تماس باما کتابها سخنرانی ها مقاله ها داستانها سروده ها زیستنامه

صفحه نخست

 

 

 

ارمغان بيدل ازکوهستان بيرات

 

( سيری درطورمعرفت )

 

 داکتر اسد الله حبيب

 

کسی تا چند بیدل  کلفت تعمیر  بردارد ؟

فشا ر بام ودر ازخانه بیرون می کند مارا

 

بيرات يابيراته سرزمين کوهستانی وخوش آب وهواييست ، از توابع ولايت الور، درشمال هند ، که درکتاب آيین اکبری ذکرش آمده است . اين منطقه بادره های سرسبز ، چشمه های آب جوشان وبا غهای پرگلش که باهرگردش ابری چون عروس زيبايی سراپاشستشو می شده وبا معدن بزرگ نقره شهرت داشته است .

نوشته اند که بيرات ازروزگار جلال الدين اکبر تا عالمگير، جايگاه ضرب سکه ونقود نقره بوده است . نزديک به سال 1097 هجری ماهتابی ، برابرباسالهای 1686 يا 87 ميلادی نواب شکرالله خان _دوست بيدل ، را به حکمرانی بيرات گماشتند .که بيدل درآن سفر همراه او شد .

گل رايات شکرالله خانی

به فرق آن زمين کردآسمانی

من بيدل به آهنگ دعايش

گرفتم طرف دامان لوايش

شکرالله خان باديدن طبيعت دلفريب آنجا چند بيتی سرود و بيدل راآن چند بيت به سرايش مثنوی عرفانی بر انگيخت که طورمعرفت نام گرفت  .

عصای من درين گلگشت مقصود

نسيم فيض شکرالله خان بود

وگرنه من کجا کو پرفشانی

سرشکی بودم آنهم بی روانی

درين گلشن خرامی داشت کلکش

که پيوستم من بيدل به سلکش

کلامش گشت سرمشق خيالم

ازان سرچشمه جوشيد اين زلالم

دوروزی درپس زانونشستم

خيالی را جهانی نقش بستم

به بينش آخراين مکتوب منظوم

به طورمعرفت گرديد موسوم

درهمین جا باید تأکید کنم که عبارت دوروزی را روی بینان یک جمع یک فهمیده اند که محال است و حتمی نیست و می تواند اندک زمانی و چند روزی معنی دهد .

اگربرنام طورمعرفت درنگ کنيم ، واژۀ طوراشاره به کوهی دارد که پنجاه ودومين سورۀ کلام الله مجيد موسوم به آن است . کوه طوربين مصروايله ، درجوارمدين برپاست.

موسا باهفتاد تن برآن رفت ، تا همه آوازخداوند را بشنوند وبه بنی اسرائيل خبربياورند.

خداوند تورات را با الواح نبشته به موسا فرستاد . موسا فريادبرآورد : ارنی ربی (خداوندا خودرا به من بنمای !)

نداآمد که : لن ترانی ! ( مرا ديده نمی توانی !)

 و خداوند بر کوه تجلی کرد . کوه ازهم پاشيد . موسا بيهوش شد .

بيدل کوهستان بيرات را تشبيه می کند ،  نه  به طور ديدار خداوند ، بل که به طور معرفت خداوند . با چنين درنگی می توان به چنان نکته راه برد که اثر بيانگر وصف کوه ها ، دره ها ، دريا ها ، چشمه ها ، با غ و بته و ابر وباران بيرات ، بايد ، درعين حال نماد گونه دری به خدا شناسی بگشايد و اين يگانه سمت درستيست که از آن به شناخت طو رمعرفت بايد رهسپآر شد .

نور افگن ديگری برای شناخت طور معرفت هما نا وضع روانی شاعر پيش از سفر بيرات است .که با بی آرزو يی در گوشۀ عزلت نشسته و محو سير گريبان بوده است .

نه فکر انجمن نی ذوق گلش  

قدم چون موج گوهر محو دامن

درآن حال حقيقت مشربی وارسته خويی از برق دل چون شعله هويی می کشد و بيدل را مخاطب می سازد که معرفت خداوند تنها با سير گريبان و در خود فرو رفتن نمی شود ،

دراین موضوع نقل اشتباه آمیزاین بیتهای بیدل وشرح اشتباه آمیزترآن را دریکی ازرویه های انترنت خواندم که خوب است شما هم بخوانید :

 «همين چشمی که شايان تجليست

چو گردد بسته زندان تجليست

معمايی معمايی معما

اگر خواهی گشودن چشم بگشا

کسی کز معرفت يک شيوه بگزيد

جهان بی نهايت مختصر ديد

چراغی آگهی خلوت گزين نيست

فروغ مهر در زير زمين نيست »

دراین بیتها منحصر مختصرشده  و چراغ هم به چراغی تعویض یافته است .

