآن وقت درمدرسۀ خانقاه که خانۀ ماهم درجوارآن بود ، مولوی سید تاج الدین خان بخارایی تدریس وامامت می کرد  روزهای جمعه ازدیگرمساجد جامع شهر ، مولوی وردک ، مولوی عبدالغنی خان علمی و مولوی احمد یار خان پنجشیری هم می آمدند وبا اشتراک چند تن شنوندۀ دیگراز طالبان مدرسه و تحت نظرمولوی تاج الدین به شرح و تفسیر غزلهای بیدل مشغول می شدند که با اذان دیگر بحث پایان می یافت 
درسون دیگر ، بیشترپیوستگان نزدیک ما اهل موسیقی و ادب وشعر و نویسند گی بودند . گاه گاهی ، شب هنگام ، بدون برنامۀ پیشینه ، دریکی از خانه ها جمع می شد ند و شعرمی خواندند ، درچندوچونی مسایل ادبی بحث می کردند و يا غالبا يکی آوازمی خواند ودیگران گوش می داد ند .
درشاعری آقای یونس سرخابی ودرآوازخوانی آقای غلامعلی امید طرف توجه بود . شوخی وطنزگویی را بزرگان ما دوست داشتند و گاه گاهی شعر بیدل موضوع شوخی قرار می گرفت و هرپیروجوان بیتهای بی معنی می ساخت وبیتی به سبک بیدل می نامید و می خندید و می خنداند .
یکی ازآن بیتها را که ساختۀ روان شاد امید است ، چنین در یاد دارم :
زاستبداد معنی در تظلم پرزدن بیدل
جنون ایجاد تمکین تغافل می توان کردن !
چنین شوخی ها را همزمانان بابا فغانی هم با اوکرده بودند . هربیت معما گونه و گاهی بی معنی که می یافتند یا می سرودند ، فغانیه می نامیدنند . یعنی ازقماش سروده های بابا فغانی .
درآن سالها که اندک اندک به سوی شعرو ادبیات کشانده می شدم ، گاهی آقای نادم قیصاری که خدایش بیامرزاد ، به منزل آقای نظرمحمد نوا می آمد ودرآن جا اقارب ما هم جمع می شدند و شعرهای نادم را می شنید ند . آن محافل از احترام به عبدالقادربیدل لبریز می بود ، زیرا نادم ازپیروان ارادت کیش بیدل و بسا غزلهایش درتتبع بیدل ویا مخمسی بر یکی ازغزلهای وی بود . من ازآن مجالس کمتر به درک وفهم مسایل وبیشتر به احسا سها ی همنوایی یا مخالفت دست می یافتم. دفترچه یی داشتم که به انگیزش پدرم بعض غزلهای آسان یاب حافظ را درآن می نوشتم وبرای هم بازیهایم می خواندم ، مگرپدرم ، خودش که خسته وغمگین می بود ، درگوشه های تنها و دور از چشم ما این غزل بیدل را با آواز می خواند وگاهی همزمان ، اشک می ریخت :
توکریم مطلق ومن گدا ، چه کنی جزاین که بخوانی ام
دردیگری بنما به من ، به کجا روم چو برانیم
شهرپیرمردی داشت که سرش بی اختیار می جنبید و با آوازغوروبلند سخن می گفت و درمجالس غزلهای سرودۀ خودش را با طنطنه می خواند و می گفتند ، پیرو بیدل است . تجنیس سازی وکاربردایهام ، زبان وزندگیش بود . درگفتگوهای دوستانه مزاح وشوخی وبدیهه گویی هزل آمیز را دوست داشت  بیتهایی ازحضرت ابوالمعانی می خواند . مثلا باچنین سخنان مجلس گرم می کرد : سکنجبین را با عسکر چه نسبت است ؟ آن یکی صفرا شکند واین یکی صف را شکند . شمع را بامعشوقه چه نسبت است ؟ آن یکی پروانه دارد و این یکی پرواندارد .
