
|
نوشتۀ دکتر اسدالله حبيب
Û ليلای گنگه
ليلای گنگه
ليلا مانند مهتابی که آهسته آهسته زيرابربرود ، روزبه روز ، خاموش وخاموشترمی شد . شمع صدايش در اتاق درس ، کم نور وکم نور تر می گرديد . از هم صنفان هم بريده رفت . درآخرهای سال او ويگانه دوستش ، دخترک تانزانيايی ، دريک گوشۀ مکتب می نشستند و دقيقه های تفريح را به تماشای ديگران می گذشتاندند . کسی نمی دانست که ليلا چرا کم گپ و حتا بی گپ شد . اطرافيانش هم از گمان بردنها وخيال کردنها خسته شدند . پذيرفتند که راز گنگه شدن ليلا را نمی دانند و نمی توانند بدانند معلم تاريخ می گفت : _ سخن گفتن برای ديگران قاعده است و خاموشی استثنا ، ولی برای ليلای ما برعکس ، خاموشی قاعده است و سخن گفتن استثنا ، وتا نشان دهد که شوخی می کند ، سرد و مرموز می خنديد بين ادارۀ مکتب و پدرمادرليلا سخن بسيار رفت . مگرگرهی از راز خاموشی ليلا کشاده نشد . خاله اش که درشيراز می زيست ، به خواهش چندین بارۀ مادر ليلا ، شويستی هم از يک ملای شيرازی گرفته فرستاد ، که درآب بشويند و آبش رابه دختر بنوشانند ، که ليلا نپذيرفت . گفت که آدم ناجورمیشود . مادرش با دلی شکسته می گفت که _ اگر آب شويست را بنوشد مانند توتا سر گپ می آيد . کاکای جوانش که در دهلی سبزی فروشی می کرد ، نوشت ، که ازيک جادو گر هندی جادويی گرفته می فرستد که نفرستاد . ازيادش رفت . ليلا درمکتب اپتدايی ، از لايق ترينها بود . دوستان زيادی داشت . می گفت ، می خنديد ، می خنداند و گاهی برای همصنفان بيت هم می خواند . همين که به جمنازيوم رفت ، آهسته آهسته کم گپ شدن گرفت . کسی نمی دانست که چرا. می پرسيدند که چراگپ نمی زنی ؟ می گفت که هيچ چيزی برای گفتن ندارد . ازپرس وپال زیاد خشمگین می شد . رنگش می پريد. مادرش شبها بيدار می ماند و می انديشيد ، که شايد جن را لگد کرده است . باور داشت که جنها ازآدمها بسيار کوچکتر اند . با ما يکجا زندگی می کنند . ما آنهارا ديده نمی توانيم . آنها مارا می بينند . اگراشتباهی هم ضرری برای شان برسانی ، بلايی به سرت می آورند گاهی می پنداشت ، که شايد چيزی به خوردش داده اند ، از رقابت ، از همچشمی که از گپ بماند يا شايد عاشق شده است . دختراست . می شرمد . گفته نمی تواند يگان شب می خواست ازدخترش گپ بگيرد . کنار بسترش می نشست و به موهايش دست می کشيد . همين که دهن باز می کرد ، که خوب دخترم ، ازمادر چیزی را پنهان نمی کنند . ليلا فرياد می زد _ چه بگويم ؟ چه بگويم ؟ آرامم بگذار ! و می گريست او گاهی چيزی می نوشت که با آمدن مادرش کتابچه را پنهان می کرد . آن کتابچه لعنتی هم هول و هراس مادر را چند برابر ساخته بود . درد ناکتر اين که دلش را نزد پدر ليلا هم خالی کرده نمی توانست . امکان داشت که آن مرد تند خو وضع را بد تر بسازد يکی از روزها که روکش و روجايی ليلا را عوض می کرد ، درزير توشک همان کتابچه را ديد . ناخودآگاه برداشت ، مگر مانند برق گرفته ، تکانی خورد و پس انداخت قلبش به شدت می زد . به آينه که ديد ، رنگش پريده بود . ترس نامعلومی که ازآن کتابچه دردلش لانه کرده بود ، هرروز بزرگتر می شد مادر را يکساله بيدار خوابيها زرد و زار ساخت و پدر را تند خو تر و بهانه گير تر . درآخر های سال که يادداشت نويسی و دير خفتنهای ليلا زياد شده بود و از دوستان ، جز همان دختر تانزانيايی ديگر کسی را نداشت ، کتابچه نیزازآن پنهانگاه مرموزومعمایی بيرون آمد من اين گفته هارا که از زبان زنم وازچند بار شکوۀ تیلفونی مادرلیلا، شنیده بودم و راست بگويم ، باورم نمی آمد ، ازآقای عارفی ، پدر ليلا هم شنيدم . او در تيلفونی که پس از صبروسکوت زیاد به من کرد ، سخنش را می جويد ، واضح نمی گفت . زيرا با هم زیاد نزديک