تماس باما کتابها سخنرانی ها مقاله ها داستانها سروده ها زیستنامه

صفحه نخست

 

 

 

عبدالقادر بيدل درقلمرو تيوری ادبيات و نقد ادبی

 داکتر اسد الله حبيب

 

 
« بيدل» تجدديست لباس خيال من
گر صد هزار سال برايد کهن نيم
 



نظريات ادبی بيدل که پشتوانۀ داوريهايش دربارۀ شعرخود و شعرديگران بود، درآثار منظوم و منثور او، اينجا و آنجا ، افشانده است . دراين گفتار آن نظريه ها را ازسرتاسر کليات ، چيده دسته می بندم ، تا به شناختی ازکل بينش ادبی و شعری بيدل برسيم و همزمان به بررسی نقدهای او می پردازم .
دردفتر"رقعات" ، نامه يی به نواب شکرالله خان هست ، که با مثنوی «طلسم حيرت» به وی فرستاده شده است . بيدل درآن نامه شعرای همروزگارخودرا به دو بخش جدامی کند :
يک ، آنانی که تاز گی بيان و زيباييهای لفظی را ارج می نهند، مگر از اهميت معنی والا بی خبر اند که شايد بتوان چنان گروه را صورت گرايان ناميد . درديوان غزلهای بيدل بيتهايی می يابيم که اشاره به اين شاعران دارد :

نشستی عمرها حسرت کمين لفظ پردازی
زخون گشتن زمانی غازه شو حسن معانی را ( غزليات 42)


ای غافل از نزاکت معنی تأملی
مه را کسی شناخت که سير هلال کرد (غزليات 553)

دو ، آنانی که پی صيد معانی باريک و بيگانه کمان کشيده اند و از دريافت زيباييهای لفظی بی بهره اند ، که شايد بتوان محتوا گرايان شمارشان کرد . بيدل درخطاب به آنان نيز اين گونه سخنهايی دارد :

فکرمعنی چند پاس لفظ بايد داشتن
شيشه تا در جلوه باشد رنگ بر روی پريست (غزليات323)

بالفظ نپرداختی ای غافل معنی
تحقيق پری در نفس شيشه گری داشت (غزليات 165)

هرچه گويی بيدل از نقص وکمال آگاه باش
معنی از وضع عبارت، رتب و يابس می شود

تو لفظ مغتنم انگار فکر معنی چيست
که مغزها همه محتاج پوست می باشد

زلفظ آشنا شو به مضمون نازک
کمر حلقه کرده ست موی ميان را ( 37 )

واينک بخشی از نامهء يادشده که به نواب شکرالله خان نوشته شده است:
"درين روزگار
جمعی که از طراوت رنگ الفاظ نظری آب می دهند ، لوح تميز يک قلم از درک معانی شسته اند و گروهی که به بوی فهم معنی، کوس تر دماغی می زنند ، رنگينی عبارت اصلا در نظر انصاف شان نرسته . بر اين تقدير معنی زمزمه ايست محتجب ساز موهوم و عبارت سازی مشتمل بر نغمات نا مفهوم ." ( رقعات ، ص 2 )

اين چند خط ، بيان فشردۀ نظريۀ بيدل دربارۀ چگونگی لفظ و معنا يا صورت و محتوا درسروده يی يا اثری ادبيست.
بنا بر نظريات ادبي معتبر امروزی جداساختن محتوا از صورت دريک سروده ، مسألۀ وابسته به آسان سازی شناسايی و مطالعه است . واگرنه ، صورت و محتوا جدايی نا پذير اند. رکن بنيادين صورت شعر زبان است و کوچکترين واحد زبان شعر واژه است . و کوچکترين واحد بنيادين محتوا معنای واژه است .
هيچ واژه را جدا از معنای آن نمی توان تصور کرد، هر لفظ ، معنا يا معنا هاييست و هرمعنايی که پيدامی گردد لفظيست . بيدل همين نکتۀ پيوستگی لفظ و معنا را در جايی چنين فشرده بيان کرده است : " لفظی نجوشيد که معنی ننمود ومعنيی گل نکرد که لفظ نبود ." ( چهار عنصر ، ص 235 )

اشارة مکرر به آن نکته را در اين بيت هم می يابيم :

برون لفظ ممکن نيست سير عالم معنا
به عريانی رسيدم تا درون پيرهن رفتم

به باور بيدل، اگر همنشينی و جانشينی واژگان و بافت نحوی زبان شعر رسا و پديدارگر نباشند ، از جلوهء مفاهيم ولو عالی نيزکاسته می شود.

زلفظ نا رسا خاک است آب جوهر معنی
نيام آنجا که تنگ افتد دم شمشير فرسايد (غزليات 535 )

درواژه نامۀ شعربيدل ، در پهلوی "نارسايی زبان" ، " نا محرمي زبان" نيز کمبوديست.

ای بسا معنی که از نامحرميهای زبان
باهمه شوخی مقيم نسخه های راز ماند

بيدل باورداشت که زبان شعر نبايد برای خواننده بيگانه و ناآشنا باشد ، مگر خودش دروضعی گرفتار شد که باربار می ناليد:

غيرماکيست حرف ماشنود
گفت وگوی زبان لال خوديم

هيچ کس نيست زبان دان خيالم بيدل
نغمۀ پردهء دل ازهمه آهنگ جداست

يا :

اسرار پردۀ دل مفهوم حاضران نيست
بيدل زدور داريم درگوش هم صدايی

در آن تنگنا ، تسلی مايۀ خاطروی چنان تفسيری از وضع بود که گويا شعر خوانان و شعر دوستان ، ازباريکی ها و رازهای نهان زبان فارسی ناآگاه اند و نو آوريهای او را در نمی يابند . وبه ديگرگفتار ، نامحرمی خلق بود که راه سروده های وی را به حريم پذيرش و دريافت می بست.