اکنون درشرح این بیتها ،  این متن را بخوانید : « اگرمی خواهی راز معمایی رابکشایی ، پس چشمان جستجووتجربه را بکشا ولی باید به خاطرداشته باشی که هرگزوهرگز باانتخاب یک شیوۀ تحقیق نمی توان باگستردگی سرزمین حقیقت آشناشد .

بیدل برای دریافت حقیقت به تجربه وشیوه های گوناکون رسیدن به معرفت باورمند است .

این باورمندی درحقیقت خط بطلانیست که اوبرباورداشتهای آنهایی که می خواهند بیکرانگی حقیقت را بانظامهای بسته وکوچک فلسفی وایدیولوژیک اندازه کنند ، کشیده است . »

این نویسنده فراموش می کند که مثنوی عرفانی می خواند وبیدل عارف وحدت الوجودیست .

ازنگاه عرفان دوگونه روش رسیدن به معرفت هست ، نه بی نهایت . وآن دو یکی سیرگریبان است ودیگری سیرآفاق . دراین مثنوی بیدلی که غرق سیرگریبان بود به سیر آفاق خوانده شده است .

گرفتم باطنت نکشود راهی

جهان هم گرد دل دارد نگاهی

سر فکرت نشد محو گريبان

قدم باری برار از بند دامان

وحقیقت ازنگاه عارف وازنگاه بیدل یکیست وآن خداوند است وتنها او« وجود» است . کاینات تجلی حقیقت است و« عدم» است ، چنان که دربیتهای فرجامین این مثنوی نیز می گوید :

بیابیدل که عشقت انفعال است

محبت نیزدروحدت وبال است

دویی می خواهد این دعوا حذرکن

عدم باش ومطالب مختصرکن

ودرجای دیگری گفته است :

عدمی عدم ، عدمی عدم

زعدم چه پرده دری عبث

وبازدرآموزه های عرفانی بیدل هرگزفراخوانی به « تجربه » وجود ندارد . بل که دربرابر آن به « تأمل » فرا می خواند .

ندارد خلوت هرجزو زین کل

چراغ معرفت غیر ازتأمل

اگردرس تأملها روان است

دل شب صفحۀ خورشید خوان است

تأمل هرکجا آیینه گردید

به طبع قطره گوهرمی توان دید

به هرجادقتش بافطرت آمیخت

زگرد آه توفان دل انگیخت

تأمل ازنمی بحرآفرین است

جهانی کش نهایت نیست این است

خوش آن کزدقت سازتأمل

بری بوی گل از آواز بلبل ( طورمعرفت ص17 )

وگاهی که بیدل به مشاهدۀ جهان می انگیزد ، هدفش شناسایی خود جهان نیست . وی درهمین طورمعرفت روشن ساخته است که :

محیا کن نگاه التفاطی

ببربرصنعت بیچون براتی

وباز نویسندۀ این مقالت ، به سلسلۀ نگرش « سوبجکتیف » به سخن بیدل ، ازبیت :

یقینم شد که درهرذره جانیست

نهان درهرکف خاکی جهانیست

هرذره را مشیمۀ نبات می فهمد وبیدل را نبات شناس قلمداد می کند و تعبیر نهان بودن جهانی را درکف خاکی به دانش خاک شناسی اوپیوند می دهد وکشفهای مضحک دیگرکه فروگذاشتنی اند  .

طور معرفت چنان جامۀ ابريشمينيست که ابرۀ پرنيانی هفت رنگی دارد ، ازهنری ترين وصف پديده های طبيعت بيرات با زبان رمزها و تصویرهای نا مکرر وتازه و آستر پرندينه يی از معرفت جهان ، خودشناسی وخداشناسی  .

درسرايش طور معرفت وصف جلوه های گوناگون طبيعت مانند ابروباران وکوه و چشمه

فراخنای خيال انگيزی پيش گام پویای خامۀ  شاعر کشاده ، زمينۀ پيدايی پندارنگاره های (صورخيال ) رنگارنگ براق و بلو رين را فراهم آورده است .