و صميمی نبودیم . ما آشنا يی ازدور داشتيم . باری اوو زنش را دريکی دو محفل ديده بودم و شمارۀ تيلفون همديگر را گرفته بوديم . ازکنايه هايش دريافتم ، که مادرو پدر ، دل و نادل ، نگفته های خودرا دربارۀ ليلا به يکديگر گفته اند و کتابچه را درميان گذاشته اند وهرچه برگ گردانی کرده اند ، چيزی دستگير شان نشده. همه نوشته ها به زبان جرمنی بوده و مادر ليلا زبان جرمنی نمی دانسته و پدر که کما بیش می دانسته ، هم ازخواندن آن نوشته ها عاجزبوده است . وی تنها عبارت « ليلای گنگه » را که درپايان هريادداشت ، باخط دری کودکانه نوشته بوده خوانده می توانسته است پذيرفتم که يک روز بروم به خانۀ شان و در نبود ليلا آن نوشته هارا برايشان به دری ترجمه کرده بخوانم . گره کورکتابچۀ ترس آور که مانند بمی انفجارنیافته درآن خانه پنهان است ، باید باز شود
*** *** *** اینک همان روز رسید . کتابچه نزديک صد صفحه دارد که بيش از نيمۀ آن با خط خوش و انشای دلکش آلمانی نوشته شده است . نوشته ها ، يادداشتها اند ، با قيد تاريخ . بعض که مهم به نظرم نمی آيد ، می گذارم و می گذرم ، مانند ، فلان روز که سالگرد فلان همصنفی بود ، مرانگذاشتند که بروم . من هم تحفۀ خودرا در زباله دانی انداختم . يا مهربانی فلان همصنفی درنقل دادن و نامهربانی فلان معلم و نگذاشتنش ، خاطرۀ امتحان مشکل فردا و مهمانان مزاحم و ديگر نوشته هایی از همین گونه پدرومادرلیلا با ناآرامی وهیجان چشم به من دوخته اند . ازاين جا شروع می کنم : « من ليلای گنگه استم . من پيش گنگه نبودم . جوربودم . بسيار گپ می زدم . خنده می کردم . فکاهی می گفتم و دوستانم را می خنداندم . حالا مرا گنگه می گويند . در پشت سرم . وقتی که من نيستم . حتا گاهی پيش رويم ، به مزاح يا گاهی که قهر می شوند می گويند : تو گنگه ، چه استی ؟ وقتی که درصنف سوال معلم را درست جواب می دهم و همصنفانم حسود می شوند و به همديگر پس پس می کنند : شتوم شتوم شتوم شتوم يعنی گنگه گنگه گنگه ... . من می شنوم ، مگر چپ می کنم . چه کنم ، زورم نمی رسد ! » پدرمی گويد : بخوان که در بارۀ ما چه نوشته . دربارۀ ما هم باید چیز هایی نوشته باشد . بعض شبها ، تا دير وقتها می نشست و می نوشت . من از چاک پردۀ پنجره می ديدم . گاهی طاقتم نمی آمد ، کله کشک می کردم . می پرسيدم _دخترم ، چه می نويسی ؟ زود کتابچه را پنهان می کرد . می گفت : _ پدرجان ، هيچ ! و چراغ را گل می کرد و می خوابيد . مادر با گوشۀ چادر سفيد اشکهايش را پاک می کند . می گويد : دلم گواهی بد می دهد . اگرچه يادداشتهای ليلا را سرسری و زود ، يکبار خوانده ام . ميدانم که چيز بدی در ميان آنها نيست . باآن هم شکی در دلم پيدا می شود و به خواندن عجله نمی کنم رويۀ ديگررا می خوانم : « مضمون آب بازی مانند بلايی درتقسيم اوقات پيداشد . ازپدرخواهش کردم که پول برای خریدن کالای آب بازی بدهد . پرسيد : دخترها جدا و پسران جدا آب بازی می کنند ؟ گفتم : _ نه ، همه يکجا . گفت : _ نه نه نمی شود . ما مسلمان استیم . به معلمت بگو که پدرم اجازه نمی دهد . اگر پا فشاری کنند ، ترا ازمکتب می کشم . تو هم آرام شوی و من هم و مکتب هم تمام شب خواب ديدم که مرا از مکتب بيرون کرده اند و من هم گريه می کنم و همصنفانم هم گريه می کنند . » در رويۀ ديگر ، بازهم دربارۀ آب بازی نوشته است . « يکی دو روز به درس آب بازی نرفتم . معلم که می پرسيد : _ چرا ؟ گفته نمی توانستم که چرا . می شرميدم که بگويم پدرم نمی ماند . همصنفانم می خنديدند . ناچار ، به زمین می دیدم و خاموش می ماندم . » ورق می زنم . باز سخن از آب بازيست . « مجبور شدم . پنهانی از پدر ، از مادرم پول بگیرم وکالای آب بازی بخرم و به درس آب بازی بروم . تصادفی فردايش پدر پرسيد که : _ نفهميدم ، تو بالاخر به درس آب بازی می روی يانه ! ازجواب دادن ترسيدم و خاموش ماندم . پدرباخشم فرياد زد که : _ گپ بزن ! از بيچارگی گريه کردم . دلش سوخت و رهايم کرد . دربیچارگی گریه هم کمک می کند گریه هم خوب چیز است .» از چند يادداشتی که مهم به نظر نمی آيد ، می گذرم . نوشته است : « معلم نامه يی داد که به پدر مادر بدهم . که اجازه می دهند که به سير علمی با همصنفانم بروم يانه . پدر پرسيد : _ چه وقت پس می آييد ؟ _ يک روز پس . _ شب درآنجا خواب می شويد ؟ _ بلی . _ تنها دختران می روند ؟ _ نه ، همه ، پسران و دختران . گفت : این که شد ندارد . نمی شود که یک بارپسران بروند وباردیگر دختران ؟ کاغذ مکتب را پاره کرد . و زير پا انداخت . مثلی که مشتی بر دلم خورد . فردا چه جواب بدهم ؟ فردا که معلم پرسيد ، خاموش ماندم و اشکهايم ريخت . » کتابچه را بر روی ميز نان خوری پهن کرده و برای آن دو می خوانم . دررويۀ ديگرچنین نوشته است : « روزهای دو شنبه . معلم در صنف از هر کس می پرسد که روز يک شنبه کجا رفته است و چه کرده است . ديگران قصه های جالب می گويند . مگر من قصه يی ندارم . زيرا مرا جايی نمی برند . ما آخرهای هفته را خانه پاکی و کالا شويی ، ازاين کار ها می کنيم . يا مهمان داريم و آشک پر می کنيم . من درآماده کردن خوراک هم بايد به مادرم دست پيشی کنم . بسيار کم جايی می رويم . و بنابرآن وقتی که نوبت من می رسد تا بگويم که دررخصتی يک شنبه کجا رفته ام و چه کرده ام . ناچار ، سرم را به زير می اندازم و خاموش می مانم . » مادرآه می کشد . می گويد : _ خاک شوم . دخترکم . اشکهايش را پاک می کند . و می گويد : _ همين طور ، رفته رفته گنگه شد . پدر با خشم می گويد : گناه ماست ؟ بگو گناه من است ؟ مادرترسیده است : _ نه . چرا قهرشدی ؟ گناه تو چرا باشد . *** *** *** در ورودی باکليد باز شد وپس از چند ثانيه سکوت ، دخترکی با موهای خرمايی ، چشمان مايل به سبز و صورت پريده رنگ ماهتابي که تبسمی کودکانه برلب داشت ، بی صدای پا ، به سالن آمد . مثل سلام چيزی زير لب گفت . از ديدن من درچشمانش حيرتی نمايان برق می زد پدرگفت : اينک ليلا گک گنگۀ ما آمد . مادر ، به تندی به سوی پدر ديد که چرا چنان گفت ، و کتابچه را ربوده زير چادرش پنهان کرد و بيرون رفت . ليلايی را که، من درذهن داشتم ، گندمی و استخوانی وباسيمای خشمگين و ناراضی و چشم و موی سياه ، چيزی مانند پدرش بود . مگر اين ليلا سخت مهربان و مظلوم واز نگاه روی وموی شبيه مادرش به نظرم آمد برای نوازشهای دلسوزانۀ من ، با تشکری که شنطده نشد و تبسم و سکوت ، سپاسگزاری نشان داد . چیزی به یادش آمد . باخود گفت : هان و بکسش را جستجو کرد و کاغذی را کشيده پيش پدرش گذاشت . پدر آتشين شد ه گفت : _ هر وقتی که از مکتب نامه می آورد ، برای من يک درد سر است . اول خواندنش و بعد ترجمان پيداکردن و رفتن به مکتب و شنيدن پند و اندرز معلم کاغذ که دربین پنجه هایش بود ، تکان می خورد . می گفت : باز اين چيست ؟ چه آورده ای ؟ با من گویی درد دل می کرد : در وطن ماکه فرزند خودرا به مکتب می فرستند ، بی غم می شوند . خودشان هرگز روی مکتب را نمی بينند . مکتب می داند وکارش . آخر برای همين تنخواه می گيرند . اينجا ، هرماه که مارا نخواهند ، نمی گذارند مادر باشنيدن صدای قهرآمیزپدر ، سراسيمه بازگشت و با من همنوا شد که می گفتم _ ... مشکلی نيست . من برای تان می خوانم . باشما به مکتب ليلا جان هم ميروم دلم به حال دخترک سوخت . سرش را نوازش کردم . گفتم : ليلا جان تو برو . دَمَت را راست کن . نانت را بخور . مادرست می کنیم . همه چیزها درست می شوند . هیچ نا آرام نباش ، جان کاکا .