فرياد که برديم زنامحرمی خلق
اندوه زبان داشتن و لال نمودن

يا:

نرسيد فطرت هيچ کس به خيال بيدل و معنيش
همه راست بيخبری و بس چه شعور خلق و چه هوش ما

وگويا از زبان همان خلق به خود مى گويد:

بيدل آهنگت شنيديم و ترا نشناختيم
ای زفهم آنسو به گوش ما صدايی می رسی


يا:

اسرار پردۀ دل مفهوم حاضران نيست
بيدل زدور داريم درگوش هم صدايی

اين وضع دشوار چنانش می آزرد و می فشرد که نا اميدانه ، باری گفت ، اگر ديگر خريداری نيست، شعرخودرا برخاک می نويسم تا باد بخواند :

بيدل سخنی چند که داری يادش
ازخلق گذشته است استعدادش
امروز تو نيز حرفی از گفتۀ خويش
بنويس به خاک تا بخواند بادش ! (رباعيات )

با و صف چنان موقعيت دشوار ، نظريۀ خويش را پيرامون مسأله به روشنی بيان داشته است :

ای بسا معنی که از نامحرميهای زبان
باهمه شوخی مقيم نسخه های راز ماند
وی بسا بال و پری ازتنگی دام و قفس
ساخت باآسودگی چندان که از پرواز ماند
بس که فطرتها به گرد نارسايی خاک شد
يک جهان انجام خجلت پرور آغاز ماند

احساس نارسايی زبان فارسی وناکارايی ترکيب و عبارت و تشبيه و استعارۀ متداول سبک هندی برای افادۀ
مفاهيم ريشه دارو ژرف و نگاره های چند لايۀ پندار که پايه های کاخ سبک تفکری- تغزلی بيدل بود ،
شاعر را برآن داشت که دستگاه ترکيب پذيری زبان فارسی را که به خامۀ شاعران سبک هندی، کمابيش به کار افتاده بود، فعالتر سا زد و صدها ترکيب ، عبارت و عبارت ترکيبی نو، با تشبيه ها و تشبيه درتشبيه ها و استعاره های زنجيری ديده نشده به زبان ادبی فارسی پيشکش کند.

سرانجام ، پويشی که ازدريافت نارسايی زبان آغازشده بود ، ازآن همه بارآوری و ثمربخشی گذشته به گرهناکی و نامحرمی زبان انجاميد و جنجالهايی لذت بخشی برای شاعر آفريد . لذت بخش برای آن که درآن سالها ابهام و تازه گی و آراسته گی هرچه پرسش انگيزتر زبان شعر ايديال شاعری بيدل بود .
صاحب نظران برآن اند که نوساخته های زبانی هرسخن سرا در چهارديوار شعرخودش می مانند و حتا به شعر
دومين شاعر نيز کمتر می گذرند ، مگر آن که ازرسايی و همخوانی با قاعده های ترکيب پذيری زبان و خوش آهنگی ، پوره ، برخوردار باشند . دربارهء بيدل سخن ديگر گونه است .
محققان ، ادب فارسی شبه قارۀ هند را در دوام يک و نيم قرن ، از 1707 تا 1857 ترسايی ، دورۀ غلبۀ سبک بيدل شناخته اند .
( تاريخ ادبيات فارسی در شبه قارۀ هند ، نشر رهنمون ، تهران ، ص 51 ) از نيمه های سدۀ هژدۀ ترسايی تا نيمه های سدۀ نزده ، دورۀ بيدلگرايی درتاريخ شعر دری افغانستان است ، يعنی شعر بدور انديشه وبيان بيدلی می چرخد . پس ازآن نيز پيروی بيدل ادامه می يابد ، تاامروز .
درروزگارما ، حتا درشعربعض نو پردازان افغانستان نيز ، نگرش به بيدل و اثر پذيری ازاورا می توان شناسايى کرد . همچنان درآسيای ميانه بسا شاعران سدۀ نزدهم و آغازش سدۀ بيستم ، به پيروى از بيدل می باليدند . به نگارش عينی در« نمونۀ ادبيات تاجيک »هرکس که قلم بدست می گرفت ،
ضروری تشخيص می داد که بايد به اسلوب بيدل سخن بگويد. » براين بنا ، الگوهای زبانی تازۀ بيدل را در شعر ده ها شاعر بعد ازاو می توان يافت و اين خود بحثی دلکش و درخور پژوهش مستقل می باشد . او به غنای زبان شعر فارسی چنان خدمتی کرد ، که دانته برای زبان ادبی ايتاليايی انجام داد .

ساخته های صرفی و نحوی بيدل را می توانيم چنين فشرده بخشبندی کنيم :

1- ساختن اسم معنا ( يابه قول دستورزبان نويسان پيشينه ، حاصل مصدر ) از اسم ذات ، مانند : از زمين زمينی ، ازدستمبو دستمبويی ، ازگژدم و مار گژدمی و ماری ، ازمضراب مضرابی ، از لنگر ، لنگری و گونۀ مرکب آن ، مانند : شبنم طرازی ، جمعيت اجمالی وقطره سياری .
2- ساختن اسم فعلهای مرکب تازه ، مانند : تری کردن ، چين کشيدن ، چين کردن ، کری کردن ، سری
کردن و نقص قصورتراشيدن و با کاربرد استعاره : تمنا کاشتن ، ناله نوشتن ، درد دل فروختن وآفتاب بافتن .
3- اسمها ، صفتهای مرکب و صفتهای هنری مرکب ، با همنشين سازی چند واژۀ وارسته و وابسته ( مستقل و نامستقل) ، مانند : ستم ترانه ، غنچه کمين ، هجوم آباد ، خامش نفس ، سرمه تفسير ، حيا عنوان ، قيامت خنده ريز ، نشئه جولان صيد ، بهار اندوده لطف و بوی گل پرورده دشنام .
4- وابسته های عددی ، مانند : يک دو گلشن شکفتن ، دوسه سرو آه کردن ، صد صحرا جنون ، صد شرر پرواز ، يک آينه دل .
5 - عبارتهای تازه ، مانند : رگ گل بستر ناز ، خط عجز نفس ، آينۀ دست دعا .
6- عبارتهای ترکيبی ، مانند : مزرع نيستی آرايش تخم شرر ، جگرخون کن پوشيده و پيدا ، پيغام عجز سرمه
نوا ، سرسر انتظار چراغان اعتبار ، صفر آينه داران عدم و نوای بيخودی پيرايهء چندين بم و زير . ( چون بحث بر نيولوجيزم بيدل را درگفتار ديگری بديده دارم ، اينجا همين چند يادکرد را بسنده می پندارم . )