گواه گونه تصوير های ابر را از طورمعرفت بنگريم :

چی ابر آيينۀ ناز گل ومل

بهار صد شبستان زلف وکاکل

ولی زلفی که در يک جنبش باد

هزاران دل تواند کرد ايجاد

جنون پيمانه چشمی گريه آهنگ

سيه مستی شکست شيشه در چنگ

سپهری ريزش سياره خرمن

شبستانی چراغ زیر دامن

چو مژگان هجوم اشک بسته

قدح در دست مينای شکسته

رسانده دود سودايی به گردون

بلنديهای موی فرق مجنون

همان ديوانۀ ژوليده موييست

که با سودای خويشش های وهوييست

گهی از برق بر آفاق خندد

گهی بر خاک سيل گريه بندد

به تيغ کوه گاهی سينه مالد

گهی گيرد رۀ دشت وبنالد

....

درين بيتها تصويرهای خيالی ابر های سياه را می نگريم ، که با تند باد ها درآويخته ، گاه می خروشند وگاهی می با رند . در آن سوی آن ابرها چون چراغان روشن ، هجوم بارانهای نباریده است .، ابرهایی که مانند موی سر مجنون اند ، مانند مجنون اند ، با چنين ترکیبهای توصيفی برساخته از استعاره وتشبیه :

آیینۀ ناز گل ومل ، بهار صد شبستان زلف وکاکل ، و صد شبستان زلف هم از وابسته های عددی ياواحدهای سنجش خاص بيدل است . چشم جنون پیمانۀ گریه آهنگ ، سیه مستی که هردم شیشه یی می شکند و باده یی به خاک می ریزد .مژه هایی که راه بر ریزش اشکها بسته اند . گاهی که نمی بارد ، قدهيست دردست وگاهی که می بارد همانند ميناییست شکسته . بلندی های موی سر مجنون است که دود شوريدگی  را به آسمان رسانده ، يا، نه خود مجنون است . دیوانه ییست با مو های ژولیده که با اندیشه های پریشان خویش دعوا دارد . برق ، خندۀ اوست وبارش ، گریه اش . گاهی با خشم سینه به تیغ کوه می مالد وگاهی نالان و ناامید راه صحرا می گیرد و... .

نگرش رها از زمان ، درهرنمایی از زمین وآسمان  ، دیدن دیروز ، امروز وفردا ، درهرآنی  ، همساز بافلسفه نگری عرفانی شاعر،  طیف فراخ تخییل پیش خواننده  می آراید .

بیدل دردنیای صور کمتردرنگ می ورزد ، بل که خوش دارد ، خیال خواننده را باخود به دنیاهای هیولایی ببرد و تصاویری از نهان اشیا که ازافسانه و شنیده و پنداشته های مردمان آموخته است ، پیش دیدۀ بیننده بگذارد . او دراشیا حلول می کند . به کوه که می نگرد ، می رود به درون دنیای سنگ ، می یابد که ازسنگ شیشه می سازند و ازشیشه آیینه وجام و درجام باده می نوشند و باده مستی می آورد  و آدمها مست می شوند ، نه رستنیها و اگر دنیا لبریز ازمستی شود ، خس وخار هم مست خواهند شد :

مباد اینجا زنی برسنگ دستی

که مینا در بغل خفتست مستی

مگو ای بیخبر سنگست اینجا

هزار آیینه در زنگست اینجا

همین کوهی که در چشم تو پیداست

هیولای دوعالم جام ومیناست

نواهایی که می جوشد ازین ساز

هجوم جام ومینادارد آواز

زبس هرخاروخس مستست اینجا

صداهم شیشه در دستست اینجا

درطورمعرفت بسا از ویژگی های شعر بیدل ، ترکیبسازی ونو آوریهای صرفی ، عادتستیزی نحوی وصورخیالی گوناگون وخاص درسیمای نمونه های زیبایی پدیدارشده اند ، که پژوهندگان بعد جمال شناختی شعربیدل را می توانند سیراب سازند .

چنان که اشاره کردم ، این مثنوی اندکی پیشتر از سال 1687م سروده شده است . گاهی که شاعر آزمون سرایش صدها غزل ورباعی ودومثنوی عرفانی ( طلسم حیرت ومحیط اعظم ) را از سر گذشتانده بود .وآن آموختگی وپختگی  ، اين اثر را درجایگاهی می نشاند که آن را می توان یکی از شاهکار های بیدل شمرد .

طورمعرفت دردو مرحله سروده شده است . طرح نخستین آن بدون خاتمۀ گلگشت حقيقت بوده که بنابرپیشنهاد شکرالله خان ، زیرعنوان « گلگشت حقیقت » اپی زود دلچسپ سیر درباغ پرازگلهای رنگارنگ برآن افزوده شده است . دراين قصه  سمن زرد ، رمز عاشقی

وازخود گذشتگی شناخته می شود .

 طورمعرفت نیز مانند دیگر مثنویهای عرفانی دولایه است . لایۀ نخستین وصف کوه وچشمه و باغ وراغ وابروباران بیرات است . لایۀ دومین رمزهای  آن است که گشایش می یابند و به رازهای بینش عرفانی راه می کشایند .