نامۀ مکتب را می خوانم : « به خانوادۀ محترم عارفی توجه شمارا درهوشداری ازفرزندتان می ستاییم . به شما تبریک می گوییم که دختر شما ليلاعارفی درمسابقۀ مقاله نويسی مکتب مقام دوم را گرفته است . اميد واريم که در محفل توزيع جوايز که ساعت ده روزسه شنبه بیستم ماه روان ، در تالار کنفرانسهای مکتب برگزار می شود ، تشريف آورده بتوانيد . با ا حترام دوستانه "مدير مکتب"
_______________________________________
عيد رمضان بايکی ازرخصتيهای آلمان برابرشده بود . روزانه می توانستی بعض دوستان رادرخانه بيابي . تيلفون کنی ، بروی يابيايند و يک تغييرعيدگونه درگردش ليل ونهار پيداشود. دست و پای حنا کرده ، چشمان سرمه آلود ، جامه های نو و درکوچه ها تخم جنگی ، صدای غِرغِرانک و ديگر نشانه های عيد وطن ، نباشد نباشد ازخواب برخاسته ، مگرهنوزبيخی بيدار نشده بودم که تيلفون زنگ زد . يکی ازدوستان عيدمبارکي داد . باززنگ تيلفون صداکرد . خانمی بود گفت : « حاجی جان ، سلام ! » گفتم : « حاجی جان نيستم . اشتباهی زنگ زده ايد .» ازآوازم شناخت . يکی از خويشاوندان بود . گفت : « آه ، شرمنده شدم . بسرفرزندانم که بشما هم تيلفون می کردم . شمارۀ شماو حاجی جان نزديک هم نوشته شده اند . آلمانيها که گوشی را بر می دارند ، نام خودرا می گويند ، می دانی با که طرف استی ، مگرما می گوييم بلی . فهميده نمی شود که بلی گوی کيست . » باربارپوزش خواست . بمن هم عيد مبارکی داد و خانم را طلبيد و کم ازکم يک ساعت گپ زد . همين که گوشی برجايش نشست ، بازصدای زنگ برخاست . يکی از دوستان ايرانيم بود. گفت : « جناب ، عيد مبارک ! شنيدم عيد شما امروز است . » _ « ازشما مگرفرداست ؟ » _ آری ، فردا . خوب ، خوش بگذرد . » و حرفهای ديگر خانم که چيزی اتو می کرد ، گفت : « تو هم به چند جای عيدمبارکی بايد بروی . » _ « مثلاً ؟ » او که می دانست ، زود بجايی رفتن حاضر نمی شوم ، ازهمان آغاز مسأله راجدی نشان داد _ « مثلاً ندارد . ياسين جان که در نزديکی ما خانه خريده است . دوباربه ديدنت آمد . تو هنوز بر لخک دروازۀ شان قدم نمانده ای . آخر، بداست . مردم می رنجند . پای شان را می گيرند . آدم تنها می ماند . » تا ريشم را تراشيدم ، پيرهنم اتو شده بود يک سرک پايينتر ، دست راست ، دروازۀ اول . نشانی رابياد سپردم . خانۀ دو منزلۀ باشکوه، ديواراحاطۀ سنگ مرمرسفيد بارگه های خاکستری ودرختان بلند ناجو و سيب ، حيرانم ساختند . هرچند بالای زنگ نوشته بود ، « ياسين_ محمد » باورم نمی آمد که همان خانه باشد . گفتم ، او راهم اروپا مجبور کرده محمدياسين را به دو نام ، نام اول و نام دوم جداکند . ياسين شده نام خودش و محمد نام خانواده . مهمتر ازآن ، نوش جانش ، پول که تا دلت بخواهد دارد ! وباز کنجکاوانه نگاهم بر پنجرهها و شيشه های براق که گلهای سرخ و سفيد آن سويی را چوکات کرده بودند ، لغزيد زنگ راکه می فشردم ، هيجان ناخوشايندی احساس کردم . کمی دودلی دستم را سست می ساخت که آن هم ازخانه نشينی زياد پيد امی شود ياسين جان