درسروده های بيدل ، گاهی که سخن از لفظ می رود ، به تعبير امروزين ، صورت يا فورم( form ( شعررامی بايد فهميد و گاهی که ازمعنا ياد آوری می شود ، محتوا يا( content ) را درنظر بايد گرفت .
بيدل ، خودش نيز گاه گاهی واژۀ صورت را در برابر معنا می نشاند . چنانکه دراين بيت :

به معنی گر شريک معنيت پيدانشد بيدل
جهان گشتم به صورت نيزنتوان يافت مانندت (غزليات220)

درسروده های بيدل ، اگر واژۀ معنی ، دربرابر لفظ ياصورت نمی آيد ، بيشتر ، شعر را ، بصورت کل ، در
نظر دارد ، چنان که دراين بيتها:

بحرفطرتم بيدل موج خيز معنيهاست
مصرعی اگر خواهم سرکنم غزل دارم
معنی بلند من فهم تند می خواهد
سير فکرم آسان نيست ، کوهم و کتل دارم

تلاش معنی اگر خاص انبساط خود است
چه لازمست به هر انجمن کنی تکرار

بيدل از فطرت ما قصرمعانيست بلند
پايه دارد سخن از کرسی انديشهء ما

مشق معنيم بيدل بر طبايع آسان نيست
سرفرو نمی آرد فکر من به هر زانو

يکی ازويژگيهای غزل بيدل ، تکرار قافيه است. شعرپژوهان ، اين نقيصه را درشعرسبک هندی بلا مانع شمرده اند و چنان پنداشته اند که گويا شاعر سبک هندی بی انديشه يی قافيۀ مکرر می آورد و جست و جوی کلمۀ ديگری را بايسته نمی پندارد .
بيدل در دفتر چهارم چهار عنصر، جايی که باغ دهره را وصف می کند ، می نويسد : " کوکوی قمری ازتنگيهای عبارت ، ناگزير قافيۀ مکرر بستن ..." ( چهارعنصر239)
از اين گفته برمی آيد که تکرار قافيه را در غزلهای خود بيدل نيز ، از روی مجاز شمردن نه بل که بنابر ناگزيری ، بايد فهميد .

نقد بيدل

عنوان نقد بيدل برای اين بخش گفتار ، آماج دو گانه دارد . يکی ، نقد ديگران بر سروده های بيدل ، که در برابر آن ، پاسخ بيدل طرف دلچسپی ماست. ديگری نگرشهای ناقدانۀ بيدل به شعرخود ش.

درحوزۀ نقد ديگران بر شعربيدل ، ازنوشته های شماری تذکره نويسان می آغازيم . غلام علی آزاد بلگرامی درتذکرۀ خزانۀ عامره می نويسد : "ميرزا در زبان فارسی چيزهای غريب اختراع نمو ده که اهل محاوره قبول ندارند." و مي افزايد که در مرثيۀ فرزند خويش سروده است که :

«هرگه دوقدم خرام می کاشت
ازانگشتم عصا به کف داشت.

خرام کاشتن عجيب چيزيست. » (خزانة عامره ، نول کشور ، 152 تا 153 )
چنين واکنش ناسازگارانه ، در گلزار ابراهيم ، تأليف علی ابراهيم خان خليل و تذکرۀ نشتر عشق حسين قلی خان عظيم آبادی نيزديده می شود . ميرقدرت الله قاسم در تذکرۀ مجموعۀ نغز ترکيبها و عبارتهای ساختۀ بيدل را اشتباه هايی می شمارد که درچند جای آثاراو رخ داده است . پاسخ بيدل، باچنين بيتها بيان می شود:

بيدل اشعار من ازفهم کسان پوشيده ماند
چون عبارت نازک افتد رنگ مضمون می شود
يا:
گوش پيداکن که بيدل از کلام خامشان
معنی کزهيچ کس نتوان شنود آورده است
يا:
معنی بلند من فهم تند می خواهد
سير فکرم آسان نيست ، کوهم و کتل دارم
يا:
گربتپد پی جمع رسايل ، وربزند در کسب فضايل
نيست کسی چو طبيعت بيدل ، باب تأمل فهم کلامم
يا:
يک عمر سخن زچرخ و انجم گفتن
صد نکته تأخرو تقدم گفتن
گربر سر انصاف رسی دشوار است
يک نکته به قدر فهم مردم گفتن

از واژۀ مردم پيداست که نه تودۀ بی سواد هند ، بل که گروهی را درنظر دارد که با شعر سروکار داشته اند .
درچهار عنصر نيز به پاسخ آن ناقدان و تذکره نگاران چند سطر پرخاش آميزی نوشته است:
«درخورفهم اين کودنان به ساز سخن خروشيدن است ، تاقصورفطرتها به رد وانکار نجوشد و به قدر رسايی اين افسردگان درجولان اظهار کوشيدن ، تاغبار حسد چشم انصافها نپوشد. » ( چهارعنصر 116 ) اين گونه دفاعيه ها نيز گوشه يی از نگرش بيدل را به شعروشاعر و پذيرندۀ شعر روشن می سازند.