درسالهای آموزش مکتب ، تا صنف دوازدهم وسه سال فاکولتۀ ادبیات دانشگاه کابل ، برنامه های درسی خالی ازیاد بیدل بود . جایش را عنصری ومنوچهری وفرخی و سنائی و سعدی وحافظ پر می کردند و آنهم درحجم چند برگ فشرده وگنگ .
بیدل دربیرون بود . درجامعه بود . آوازخوانان بیشتر شعربیدل می خواند ند که ازرادیو انتشار می یافت .
عرس بیدل گرفته می شد وهمه هم آواز پیام بیدل صوفی فنا فی الله را به گوشها می رساند ند.
این فصل آشنایی من با بیدل که ازچشمه های هم ستیز و مخالف و از فاصله ونه ازخوانش وموشگافی درآثارشاعر میسرشده بود ، سخت ابهام آمیز وپر از پرسشهای پاسخ نیافته بود .
درصنف چهارم فاکولتۀ ادبیات ، درس بیدلشناسی آغاز یافت .
استاد فقید ، ملک الشعرابیتاب غزلهای روان وکم ابهام بیدل را شرح می کردند .
من ازآن سال باسیمای عرفانی _ ادبی بیدل روبه روشدم وازآن گاه فصل دومین آشنایی من با بیدل
سرشد ، یعنی از شنیدن دربارۀ بیدل به خواندن بیدل گذشتم .
غزل می خواندم ودرحل دشواریها ازاستاد بیتاب و گاهی از مولانا خسته کمک می گرفتم . پس از تحصیل دردانشگاه به حلقۀ بیدلخوانی جمعه روزان استاد بیتاب ، مرحوم حافظ نورمحمد خان کهگدای ، عبدالرحیم خان سابق سرشته دار و علی محمد خان و قاری فولاد دعوت شدم . آنجاهم سخن ازبیدل ، سخن از عشق عارفانۀ او بود ، مگر بحث هارا گاهی تبصره برنکته های اخلاقی و اجتماعی بیدل برای من دلکشتر می ساخت .
مانند :حرص قانع نیست بیدل ، ورنه زسباب معاش
آنچه ما در کارداریم اکثری درکارنیست
یا : تمتع گرهمی خواهی زحرف راستی بگذر
که بی انگشت کج ازکوزه روغن بر نمی آید
برای پژوهش دراحوال وآثاربیدل و نگارش پایان نامۀ داکتری دربارۀ چهارعنصر ، روندۀ مسکو
شدم . درآنجا خواندن آثاربیدل ازروی برنامۀ منظم ادامه یافت . و همچنان تمام پژوهشهایی که در احوال وآثاربیدل ، درهرجا شده بو د ، باید با دید انتقادی خوانده و یاد داشت برداری می شد . رهبرعلمی من ، خانم بریسونا ، پایان نامۀ داکتری علوم خودرا دربارۀ حکیم سنائی غزنوی نوشته بود با عطارومولانا آشنایی عجیب داشت . دها بیت درشرح مقوله های عرفانی ازیاد می خواند . حافظۀ توانمندی داشت .
خانم بریسونا به سبک هندی وبیدل چندان دلبسته نبود . مگربا گذشت هر ماه علاقمندی اش فزونتر می شد .
در دوسال که تنها آثار بیدل و آثاردربارۀ بیدل را می خواندم ، پی بردم که بیدل همانند گرما سنج دقیق ، مدوجزرو تنشهای مهم اجتماعی هند را با زبان شعر ونثر بیان کرده ، دربرابر رخدادهای مهم سیاسی واکنشها ی روشن وپدیدار نشان داده است .