طورمثال کوهسار درلایۀ نخستین :

که کهسارست یک سرعالم رنگ

جنون آباد آب وآتش وسنگ

ودرلایۀ دومین ، کوه با سکوت ، نشانۀ حیرت است . همۀ جهان دربرابر جمال مطلق دروضع حیرت اند و کوه ها هم .

تحیر کرده است از وضع خاموش

سرود از یاد این مستان فراموش

اگرباورنداری ناله بردار

نظرکن تاچه می بالد زکهسار

همین پیام را دربیتی ازدیوان غزل نیز می یابیم :

حیرت دل گرنپردازد به ضبط کارها

ناله می بندد به فتراک تپش کهسارها (ص62)

حباب هم حباب است وهم تداعی خیالی حیرت .

زهی وضع حباب بی سروپا

که حیرانی زوضع اوست پیدا

نفس دردامن دل پا شکسته

نگه باشرم عقد دیده بسته

نگاه وشرم گره چشم را بسته اند ، یعنی چشم را ازنگرش باز داشته اند .حباب چشم حیرانیست که ازشرم توان تماشاندارد( حسن تعلیل )  .

بیدل با عصای تأمل می رسد برفراز چاه های کان نقره .

دوصدوچهاربیت از این مثنوی به تصویروبیان چاه های معدن  و کارتوان فرسا ووضع رقتبار کارگران آنهاست .

توجه خوانندۀ این گفتار را به این عنوانها فرامی خوانم :

آرایش سیرگاه معدن ، اشارت ، صفت چاه معدن ، تنبیه ودرصفت یافتن چاه معدن وازآن عنوانها به ویژه به این بیتها :

کجایی ای هوس مزدور دنیا

به ذوق جان کنی مسروردنیا

چه کوری اینقدردرچاهت افگند

که بهردیگران جان بایدت کند(ص31)

واین بیتها :

یکی جان کند وآن دیگر زراندوخت

گدازسعی این آن دیگراندوخت

درین وادی توان فهمید آسان

غنای عالم وحرص عزیزان (ص32)

بارها گفته ام وباردگرمی گویم که هیچ شاعرتاریخ شعرپارسی مانند بیدل به تهی دستان وستم کشان نزدیک وهمدرد نبوده است . وی دراین بخش مثنوی ،با تعبیرهای بهردیگران جان کندن ، وجان کندن این و زراندوزی آن واندوختن گدازسعی این توسط دیگران به

روشنی آفتاب به مسألۀ استثماروبهره کشی فردازفرد اشاره می کند و این چنین فقروغنا را مقابل می نهد  :

یکی برنازونعمت دامن افشاند

دوروزش گردی ازنام ونشان ماند

یکی در مفلسی شد طعمۀ خاک

که نام ازنقش اوشد بیشترپاک (ص31)

این نکته ها را سالها پیش نیز درمقاله یی نوشته بودم و بهانه جویان وتهی  دستان سرمایه داری ستای ، گوش به گوش نجواها کردند که داکترحبیبِ ازتحصیل شوروی بازگشته ، می خواهد عبدالقادربیدل را سوسیالست و ماتریا لست معرفی کند ! اکنون برآن می افزایم که پرسمان بهره کشی ازدهقان نیز درعرفان بیدل بیان شده است که درآن مثنوی بخوانند.

چرا یک عارف انسان دوست روشن بین وروشن دل نتواند استثماررا دریابد و کشایش این راز سرانگشتان سوسیالستهارا بخواهد ؟

 توجه خواهید فرمود،  که من حق گفته ام و خواسته ام ومی خواهم که به تقاضای وجدان علمی خویش ، سیمای راستین بیدل را معرفی کنم . خواسته ام ومی خواهم که بیدل چنان که بوده وهست شناختانده شود ، نه چنان که فلان کسان می خواهند .

مثنوی طورمعرفت با داستان گل زرد پایان می یابد . وگل زرد نماد عاشق است وبیدل ،

چنان که پیشترنوشتم  محبت را نیز دروحدت وبال می شمارد .   

باآن که عبدالقادربیدل می گفت : آن چه ماداریم مثنوی عرفان است . ( سفینۀ خوشگو) به گمان من طورمعرفت شاهکارمثنوی سرایی اوست .

    

 

داکتراسدالله حبیب

هامبورگ ، نوامبر2007

 

 ____________________________________

نخستین خاکۀ این مقالت در نشریۀ کلمه سال  2002چاپ شد .

نمونه های شعری ازچاپ کابل برچیده شده اند .