مفاهيم عالی بايد بازبان آراسته و پرورده و نو بيان شوند و پذيرندۀ شعر بايد دانش خويش را دربارۀ امکانات و ظرفيتهای بالقوه وبالفعل زبان شعر ارتقا ببخشد .
درآن سالها که نو آوريهای زبانی شعر بيدل آماج نکوهشهای نامدار ترين اديبان همروزگاراوبود و آن همسازی بايستۀ لفظ و معنا برهم خورده می رفت و درترازوی شعر پلۀ لفظ چندين بار سنگينی می کرد، شاعر، خودش نيز بدين گونه باخود می انديشيد :

بيدل غريب کشور لفظ است معنيت
عرض پری به عالم مينا نگاهدار

بی نصيب معنيم کزلفظ می جويم مراد
دل اگر پيداشود ديروحرم گم می کنم (897)

غافل از معنی نيم ، ليک از عبارت چاره نيست
هرچه ليلی گويدم بايد زمحمل بشنوم (غزليات 971)

زمان اين گفت و گوها باخويش نيز سپری شد . پسانتر ، که استعاره و تشبيه و ترکيبها و عبارتهای ساختۀ بيدل مأنوس گرديد و شايد شاعر ، نيز درنوآوريهای صرفی و نحوی دست گرفته پيش رفت و گويا " بحران" پشت سر گذاشته شد، چنين ياد می آورد :

به قيد لفظ بودم عمرها ، بيگانۀ معنا
کم مينا گرفتم با پری همسنگ گرديدم
همين واقعيت ، که سخن بيدل در زمانهای گوناگون فرازوفرودی راکه اشاره کردم از سر گذشتانده است، دراين رباعی او به روشنی بازتاب می يابد:

شعرم که به صد زبان فرود آمده است
درچندين وقت وآن فرود آمده است
تورات نبود ه تا بگويم که همه
يک باره زآسمان فرود آمده است

دربارۀ تناسب لفظ و معنای شعر ازديدگاه بيدل ، حکايتی هم آورده اند ، که روزی نعمت خان عالی بر اين بيت بيدل انگشت خورده گيری گذاشت:

نشد آيينۀ کيفيت ما ظاهر آرايی
نهان مانديم چون معنی به چندين لفظ پيدايی

و گفت: هرگاه لفظ پيداشود معنا نيز پيدا می شود ، نهان نمی ماند . بيدل پاسخ داد : معنايی را که شما درنظرداريد ، خودش لفظ است . هدف من معناييست که با صدها لفظ بيان نمی شود ، مانند حقيقت انسان. (ازتذکرۀ مرآة الخيال امير علی شير لودی )
پس ازديدگاه بيدل مفاهيم و معانی شعری دو گونه اند : يکی ، همان معانيی که تابع الفاظ اند . هر لفظ بارمعنا يا معانيی را بر دوش می کشد . هرلفظ روزنه يی به معنی يا معانيی می گشايد .
يعنی:

تا لفظ نگردد فاش معنی نشود عريان
بی پردگيی رنگست ، آشفتگي بو ها (17 )

پيوسته به آن معانی نيز ، پايۀ دانش و فهم پذيرندۀ شعر اعتبار دارد . بيدل بادرد و دريغ ، از روزگاری ياد می آورد که هرچند به آرايش و پرورش زبان سروده هايش کمتر می نگريست ، باز هم ، بانگهای گله آميز فهم های نارسا فرو نمی نشستند .

نغمه ها بسيار بود اما زجهل مستمع
هرقدر بی پرده شد ، درپرده های ساز ماند

برای شاعری که به کوه و کتل براعظم پهناور شعرش سرافرازی کند ، بی شک ، کوشش به سادگی بيان و به کاربردن زبانی که بين واژگان و معانی رابطۀ مستقيم باشد ، کمتر اندوهبار نبوده است.

ديگر ، معانيی که درالفاظ مروج و شناسا نمی گنجند و آن معانی را بيدل ، معانی برجسته می نامد .
بيدل ، جای ديگر ، باتشبيه خود به معنای بر جستۀ شوق برهمان باور ، پافشرده است:


معنی برجستة شوقم نمی گنجم به لفظ
همچو بوی گل نگردد پيرهن عريان مرا (غزليات 76 )

ورفته رفته ، همان معنی برجسته کرسی باختۀ خودرا در سرايش بيدل باز می يابد و معنی گرايی چون واکنشی دربرابر انتقادها سربلند می کند:

نهال گلشن قدر سخنوری بيدل
به قدر معنی بر جسته گردن افراز است (258)
يا:
بيدل معانی تو چه اقبال داشتست
چشم حسود بيت ترا صاد می شود (582)

دراينجا سزاوار يادکرداست که عبدالقادر بيدل با آن همه قدرتی که در اتساع ظرفيت زبان داشته است و با آن که برای درروشنی قرار دادن انديشه های عاطفی خيال آميز خويش توانمند بوده ، هنوز الفاظ را درنمايش معناشيشه های کدری بيش نمی شناخته است.
بيدل در بيت زيرين آن پندار را بيان می دارد که ، لفظ درهرحال معنی را درتنگنا می فشرد ، چنان که در الفت مينای الفاظ من، باده يعنى معنی ، دامن صبوری گرفت . سنگ بردل بستن ، کنايه است از تحمل و صبوری در ناملايمات.