و پسرکش در را بازکردند ، يک ياسين جان بزرگ و يک ياسين جان کوچک پدروپسر به اين همانندی ، نديده بودم . پيرهن تنبانهای خامک دوزی يکرنگ پوشيده بودند من و ياسين جان ، چنان که رسم است ، بدنهای عرق آلود يکديگر را درآغوش فشرديم و گفته رفتيم : « ايام شريف مبارک ، روزه و نماز قبول ، داخل صواب حاجيها و غازيها _ « هله ، دست کاکايت را ببوس ! » بينی کوچک پسرک پشت دستم را ترکرد . من هم لبانم را به موهای پيشانيش نزديک کردم . حويلی چمکاری شده فراخ ، با دو ردۀ زنبقهای آبی و سفيد دردوکنار جويچه ، چند چنارو يک بتۀ نسترن گل افشان ، نظر فريب بود گفتم : « نام خدا حويلی تان براستی قشنگ است . و اين هم فيتۀ سرخ برشاخۀ نسترن ، برای دفع چشم زخم . شايد تدبير خانم باشد _ « نه ، واﷲ ، ازخودم ، » بسياربلندگپ می زند . من که کر نيستم . « واﷲ ، نظربد سنگ را می شکناند . همين منيرک ما را نظرکردند ، يک ماه درشفاخانه بستری شد . مردم بخيل استند ، رواداری ندارند . اين خانه چيست . اين هم برای ما خوردی می کند . دوموتراست و يک گاراج . چند روزپس کبيرجان ماهم ليسنس می گيرد . می شود سه موترو يک گاراج . فکرکنيد ! » اززينه ها که بالا می شويد ، اگرپنجره بازباشد ، سرخی قالينهای سالون چشمها را لبريز می سازد و سپس کوچ و چوکی رويه چرمی سياه می بينيد و الماری زينتی سياه وچند شاخۀ گل کاغذی در گلدان سياه و تيپ ريکاردر و بلندگوهای بزرگ سياه و تلويزيون غول پيکرسياه همين چيزهارا درسالون پذيرايی بيشترافغانها می توان ديد ، مگر کهنه ترها و و کوچکترهای شان را . شايد نزديکی سليقه هاست و ياشايد جادوی همچشميها _ « خوش آمديد ، بالا تر بفرماييد ! » ميزپيش رويم ، زيربار شرينيها نزديک است کمری شود ياسين جان روبه رويم نشسته وپسرکش خودرا به گردۀ پدرچسپانده ، کرکر کنان نقل مي جود وبادقت به سويم می بيند. سکوت را می شکنم _ « اين جوان رشيد ، گفتيد منيرجان نام دارد . » _ « صاحب واﷲ ، استعداد عجيبيست ! » پسرک بين سخن پدر می دود _ « رشيد نی ، منير ! » درغربت طوری شده است که دراکثرخانه ها يک کودک نازدانه که باهوش و حتا نابغه شناخته می شود ، می يابی پسرک مشتش را باز ازنقل پر می کند . پدرسرخ می گردد _ « کم بخور پدرلعنت ! » پسرک بسوی من ديده می خندد . به سوی پدر اشاره می کند _ « خودش را دو می زند . » _ « لا حول ولا ... » صدای زنگ تيلفون بلند می شود _ « بلی بلی ! » تقريباَ فرياد می زند که ضرور نيست . و می گويد : « لين گشت . » گوشی را می گذارد . باز زنگ تيلفون _ « بلی ! فاضله جان تو استی ؟ وعليکم سلام ، عيد خودت مبارک ، روزه و نماز خودت هم قبول ... » من هم صدای بيمارگونۀ زنی را از تيلفون می شنوم خانم گفته بود که برادر ياسين جان درراکت باران کابل شهيد شد . زن و فرزندانش درپشاور روزهای بدی را سپری می کنند . فاضله جان که درکابل معلم بوده ليف و جاکت می بافد و می فروشد . باز همان صدای بيمارگونه _ « ياسين جان ، مادر منير جان چطور است ؟ منيرک قند ، حميرا جان ، کبيرجان . » _ « حميرا جان ما فضل خدا ، فارشوله کرده . » فارشوله درزبان آلمانی ، کورس رانندگی را می گويند. واز عبارات دری_ آلمانی افغانهای اين جا يکی همين« فارشوله کردن» است . ازآن سو می شنوم _ « شوله کرده ؟ خير است ، هنوز خورد است ، ياد می گيرد . » ياسين جان ، گوشی در دستش ، باخود می غرد _ « اين سادۀ خدارا ببين ، شما کی گپ را می فهميد ؟ ! » قهرم می آيد . اين گپ کجاست ؟ اين کاريکاتور گپ است . ابله ! _ « ديگر چه دم داريد ؟ » _ « حالاکه بی سرپرست شديم ، شکر که تو راداريم . توسرپرست ما ، کلان ما ، پدرما .» _ « معلوم دار ! واﷲ ، من ، من پيش از فرزندان خود ، دربارۀ فرزندان برادرم فکر می کنم ترا ، فاضله جان ، واﷲ ازخواهرانم کمترنمی دانم . » صدايش بازهم بلند تر شد ه است وبرعکس ، صدای همصحبتش کم توانتربگوش می آيد که می گويد _ « خدا سايۀ ترا ازسرما کم نکند . همين نبيلک مارا ، چند روز می شود ، زردی گرفته است . » _ « خو، چه می توانم بکنم ؟ من که داکتر نيستم ! » پسرش مثلی که ازخواب بيدار می شود _ « چه شده گفت ؟ نبيل راچه گرفته ؟ » سراسيمه به من و پدرش می بيند و پدر چون گرگی بروی هجوم می آورد _ «چوچه خوک ! به تو چه ؟ گنگه شو گفتم ! » و طوری وامی نمايد که گلويش را خارش گرفته است ازآن سو صدا ، ناتوانتر شنيده می شود _ « گفتم ، کمی پول برای دارو ودرمان نبيلک ، اگر شود ...» پدر سرفه می کند و سرفه می کند و باز سرفه می کند و ... . _ « بلی بلی ، صدا شنيده نمی شود . بلی ، شنيده نمی شود ... » پسر می گويد : _ « پدر ، بده به من ! من می شنوم . من خوب می شنوم . » ياسين جان گوشی را برجايش می زند و با صدای بلندتر می گويد : _ « من پول کاشته ام ؟ » نگاه آتشبارش متوجه من می شود . به يادم می آيد که داکتر حقيقت ، همصنفی دوران مکتبم درپشاور معاينه خانه باز کرده است . می گويم _ « شمارۀ تيلفون منزل برادرتان را به من می دهيد ؟ » _ « کدام تيلفون ؟ همسايه نشين استند . تيلفون صاحب خانه است . دل شان شد ، خبر می دهند ، نشد ، نه . چه خودرازحمت می دهيد ؟ » _ « چه زحمت ؟ اگربتوانم کمکی بکنم . آن جا داکتری را می شناسم . مرابيگانه نشماريد . ماهمه اعضای يک خانواده استيم . خانوادۀ بزرگ مهاجرت . » ازرويۀ کتابچه شمارۀ تيلفون را بردستمال کاغذی نوشته پيش رويم می گذارد صدای بوتهای زنانه برزينۀ مرمرين همراه بابوی اسپند به سوی طبقۀ اول می شتابند . خانم ميزبان می درايد ، باگيلاسی ازچای سياه وتبسم ساختگی برلبانش . دستمال کاغذی را باشمارۀ تيلفون درجيبم می گذارم و می ايستم و بازهمان تکرارعادی « عيد مبارک و روزه ونماز ... تاآخر » مادرمنيرجان هم مانند شوهرخود ، بلندآوازاست . گويی باکسی ازپشت ديوار سخن می گويد . _ « ببخشيد بوی اسپند شد . زنکه ، خانۀ مارا تعريف می کند ، مگر يک بار هم نام خدا نمی گويد . چطور تنهاآمديد ؟ » می خواهم بگويم که خانم سلام گفت . امروز مهمان داشت . روزديگرمی آيد و حرفهاي ديگربرای رهايی ازبی جوابی ، که ياسين جان باپرسشها گلويش رامی گيرد : _ « مهمانت رفت ؟