ازآن شمار است بیان لشکرکشی پسران شاه جهان و جمع آوری مصارف جنگی سپاه سلطان شجاع ، به زورتازیانه از اهالی پتنه درچهارعنصر و دربرابر فرمانهای اورنگزیب در منع هندوان از داشتن شمشیر و سواری فیل واسپ،سرودن قصاید پرخاشگرانه و دررخداد زهردادن برادران سادات باهره به فرخ سیر ، باسرودن این مادۀ تاریخ « سادات به وی نمک حرامی کردند . » به فرار ناگزیر شدن و دها مانند آنها . صدها بیت در دفاع از ستمکش ترین و ناتوان ترین لایه های باشندۀ هند درآثار او پراگنده است . مانند دفاع ازدهقانان درعرفان و همدلی وهمدمی با کارگران کانهای نقره در طورمعرفت . بیدل با زورورزی و نخوت و غرور ، تمام عمر رزمیده است ، به گواهی بیتهای او ضد شاه و خواجه و توانگر و زاهد و خودداری او از رفتن به دربارهای سلاطین ومقاومتش دربرابر فرمان شهزاده محمد اعظم برای سرایش شاهنامه .
درسال سوم دست به قلم بردم و براساس یادداشتها ، نوشتن پایان نامۀ داکتری را آغاز کردم .
پس از دفاع به وطن برگشتم و فصل سومین رابطۀ من بابیدل آغاز یافت ، فصل تداوم خواندن و گفتن دربارۀ بیدل .
برای یکی دوسال تنها تدریس می کردم و می گفتم . ازتصوف وعرفان بیدل برداشتها و دریافتهای سرسری و مروج را سالها گفته و گوشها را پر کرده بودند . برای شناختاندن تصویر تمام نمای بیدل می بایست پیوند های او را به زندگی و لایه های گونا گون اجتماعی و سیاستها ی همسو وناهمسو در امپراطوری مغول و رابطۀ اورا با جریانات فکری وفرهنگی هند روشن سازم . همان بود که کژاندیشان بهانه طلب هیاهو کردند که بیدل را ماتریا لست معرفی می کند و بیدل را سوسیالست معرفی می کند و اندیشه های شوروی ها را پخش می کند . سخنان من ، که ازاین اباطیل فاصلۀ زیاد داشت ، امروزه درشرق وغرب طرفداریافته است . آن گفته ها صدای وجدان علمی من بود که هنوز توانمند تر تکرار می کنم . واما یاوه های تهمت چیان دروغ باف را باد برد .
برهمین خط وارد شدم به فصل چهارمین رابطۀ خود با بیدل
_ فصل تداوم خواندن و گفتن و نوشتن .
سلسله مقاله های « بیدلی را که من می شناسم » را در انیس چاپ کردم . بیدل شاعرزمانه هارا چاپ کردم و بیدل و چهارعنصر را .
دراین آثار همه آن گفته هارا روی کاغذ آوردم و منتشر ساختم . وهنوز هم مقاله های پژوهشی می نویسم و پس ازین هم خواهم نوشت . بنیاد های بیدلشناسی من که طی سالهای دراز خواندن و پژوهیدن افگنده شده اند ، همانها اند که پس از پایان تحصیل گفته و نوشته بودم ، مگر بدون شک طی سالهای پستر ، استوارتر وتراشیده تر شده اند پایه های فکری دیگری درکنار آنها برپا شده اند . مسایل مهم دیگری که برای شناخت بهتر بیدل روشن باید شوند ، مطمح نظر قرار می گیرند و پرسشهای نوی درمیان می آیند که پاسخهای نوی می خواهند . مقاله های مرا که زیر سرنامه های « از تصوف قادری تا عرفان ویدانتا » ( پژواک تعادلها وتقابلها درعالم عاطفی بیدل ) و عبدالقادربیدل درقلمرو تیوری ادبیات ونقد ادبی که درسایتهای انترنتی روزنه ، پرستوها ، آسمایی ونشریۀ کلمه انتشاریافته اند ، بخوانند .
بنابرآن همه آن چه را که چندسال پیش می گفتم ، اکنون با استناد وبه صورت متکاملتر می نویسم. به قانون تکامل که خود دگرگونیست باید گردن نهاد .