لفظ ممکن نيست بر معنی نچيند دقتی
با ده بر دل سنگ بست از الفت مينای من (1039)

درهمسونی آن انتقادهايی که برشمردم ، انتقادهای نانوشتۀ ديگری نيز هستند که از پاسخهای بيدل فهميده می شوند . به گونۀ مثال اين بيت را در نظر بگيريم :

مگو کين نسخه طور معنی يک دست کم دارد
تو خارج نغمه ای ساز سخن صد زير و بم دارد

انتقاد چنين بوده که شعرهای بيدل يک دست نيستند . امروز هم شماری از پژوهندگان شعر بيدل همان باور را دارند . شاعر در پاسخ ، صد زيروبم داشتن ساز سخن را عيب نمی شمارد . دراين بيت ديگر نيز همان پاسخ بازتاب يافته است :

شعر اگر اعجاز با شد بی بلند و پست نيست
دريد بيضا همه انگشتها يک دست نيست

پيداست که بيدل خود به يک دست نبودن سروده هايش معترف بوده است و آن را طبيعی می شمرده است. به پشتيبانی اين داوری اينک يکي از رباعي های او را نيز گواه می آورم:

بيدل زمن اقسام بيان بايد خواست
نی تاوان و نه ترجمان بايد خواست
دی حيزی می گفت: « نيست نظمت يکدست »
گفتم : « اين معنی از خران بايد خواست ! » (رباعيات409 )

شاعران کلاسيک درستايش شعر خود بيتهای مبالغه آميزی سروده اند ، که آن سروده ها درتاريخ شعرفارسی «مفاخره» شناخته می شوند . بيدل نيز ازآن مفاخره ها بسيار دارد .
از «مفاخره » های شاعران نيز با باريک بينی می توان به ديدگاه شان نسبت به شعر و شعر خود شان راه برد . چرا فلان سخنور درشاعری خودرا با فلان سخنورنام آورعرب برابر گذاشته است ، نه باديگری و چرا آن يکی به لفظ و آن ديگری به معنای شعرهای خويش سرافرازی کرده است ؟
ازشمار «مفاخره » های بيدل يکی اين بيت است :

بيدل نفسم کارگۀ حشرمعانيست
چون غلغلۀ صور قيامت کلماتم ( غزليات 873 )
همان سان که دکتر کدکنی در "شاعر آيينه ها" اشاره کرده است ، اين بيت باتشبيه واژگان به غلغلۀ صور نظريۀ
« شعر= رستاخيز کلمات » صورت گرايان روس را به ياد می آورد ، مگر نبايد نديده گذشت که در مصرع نخستين از «حشر معانی» که آماج ، همان معانی نازک و بيگانه است ، نيز سخنی هست .
به گمان من ، دراين بيت ، بيان فشرده و شعری همان نظريۀ ادبی را که از "رقعات" نقل کرديم ، می يابيم . بيدل بارها بر سازگاری و توافق لفظ و معنای شعر يا به تعبير امروزی ، هم آهنگی و همخوانی صورت و محتوا پا می فشارد و اين نکته در شماری بيتهای او بيان شده است .

کيست رنگ معنی از لفظم تواند کرد فرق
باده چون آب گهر جوشيده با مينای من (غزليات 1025)
يا:
آنقدرها لفظم از معنی ندارد امتياز
درلطافت محو شد فرق پری از شيشه ام(غزليات 855)

مگر اين درهم جوشيدن يا باهم جوشيدن محتوا و صورت درشعر ، می بايد ، بعد کنايه آميزی و تخيل را بالا ببرد. زيرا از نگاه بيدل ، نفوذ و کارگری سخن شاعرانه بدان وابسته است . به تعبير بيدل سخن موزون بايد پهلو دار باشد.

لفظ بی معنی نباشد آنقدرها دلنشين
حرف موزونی که بی پهلوست تير بی پر است

اين « پهلودار» يا کنايی بودن بيان شعری ، نزد بيدل تا تعبير ديگری نيز گسترش می يابد ، که «بسته» بودن يا آسان ياب نبودن شعر است.

با کلام آبدارت کی رسد لاف گهر
بيدل اينجا اعتباری نيست حرف بسته را

«حرف بسته» ، بيان ديگری از ابهام هنريست که ويژگی درخشان شعر بيدل شناخته می شود . شعر بيدل با دوشهپر به آن فرازای ابهام هنری می رسد : يکی ، معنای بکر:

مفت غواص تأمل گهر معنی بکر
دفتر بيدل ما خصلت قلزم دارد

معنيم يکسر گهر سرمايۀ گنج غناست
نيست زان جنسی که گويی از کسان دزديده ام (غزليات 898)

ديگری ، صور خيال يا نگاره های پندار نوساخت .
بيدل تجدديست لباس خيال من
گرصد هزار سال برايد ، کهن نيم

شعر با اين دو رکن ، دارای ابهام هنری می شود يا به تعبير بيدل ، « بسته گی» می يابد . اين ديدمان ، در
جامعۀ فرهنگيی پيش نهاده می شود که هنوز آسانی و روانی زبان شعر باب است .

خوش آن نفس که چو معنی رسد به عريانی
چو بوی گل زبهارش لباس پوشانی
سخن خوش است به کيفيتی اداکردن
که معنی آب نگردد زننگ عريانی (1167 )

سخن بسته يا پوشيده به گفتۀ نظريه پردازان امروزی ، مانند جان ماکاروفسکی ، بنيان گذار مکتب زبانشناسی پراگ ، سخنيست که دارای فورگراوندنگ می باشد . يعنی سخنی که نحوۀ بيانش چشمگير می گردد و فورگراوند شعررا دی اتوماتايزد می کند ، يعنی سلاست زدايی می کند و خوانندۀ شعر به تأ مل واداشته می شود.

بيدل اصطلاح « سکته» را درست به همين معنای دی اتوماتايزيشن در نقد شعر خود به کار برده است . من شرح اين موضوع را درمقالت « سکته يا دی اتو ماتايزيشن درشعر بيدل» ، پيش ازاين به نشررسانده ام . خواهندگان در مجلۀ پديده ( شمارهء هفتم ، دسمبر 2004 لندن ) می يابند.

دراينجا به آوردن چند مثال اکتفا می ورزم :

بيدل از طور کلامم بی تأمل نگذری
سکته خيز افتاده چون موج گهر تقرير من

بيدل نکند موج گهر شوخی جولان
درسکته شکستست قدم شعر روا نم ( غزليات 996)

"سکته" شعررا علو می بخشد و بربلندای کمال هنری بر می آورد .