چه می گفت ؟ ازپشاورچه خبر آورده ؟ مثلی که فاضله پول خواسته. » _ « آه ... ياسين ، چه می گويی ! غيرت فاضله جان را کمترکسی دارد . » _ « خوب ، حالا بمان ، يخن مرارهاکن ! بگو چه می گفت ؟ » _ « تعريف ، تعريف برادرزاده ات بود ، تعريف ياسمين جان . حسنِ صورت ، حسنِ سيرت ، پنج پنجه اش پنج چراغ . چه نانی می پزد ! کورس کامپيوتررا تمام کرده، مگر هنوز جايی شامل کار نشده . » _ « راستی ؟ جوانمرگک درهمان کودکی هم مقبول بود و هم هوشيار. » ياسين جان راخندۀ گذرايی می شگوفاند و باز عبوس می شود . سرش راخم می کند . به فکر می رود . _ « خوب خوب ، واﷲ عجيب است . باورمی کردی ؟ » _ « می خواهند که اگراجازۀ ما ، يعنی اجازۀ تو، باشد ، اورا برای پسرخود خواستگاری کنند . » ياسين جان خمپاره وار می ترکد . _ « بد می کنند . با هفت پشت خود . واﷲ ، ما مگر پسرنداريم ؟ ما برای کبيرجان ، دروازه های بيگانه هارا می کوبيم و لقمۀ مارا ديگران قورت کنند . واﷲ ، من مگر مرده باشم . او زن ، نشود که همان جا گپ را سرونوک کرده آمده است . مارا ازسر می گيرد . » صدايش بلندتر و صورتش سرختر شده است . رگهای گردنش پنديده اند . وچند بار می گويد : « کبيرما ، کبيرما .» زنش اندکی مات و مبهوت به سويش می بيند و بعد به آهستگی تقريباَ می نا لد : _ « ماکه چنين فکری نداشتيم . باز ، هنوز هم ديرشده نخواهد بود ! » _ « من بايد هرچه زودترگوش فاضله راباز کنم . هرچه زودتر . و بعد کبير را آمادۀ سفربسازيم . برود پشاور . خوش کرد خوب ، نکرد هيچ » دردوام گفت و گوی هيجانی و خاص زن و شوهر، من چرا بايد نشسته باشم . ايستاده ام و گاه برپای چپ و گاهی راست لنگر می اندازم . فرصت نمی دهند که بامان خدايی کنم . يک دستمال کاغذی می گيرم که به بهانۀ پاک کاری لب و لنج ، خودرامصروف نشان دهم ياسين جان آن راربوده می گويد : _ « ببخشيد ، تيلفون بايد بکنم . » پشت وروي دستمال را می بيند ومی اندازد . تادستمال شماره دار را بدهم ، کتابچۀ کنار تيلفون را برداشته زود زود ورق می گرداند و تکمه های تيلفون را فشردن می گيرد و بعد صدا می کند . البته بلند و بلندتر _ « پشاور! پشاور ! ... بلی ... پشاور ! خانۀ شهنوازخان است ؟ خانۀ شهنوازخان است ؟ ... بلی ، پشاور ! ... » به دری می گويد . به پشتو می گويد . آنقدر چيغ می زند که صدايش باريک می شود و سرفه اش می گيرد . گوشی دردستش و زهرخندی برلبش ، دهن به شکوه می کشايد _ « کسی بلی بلی می گويد ، جواب می دهد ، مگرصدای مرا نمی شنود . صدای او رامن می شنوم . خوب می شنوم . اوصدای مرا نمی شنود . عجيب است ! .... واﷲ مادر منير، نمی دانم ! ... هيچ نمی دانم . بازيک کوشش کنم ... باز يک زنگ بزنم . » به من می گويد _ « عجيب نيست ؟ » بامان خدايی کنان ، دلم می شود ، بگويم که هيچ عجيب نيست . هرگاه ازروی ضرورت ، ازسرنياز و بنابراحتياج ، صداکنی ، صدايت رانمی شنوند . مگردم نمی زنم که مردم می رنجند ، پای شان را می گيرند و آدم تنها می ماند !