پرسش : وضع بیدلشناسی را چگونه می یابید ؟
پاسخ :

بیدلشناسی درجهان به پله های بلند تر گام نهاده است . شیوه های نو پژوهش به کارگرفته می شود و برعرصه های ناشناخته روشنی می افگنند . مگر دردا ودریغا که هنوز دانشمندان کشورهای دلبسته نتوانسته اند مرکزی جهانی بید لشنا سی را بنیاد نهند . نتوانسته اند متن انتقادی همۀ آثاربیدل را به چاپ برسانند . کلیات چاپ کابل و چاپ تهران کمبود وکاستی زیادی دارند .
ازافغانستان ودرافغانستان چند تن سالهاست که مقالتهایی درشناخت بیدل می نویسند و بیتهای اورا شرح می کنند . اگر کارهای شان تنها بردیوان غزل بنایافته باشند احتمال پیدایی لغزش درآنها زیاد است . باید همۀ آثار را موشکافانه و همزمان با یادداشت برداری خواند . عرفان ، محیط اعظم ، طلسم حیرت ، طورمعرفت ، چهارعنصر و رقعات را باید خواند . نکات واشارات وحکایات درآن آثارپراگنده اند وخواندن آن آثار به فهم غزلها و رباعیها نیزکمک می کند .
همچنان ازهموطنان ما ، کسانی درمحافل مقاله می خوانند . مقاله هایی در سایتهای انترنتی نشر می کنند . اکثر ، چنان می نماید که آن نوشته ها از آشنایی موشکافانه یا حتا آشنایی سرسری با آثار بیدل برنیامده اند . دراین صورت سخن از « شناخت» یا «شناسی » نمی تواند در میان باشد .
این گونه خامه زنیها درشمار بیدل نشناسی می آیند ، نه بیدل شناسی .
می نویسند که بیدل در زمان ابوالمظفرمحی الدین اورنگزیب عالمگیرپادشاه شهاب الدین محمد شاه جهان پادشاه 12 ربیع الاول سنه 1070 تولد شده است .
درست این است که بنابرنگارش خود بیدل درچهارعنصر ، وی درزمان شاه جهان تولد شده است .
سال تولد بیدل هم بنابرنوشتۀ خودش توسط میرزاابوالقاسم ترمذی« فیض قدس» و« انتخاب »
گفته شده ( چهارعنصر، کابل ص 64) که ازهرکدام آنها هزاروپنجاه وچهار برمی آید .
جای تولد را هم کابل می نویسند .
بیدل خودش درچهارعنصر می نویسد که درآغازماه ششم سال ششم مادراورا به مدرسه فرستاد و هنوز به سن بلوغ نرسیده میرزاقلندر_ کاکایش اورا از مدرسه بیرون کرد و گماشت که ازحلقۀ یاران طریقت قادری به پیشوایی شیخ کمال رموز عرفان را فرابگیرد و شیخ کمال درقصبۀ رانی ساگر زندگی می کرد ودرهمان زمان شاه ملوک مجذوب نیز دربنارس پای درختی را گوشۀ انزوا گزیده بود و بیدل در14 سالگی شاهد لشکرکشی پسران شاه جهان برای گرفتن تخت وتاج بود وبا میرزا عبداللطیف برای جمع آوری مالیات ومخارج سپاه سلطان شجاع به پتنه رفت و...
پس این آد مها و این جاها واین رخدادها همه در کابل بوده اند ؟
دیگری می نویسد که بیدل درشانزده سالگی با شاه کابلی دیدارکرد . مگربیدل خود درچهارعنصر
سنه هزاروهفتاد وشش می نویسد که برابر با بیست و دو سالگی وی می شود ( ص157) .
کسی دیگر نوشته که بیدل شعر ترکی هم گفته است . مگر درتمام کلیات او یک بیت ترکی نیست . درچنین موارد جزآن که گمان بری که زحمت خواندن آثار بیدل را به خود هموار نکرده اند ، دیگر دلیلی نمی یابی .