آنجا که محيط بيکران سخنست
تمکين گهر موج روان سخنست
نظم عالی تأملی می خواهد
معذور که سکته نردبان سخنست ( رباعيات 5)

و با کليد زرين « تأمل » می توان قفل « سکته» هارا بازکرد .

مفت غواص تأمل گهر معنی بکر
سخن بيدل ما خصلت قلزم دارد

روانی شعر بيدل در سکته دار بودن آن است و سکته را دربيتی به لنگرشمشير تشبيه می کند که شمشير را برنده تر می سازد ، بدين گونه :

درتأمل بيشتر دارد روانی شعرمن مصرعم از سکته جز شمشير لنگر دار نيست ( 272)

نقد ديگران

بر روية 137کتاب "رقعات" مقالت کوتاهی هست که ديدگاه بيدل را درنقد شعرهمروزگارانش ، روشن می سازد .
جاگرفتن اين نوشته دردفتر "رقعات" هم پرسش انگيز است .نويسنده دراين مقالت پس ازجلب توجه سخنوران به باريکی بيان ، بيتهايی به گونۀ نمونه برای مقايسه و هم سنجی طرز شاعری هنديان وفارسيان يا عراقيان ، می آورد ، و يکی را ازنگاهی پسنديده و ازديگرنگاه ناپسند می شمارد.

درآن مقالت می خوانيم :
« دراين صورت ، هرطايفه را به وسع استعداد ، تفتيش افکارخود بايد نمو دن ، تامستحسن زبان دانان آن طريق برآيد و هر فرقه را به قدر مقدور ، چشم تأمل برمراتب بيان کشودن ، تاشايستگی تحسين لطايف شناسان حاصل نمايد . به انموذجی از اين عالم ، بيتی چند عبرت شاملِ ارباب خبرت است و تنبيه مايلِ اصحاب غفلت :

طلب کن يار جانی تا توانی
گريزان باش ازياران نانی

قبح اين ارشاد بر طبع هنديان ، چون حقيقت ايشان ، بی اظهار هويداست و طبع عراقيان را دراين مقام ، به حکم معذوری بی نسبتی ، پای توهم بر هوا. »

دراين بيت برهنگی و گپ گونگی شکل بيان ، شايد مورد نظر با شد.

« ای آن که زطور خلق بر هم خوردی بيهوده زوضع هريکی رم خوردی

حسن اين عبارت ، به مذاق اهل فارس پر ناگوار است و تقريرآهنگان زبان ديگر را بيخبری قباحت اظهار.»

دراين بيت شايد اشاره به کاربرد هريکی باشد ، که بی جا افتاده بيان را نارسا ساخته است.

« گر آدم سرشتی مگو زينهار
که افسار خر را بدستم سپار

آورد سمند برق دو را
بگرفته بدست خود جلو را

هرچند سخنوران فارس اين نوع تلفظ را تفاخر شمارند ، زبان آوران هند غير ازدست آويز تمسخر و رسوايی نمی پندارند. »

در بيت نخستين ، مناسبتی منطقی بين جزای شرط و شرط و جود ندارد . دربيت دوم ، مصرع دومين ، حشو است .

« بيت :
عمريست به جادۀ خطا می پويی
يک ره برۀ صواب کو نيست تو يی

خطای اين طور صواب بر طبع عراقيان روشن و خفت کيفيت اين وضع بر جميع اهل سماع مبرهن.» دربيت نقل شده ، کو = که او ، خلاف قاعدۀ زبان بکار رفته است.

« بيت :
به سيری دم مزن بيهوده از فقر
که حرف باطل و پوچ است بی وقر

فارسی گورا درجرأت اين اظهار ، ضبط نفس از احتياطات ضروريست ، تاسررشتۀ وقار از دست نرود و طبيعت منفعل بی سرفه گويی نشود.»

درمثال بالا ، در عبارت: باطل و پوچ و بی وقر ، هم تکرار يک مفهوم ديده می شود ونيز ناخوش آهنگی و تنافر واژۀ وقر.

« حريف بد قماريهای تو کيست
چو داو ما ندادی چاره يی نيست

ازتشنيع اين طور بيانها طبع فارسيان آزاد است، ليکن ناموس قبيلۀ هنديان يک قلم بر باد.» دراين بيت بی ارتباطی دو مصرع را شايد بديده دارد .
« برآين تقدير شعرای فارس را در اکثر مقام از طعن عبارات فارغ بايد انديشيد و شعرای هند را همچنان در دعوی زبان فارسی معذور بايد فهميد .
اما قافيۀ سخن پردازی شعرای هند ، بی تتبع نظم و نثر فارسی به علت احتياط قباحت طرفين، تنگی تمام دارد ، و معنی طرازی از اين طايفه به ملاحظۀ اقسام لغزش ، از نشئۀ دقت طبع ، آسان سر بر نمی آرد. »

بيدل درسال 1685 ترسايی برای بودوباش هميشگی به دهلی کوچيد . دردهلی به نوشتۀ بندرابن داس خوشگو _ شاگرد
و انيس و جليس بازپسين سالهای زندگيش ، شبها سخنوران شهر به خانۀ وی فراهم می آمدند و شعرمی خواندند و شعر می شنيدند و سرودههای خويش را نزد ش اصلاح می کردند .
فراتر ازآن بعض بلند پايه گان دولت نيز شعرهای خويش را برای اصلاح به بيدل می فرستادند ، مانند : شکرالله خان و نواب آصف جاه اول ملقب به چين قليچ خان متخلص به شاکرکه ديوان خويش را نزد بيدل گذاشته بود تا هر شعرش را پس از اصلاح داخل ديوان سازد . باری نواب مذکور غزلی درتتبع اين غزل بيدل سروده فرستاد:

نرسيدی به فهم خود در عزم دگر کشا
به جهانی که نيستی مژه بربند و در کشا
بيدل در پاسخ می نويسد : « ... خاصه درزمين غزل " نظرکشا" که ربط همواريش اندکی پيچش داشت و غيراز طبع سليم و فکرمتين ، براکثر طبايع احتمال لغزش می گماشت.
مصرع : آفرين بر طبع معنی آفرين
دربيتی چند تغيير بعض لفظ ، فضولی خيال دقت مآل بود.» سپس بيدل به آثار خود که به نواب فرستاده است اشاره کنان می نويسدکه باخواندن آن شعرها چارهء کاستيهای زبان سروده ها را بيابد يا بنگارش بيدل:
« تابه فضل ايزدی ، شکسته های عبارات در اندک مدتی همکسوت صفايی معنی بر آيد.» (رقعات 127 ) نواب شکرالله خان ، باری غزلی از صدرالدين خان برای اصلاح و اظهار نظر فرستاده است، که بيدل در پاسخ می نويسد که:
چند بيت آغازين غزل را اصلاح کرده فرستادم،«ليکن باقی غزل وقتی به معرض توهم آورد که از عهدهء آن مگرهمان خودش تواند برآمد. سير فطرتهای سخن طرازان اين عصر بی تماشايی نيست، خاصه ابنای دول که لاف کمال دراين فن هم داشته باشند.» (رقعات 44)

داوريها و نقدهای بيدل که در نامه های او بازتاب يافته اند ، بانثری پر تکلف و تصنع نوشته شده اند ، که زود فهميده نمی شوند . مگردورنيست که درآن روزگار رواج چنان شيوۀ نويسندگی ، گره از کار نامه گيران کشوده باشند .
گفتنی ديگر دربارۀ آن نقدها و پاسخ نقدها رک وراست بودن و حتا اندک خشونت بيان است.
بيدل در نقدهای روبه رو و شفاهيش نيز کوبندگی بکار می برد. بندرا بن د اس خوشگو، شاگرد ، دوست و نزديکترين يار آخرين سالهای زندگی بيدل ، در دفتر سوم سفينۀ خوشگو ، از زبونی و شکست مخالفان و بدگويان سبک وی ، دو رخداد را نمونه می آورد .
می نويسد که: «روزی ناظم خان مولف تاريخ فرخ شاهی بيدل رابه مهمانی خواسته پس از صرف طعام ، اين بيت او را برايش خواند:

توانگری که دم از فقر می زند غلط است
به موی کاسۀ چينی نمد نمی بافند

و گفت که دراين بيت سخن تازه آورده ايد و مقصودش تعبير «نمد بافتن» بود . بيدل گفت: «من آن احمق نيستم که طعن صاحب را در يافت نکنم.» و ازعسجدی ، فرخی ، معزی ، ومسعود سعد سلمان نمونه های کاربرد «نمد بافتن» آورد .
ناظم خان شگفتی زده صداکرد: « والله هرکه دراستادی اين عزيز شک آرد ، بی شک کافر باشد.» رخداد دومين را ازخامۀ خود بندرابن داس خوشگو بخوانيم : « روزی يکی ازشعرای عصر که نامش نمی توان برد ، با مثنويی به خدمتش رسيد، چون به اين بيت رسيد :

بيا ساقی که چشم بيقرارت
چو گل خون شد ززخم انتظارت

آن حضرت فرمود که اضافت چشم بيقرارت، ازعالم صفت و موصوف معلوم نيست . يعنی چشم که بيقرار است؟ حال آن که ارادۀ شاعر اضافت لامي است ، يعنی چشم عاشق تو که خودرا به اسم بی قرار برآورده .
شاعر را بايد که از اين چنين گفتگو احتراز نمايد که اراده چيزی دارد و چيز ديگر برآيد . آن عزيز گفت که زلالی بسته است. آن حضرت فرمود که زلالی را موقوف داريد، ازخود حرف زنيد . اين از آن عالم است که کسی دراين بيت بسته:

هرکه سويت به چشم بد بيند
چشمش از کلهء تو بيرون باد

آن مثنوی گوی کاوکاو کرد . آن جناب فرمود ، همان قسم شعری در مدح ميرزا الغ بيگ گفته اند.( سفينة خوشگو ، دفتر سوم ، پتنه بهار)

در کتاب چهار عنصربيدل نيز از دو بزم شاعرانه ياد آوری می شود که داوری بيدل دربارۀ آنها هم ، نشان دهندۀ ديدگاههای ادبی اوست. نخستين ، محفلی که درمنزل ميرزاظريف ، درحضور شاه قاسم هوالهی ازپيران طريقت قادريه و بااشتراک درويش والۀ هروی وچند سخنور ديگر برگزار گرديد .
زمان برگزاری اين محفل پيش از سال درگذشت ميرزا ظريف ( 1664) ، يعنی پيش از 21 سالگی بيدل بوده است . در ويش واله ازشاگردان فصيحی هرويست که بيدل اورا «معنی آرای طرز نوی» می شناسد . ازآن محفل باعبارات تأييدی سخن رفته است که همسونی نويسنده را نشان می دهد، بدين گونه:

«جمعی موزون طبعان الهام سبق ، نيز مستفيض مطالعۀحضور بودند و به تحريک سلسلۀ سحربيانی ، دفتراعجاز می کشودند . عبارات شوق انگيز درنبض انديشه تپشها می کاشت .
و معانی درد آميز در پردۀ نفسها علم ناله می افراشت . برجستگی فرديات ، يکه تاز عرصۀ خيال بود و پهلو داری رباعيات ، مربع نشين صدر مقال. تقرير روانی ، يک قلم طومارکشای عنوان تسلسل و تمکين سکته ، يکدست ، شکست آرای کلاه تأمل ... (رباعيات138)

بيدل دراين چند سطر نيز شوق انگيزی عبارات را درکنار درد آميزی معانی می نشاند ، يعنی هم به لفظ و هم به معنی توجه می گمارد .
و صفت پهلو داری برای رباعی نيز ، اگر مصرع : حرف موزونی که بی پهلوست ، تيربی پر است را ياد آوريم ، مارا باورمند می سازد که شعر ، ازنگاه بيدل ، به صورت عام و رباعی به صورت خاص ، بايد پهلو دار ، ياکنايی باشد . بازپسين نکته دراين سطرها ، مسألۀ سکته و تأمل است که بحثش گذشت.