_________________________________________
چند دقيقه به آغازدرس مکتب مانده بود . دردهليزهايی که روشنی کافی نداشتند ، دختران وپسران جوان ، با خنده وشوخی وصدای بلند بوتهای شان ، هرطرف می دويدند ، وکلمه ها وجمله های شوخی آميزجرمنی رابه سوی هم می پاشيدند . دفترمدير مکتب را مطابق نشانيی که پسرما گفته بود ، يافتيم . خانمی که گويا کارهای دفتررا می کرد بانام خانوادۀ ما آشنابود . گفت : هان ، خانوادۀ محمدی ! درآن اتاق رو به رومنتظر باشيد . دراتاقی که يک ميز وچند چوکی گذاشته بود ، من ، خانمم و جوانی که برای ترجمانی برده بوديم ، باهيجان نشستيم . اول به سرووضع خود کمی رسيديم . پرسیدم : _نکتايی ام کج نيست ؟ خانم گفت : _ نی ، درست است . مويت را کمی دست بزن . واوهم که لبسیرين خودرا تازه می کرد ، شکوه آميزگفت : _ مگرقرارملاقات بامدير ساعت هشت صبح نبود ؟ گفتم : _ شايد مشکلی پيش آمده است . آنان دومسأله را پيش می کشند . يکی که درچندماه اخير نمره های پسرما پايين رفته است . دوم که به درس هم ، اکثر ناوقت می رسد و شايد حرف هايی هم خانم مولر گفته باشد ، ازهمان سخنانی که به تو هم گفته . بگذارتنها من صحبت کنم و ترجمان ترجمانی کند . پذیرفت : _ هان ، اگر هردوی ما گپ بزنیم ، نشود ازبد بدتر شود . دقيقه ها به کندی می گذشتند. ازوقت قرارملاقات ما با مديرمکتب ، نيم ساعت گذشت . مردی کمی فربه با چينی برابرو داخل شد . احوال پرسی سردی کرد . وگفت : _ بياييد ، به دفترمن برويم . معلوم شد ، آقا ، مديرمکتب بوده است . دردفترش چند دقيقه دوسيه يی را ورق زد و نوشته هايی را خواند . و گفت : _پسرشمانمی تواند ازصنف هشتم کامياب شود و بايد مکتب را رهاکند . و غمغم کردکه هرچند شايد برای شما بی تفاوت است . گپش تکانم داد . گفتم : _چرا برای ما بی تفاوت باشد ؟ من ومادرش ، هردوی ما فاکولته را تمام کرديم . درکابل معلم بوديم . خانوادۀ مادربين خويشاوندان، به علم دوستی مشهوراست . پسرم هميش آرزو داشته که بهترين شاگرد صنف باشد . مگر چه شد که ازچند ماه به اين سو سقوط کرد . هرروز از نگران صنف شکايت تازه داشت . نمرۀ مرا کم می دهد . جواب درست مرا غلط است می گويد . دست بالا می کنم که درس را بگويم ، گويا مرا نمی بيند . غيراز من ، ازديگران می پرسد . اگر چند ثانيه ديرتربيايم اجازۀ داخل شدن به صنف نمی دهد . حتا جواب سلام مراهم نمی گوید . می گويم خانم مولر ، خانم مولر صبح به خير . يا چنان می نمايد که نشنيده است . يا می گويد درسهایت را بخوان ، خودرا اصلاح کن . ماسه تن استيم .يک ايرانی ، يک ترک ومن . هرسه مارا دوست ندارد ، مگر مرا زيادتر از آن دو . به نام خانوادۀ ما دردوام اين چند ماه سه نامه ازهمان خانم مولررسيد ، که والدين ميلاد محمدی درفلان روز برای صحبت دربارۀ مشکل پسرشان به مکتب بيايند . يک بار من رفتم . اول ، معلم باوصف آن که مضمون انگليسی درس می داد ، نمی خواست بامن انگليسی گپ بزند . و بعد که مشکل را گفت ، معلوم شد ، درروزی که به کدام موزيم می رفته اند ، پسرمن چند دقيقه ديرتر حاضرشده است . اما پسرم می گفت که چند صنفی ديگرما هم ديرترازمن رسيدند . به خانواده های آنان چرا نامه فرستاده نشده است ؟ معلم می گفت : « اين مسأله به من مربوط است . » می خواستم موضوع را به مديريت مکتب برسانم ، مگر بعض گفتند که با معلم زورآزمايی نمی شود . اواگربخواهد به هردليل می تواند پسرتان را ناکام بکشد . دونامۀ ديگر هم فرستاده بود ، که بياييد پسرتان مشکل دارد . مادرش رفت . چون زبان آلمانیش خوب نبود ، به هيچ نتيجه يی نرسيدند . همين قدر فهميده بود که معلم دربارۀ شخصيت پسرما تصور نادرست دارد . |