چند سال پیش جناب دکترجاوید کتابی به نام عرفان بیدل ازلندن برایم آورد . درمقدمۀ مولف خواندم که یکی ازآثاربیدل تصادفی به دستش افتاده و با خواندن آن دست به قلم برده و این کتاب را نوشته است .
دریکی ازمحافلی که دربارۀ بیدل سخنرانی داشتم ، پیشترازمن کسی دیگر مقاله خواند و سرافرازانه
گفت که نیم ساعتی درگوشه یی نشسته و آن مقالت را نوشته است .
هردنیا نگری عرفانی چند پهلوست ، چه عرفان مسیحی ، چه عرفان یهودی ، چه عرفان بودایی ، چه عرفان برهمنی ، وچه عرفان اسلامی . عرفان اسلامی با موازین شرعی درآمیخته پیچیده تر شده است و عرفان اسلامی هندی با بینشهای عرفانی هندی نیز آمیخته است و بنا برآن ابهام و موارد تضاد وتقابل درآن چند برابر گردیده است و خاصه آن که آن پرسمانها بازبان نحوستیزانه وسرشاراز استعاره وتشبیه کم آشنا و ترکیب وعبارت نو ساختۀ بیدلانه بیان شده باشد .
ازاین جاست که حتا استعداد های دهامند نیز باید سالها به خواندن زانو بزنند تا آن حجم بزرگ نظم ونثر را ولو یک بار مرور کنند .
پرسش :
اجازه بدهید سومین وآخرین پرسش چیستی عرفان بیدل باشد .
پاسخ :
کوتاه پاسخ می گویم . عرفان سنخی ازجهان بینی هاست . موضوع عرفان شناخت حقیقت است . ازطریق کشف وشهود .
واین عرفان نظریست ومقدمِۀ عرفان عملی . عرفان عملی سلوک است ، با ریاضت وچله نشینی و روزه داریها برای تزکیۀ باطن که به کشتن نفس تعبیر می کنند . کسی که سلوک می کند سالک است وسیر او الی الله است . وقتی که به حق می رسد ، فنا می شود و وارد سیرفی الله می شود که آن را نهایتی نیست .
موضوع عرفان وفلسفه یکیست ، وجود است . ازنگاه عرفان وجود تجزیه ناپذیر است و واحد است .
مگرازنگاه فلسفه تجزیه پذیر است . ازنگاه عرفان هرچیز ظاهری دارد وباطنی . ظاهرچیزها وهم و فریب است و باطن چیزها که یکیست حقیقت است . یا ظاهرحقیقت نسبیست وباطن حقیقت مطلق . اختلافها درظاهر است . ورنه به گفتۀ بیدل یکرنگ است خون درپیکر طاووس وزاغ . ازنگاه فلسفه
هرچیز خودش است و جز خودش نیست . فلسفه ازعقل کمک می گیرد و عرفان از عشق . به پندارعرفا با استلال عقلی نمی توان به شناخت حقیقت نا یل شد . «دردرسگاه عشق دلایل جهالت است + طبعی به هم رسان که نباید کتاب دید »
عرفان عملی همان سلسله ها وطریقتهای تصوف است که با نحوۀ پیری ومریدی و آداب ریاضت و نحوۀ ذکر ومدارج ومقامات ازیک دیگر جدا می شوند


کمی دربارۀ کلمۀ عرفان :
برخی برآن اند که عرفان از عرف ( arf ) که خوشبویی معنا می دهد گرفته شده است . چون سالک منازل و مقامات را طی کرد و به حق رسید ، خوشبویی احساس می کند .
و شماری دیگر عرفان را مشتق از عرف ( arafa) می دانند که به معنای شناساییست .