دومين محفل دراکبرآباد ، درمنزل ميرکامگار دايرشده است. آن روز، به نوشتۀ بيدل «موزون منشی چند مضمون اتفاقی به هم بسته بودند ودامن توجه به غارت الفاظ و معانی سلف برهم شکسته . معنی بيگانه به طور بی انصاف شان ، معنی بيگانه بود و نتايج ديگران برطبع نامنفعل ، ازمفت زادان خانه . سعی خوش لهجگی ، پايۀ نظم به امتياز نثر رساندن و جهد مقام شناسی ، حرف مرثيه به کرسی تهنيت نشاندن . گوهررا همقافيۀ صدف بر آوردن ، غواصی بحورکمال ، مجتث محذوف را هم کفۀ رمل سالم فهميدن تعديل اوزان مقال .
به اين دستگاه ، خاقانی را به چاوشی يادنمودن ادبار مناصب فطرت وخسرورا به خادمی قبول فرمودن، تنزل مراتب همت.» (چهارعنصر 239 ) ازاين گفته ها هم اشاره هايی می توان دريافت که بر ديدگاه بيدل نسبت به شعروشاعر روشنی بيشتر بيندازند.

1. کهنگی بيان و تکرار معانی سخنوران گذشته .
2. بيگانگی با مقولۀ معنای بيگانه که رواج روز بود .
3. نبود مضمون بکر در شعر .
4. نسج سست و افتادۀ کلام که نظم را هم پايۀ نثر می گرداند .
5. ضعف بلاغت درسخنوری .
6. بی خبری از اصل های قافيه و عروض و ديگر معيارهای شعر ی آن روزگار .

ازنظربيدل ، گويا اين نکته ها ، شماری از کاستيهای مبرم سخن بعض ازسخن سرايان بوده اند.
درپيرامون بيدل ودر همنشينی با او، سخنوران بلند پايه و پست پايۀ زيادی می زيستند ، مانند : نعمت خان عالی ، معنی ياب خان ، محمد عطاؤ الله عطا ، انندرام مخلص ، بندرابنداس خوشگو ، شکرالله خان ، ايزد بخش رسا ، حکيم فيض علی ، حسين قلی خان (به نگارش مولانا خسته حسين علی خان )
، محمد عاشق همت ، عبدالعزيز عزت ، يوسف آيينه ، ميرزاسهراب رونق ، ميرزا عبادالله خان ، قيوم خان فدايی ميرعبدالصمد سخن ، قاضی عبدالرحيم وديگران . باآن هم ، درنامه يی به دو برادر ، ميرزاروح الله و ميرزا عبادالله چنين می نويسد :

"ازدرد تنهايی که رفيق طبيعت وحشت نصيب است ، چه نگارد ، که باوجود کثرت يک عالم آشنا ، ازقحط سخن فهم ، مقيم انجمن تصوير زيستن است و به همصحبتی خوابناکان بساط غرور برترجمان رنگينيهای تعبيرگريستن .
نفس شماری اوقات جمعيت، اين قدر مغتنم می داند ، که گاهی اززبان خامه با دوات گرم سرگوشی می گردد و گاهی به صحبت کتابی همدرس خموشی می شود."( رقعات 66) و درجای ديگری اين بيت را می يابيم :

کو گوش که کس بر سخنم فهم گمارد؟
مصروف نواسنجی خويش اند کری چند

اکنون از ديدگاه بيدل ، چندی از بايسته های شعر خوب يا اثرادبی خوب را می شماريم ، باآن باور که در برابرآن ها نبايسته ها را ، خود خوانندگان گرامی در می يابند:

1. بکر بودن موضوع
2. آوردن معانی بيگانه و ناآشنا وريشه دار در عوالم تفکر و هستی .
3. صورخيال تازه و آراستگی بيان
4. همسويی و سازگاری صورت و محتوا
5. بستگی بيان يا سکته دار و تأمل طلب بودن سخن يا به ديگرعبارت، داشتن ابهام هنری چشم گير . به تعبيرهای امروزيتر ، زبان شعری دارای فور گراوندنگ و روانی زدايی شده .
6. پاکيزه بودن از تعقيد
7. پهلو دار بودن يا کنايی و دومعنايی بودن کلام ، به ويژه درسرايش رباعی
8. رعايت آگاهانۀ احکام قافيه و عروض و ديگر اصلهای شعرشناختی


در فرجام نوشتنی می دانم که ، عبدالقادر بيدل در تأريخ شعرفارسی ، نه تنها از فرازين چکادها ست بل که وی نظريه پردازيست که فصل نوينی از شعر شناختی و نقد ادبی را آغازيد . و در راه اثبات حقانيت انديشه های خويش تا آخر پا فشرد .
نظريات ادبی و زبان شناختی بيدل ، با شماری از مدرن ترين تيوريهای انديشمندان جهان معاصر همسويی دارد . بدين گونه وی را می توان از اندک شمار نوابغ فرهنگی جهان شمرد که بخشی از آموزه های ادبی و شعری اش را حتا امروزهم می شايد سرمشق قرارداد وبه کار بست .

 


هامبورگ ، اکتوبر 2005
دکتر اسدالله حبيب


__________________________________________
يادداشت :
نمونه ها ی شعری از کليات بيدل ، نشرکابل چيده شده اند .