اکنون عرفان بیدل :
عرفان بیدل دراندیشۀ وحدت وجود ریشه دارد . وحدت وجود اندیشۀ ایست که پیش از ابن عربی در میان اهل تصوف وجود داشته است ، مگرآن صاحب نظر عرفان ، این اندیشه را به گونۀ نظامی درآورده و به جهان اسلام پیشکش کرده است . بنابرنگاشتۀ وی در کتاب فصوص الحکم که بیدل نیز فشردۀ آن را درچهارعنصر تکرار کرده است ، جهان از فیضان نفس رحمانی پدید آمده است و بنابرآن سنگواره ها ، رستنیها ، جانوران ، همه روح دارند ، همه درباطن یا درعالم روح ازآن نفس که حقیقت الحقایق نامیده می شود به وجود آمده اند . همه جهان دربرابر جمال وجلال آن حقیقت در حیرت اند ، حیرتی که نشانۀ عشق است و جهان حیران چنان آیینه یا آیینه خانه جلوه گاه جمال حقیقت است . حیرت ازعشق است ، مگر دراین عشق ، عاشق ومعشوقی پیدانیست . زیرا « دویی می خواهد این دعوا حذرکن * عدم باش و مطالب مختصرکن » . آرمان عاشق فنا بودن است ، نه فناشدن و فنابودن به معنای بی آرمانیست . زیرا آرمان داشتن هم خودنمایی و درادبگاه عشق حتا نگاه کردن احتمال ندارد . « زنگاه سرکشیدن به رخش چه احتمال است * مگر ازجبین خجلت مژه قد کشیده باشد » . حقیقت الحقایق بحراست و جهان موج وکف وحباب آن . « موج هرسو رو نهد امواج گرد راه اوست » . چون جهان درحال دگرگونیست وآن چه هستی می نامییم درلحظه یی نیستیست . بیدل آن لحظه را « فرصت» می نامد . هرچیز و همه چیزها درهرفرصت تازه به تازه به وجود می آیند . « نوی هیچ ازساز امکان نرفت + نشد کهنه تجدید ایجادها » روی دیگر مسأله چنین می شود که هرچیز درهرفرصت نیست می شود . پس همه جهان عدم است و هستی تنها آن حقیقت ثابت و واجب الوجود است که بوده ، هست وخواهد بود .
درروند دیگرشوی هستان ، انسان مطلع الفجراست که ازاو با تحول روانی ابدال و اقطاب و سرانجام انسان کامل پیدایی می یابد. گفتیم تحول روانی که از ترک تعلقها میسر می گردد . ترک تعلقهای نفسانی یا ترک آرزوها . درزندگی هرچه آرزو مندی کمتر و تعلق به داشته اندک باشد ، آسوده گی و
آزادگی بیشتر است . کاهش جهان کثرت ، افزایش جهان وحدت است . فقروشکستگی وافتادگی و عجز راه همواربه سوی فنا و پیوستن به حقیقت اند و« توانگری که دم ازفقر می زند غلط است +
زموی کاسۀ چینی نمد نمی بافند » و نازیدن چه به مال وچه به زهد و چه به جاه ومقام اجتماعی
بیگانگی ازعشق و دوری از حقیقت است . « هرکس اسیر سلسلۀ ناز دیگر است + ما وخط تو زاهدو ریش دراز خویش »
جامعۀ استواربرنظام کاستی هند با تنشهاییکه بین هندوان و مسلمانان فرمان روا تداوم داشت، بیا ن این راز را برای بیدل اهم می گرداند که باربار تأکید کند : « مگو کعبه از صاحب دیر نیست * به دیروحرم سجده بر غیر نیست » یا « محو عشق ازکفروایمان فارغ است + خانۀ حیرت تما شا می کشد » وازدیدگاه عرفانی بیدل « گویند بهشتست همان راحت جاوید + جایی که به داغی نتپد دل ، چه مقام است » این بحث دامن دراز دارد و کتابها باید بنویسند که هنوز ننوشته اند و برای پرسش وپاسخ کنونی ، اینقدر بسنده می پندارم .