تماس باما کتابها سخنرانی ها مقاله ها داستانها سروده ها زیستنامه

صفحه نخست

 

 

 

 شعر بيدل ، زبان گفتار و فرهنگ مردم
 

 داکتر اسد الله حبيب

 



ماجرای بوی گل نشنيده می بايد شنيد
ای هوس تن زن زبان غنچه است انشای ما
بيدل




بيدل _ سخنوری که بيش ازهر شاعرزبان پارسی بفرازای هنری شعر، هم ازنگاه لفظ وهم معنا ، می نگريست و به ابهام سروده هايش سرافرازبود و بيش ازهرشاعری ترکيبهاوعبارتهای تازه بزبان شعرارمغان آورد و زبان شعرفارسی را بارور ترساخت و فهم کلامش دشوارترازفهم کلام هرشاعر ديگريست ، همچنان افزونتر ازهرشاعری اززبان گفتاروفرهنگ مردم سود جسته است .
زبان گفتارهميش و همه جا سرچشمهء فيض بخشای زبان ادبی و درآن شمار شعر بوده است ؛ مگرتمايل شاعران به بهره گيری اززبان گفتار، غالبا زيراثرمقولة واژه گان شعری و غير شعری قرارداشته دريافت گذرنامهء ورود بمرزادبيات ، برای عناصر زبان گفتار ، هميش باسختگيری و حتاگاهی تعصب روبروبوده است . درادبيات يونان باستان ، ارستوباورداشت که : « گفتاروقتی بلند وعاری ازابتذال می گرددکه الفاظ آن ازاستعمالات عامه دورباشد.» ( ارسطووفن شعر ، زرين کوب ، ۱۵۴ ) دراروپاشاعران کلاسيک وپارناسين درگزينش واژه گان سرايش سختگيرتر ازهمه بودند . گفته اندکه ژان راسين_سروده سرای سدهء هفدهم فرانسه تنهاهشتصد واژه رادرآثارخويش بکار برده است . درتاريخ شعر دری ، سخنوران سبکهای خراسانی وعراقی ازکاربرد تعبيرات زبان گفتار ، کمابيش ، دوری جسته اند . باآن وصف تراوش عناصری از محاوره بزبان ادبی ، خواه مخواه وپيوسته و همه جا ودرهر زمانه ادامه داشته ودارد . رودکی که می گويد:
بيارآن می که پنداری روان ياقوت نابستی
وياچون برکشيده تيغ پيش آفتابستی
يا :
اين طرفه که دوستترزجانت دارم
باآن که زصدهزاردشمن بتری
« بيار» و «بتر» گونه های گفتاری « بياور» و «بدتر» اند . گاهی که جلال الدين محمد بلخی می گويد:
بی او نتوان رفتن ، بی او نتوان گفتن
بی او نتوان شستن ، بی او نتوان خفتن
« شِستن» و « شِشتن» که در محاورۀ کابل بکار می روند ، صورتهای گفتاری نشستن اند . وگاهی که سوزنی سمرقندی می گويد :
گرسيم دهی هزاراحسنت
ورزربخشی هزار شاباش
واژۀ «شاباش » شکل گفتاری« شادباش » است ودری زبانان افغانستان « شاباش» و « شاباس » هردورا بکار می برند .
بدين گونه واژه گان زبان گفتار درشعر بسيارشاعران راه يافته اند و می يابند وآن واژه گان در لغت نامه ها مخفف ناميده شده اندکه پندارم نام گذاری رسانيست . بگونۀ نمونه ، سورنای رادرگويش دری کابلی« سرنی» می گويند . هرگاه درپی معنای سرنی به لغت نامه ها روی آوريد می يابيد که : سرنی مخفف سورنای است که نای رومی ونای ترکی باشد . ( برهان قاطع ، آنندراج و دهخدا) همان گونه واژه گان «شاباش» ، «شِستن »، «زوتر» ، و«پرير » که درگفتارمردمان کابل ، بلخ ، تخار ، بدخشان و هرات و ديگرولايات دری زبان افغانستان بجای «شادباش» ، « نشستن» ، « زودتر» و «پريروز» بکار می روند ، درفرهنگها مخفف ناميده می شوند که نبايد . اگرچنان واژ گان بنام صورت گفتاری مروج درفلان محل قيد شوند ، خواننده رابگويش زيست بوم آن شاعريا آن واژه رهنما خواهند شد .
زبان گفتاردريک دورۀ تاريخ شعرفارسی ، گويی، توسط شاعران، ازنوکشف شد . و آن دوره دورۀ سبک هنديست . سروده آفرينان سبک هندی نخچير معنای بيگانه و خيال نازک راباکمند کنايه ها، مثلها ، عبارتها وترکيبها ، پنداشته ها و رواجهای فرهنگی مردم ، واژگان و حتا تلفظ گفتاری پای بستند و رام کردند . بااين روش ساختارهای لسانی زبان گفتار ، باآن صورت وآهنگ آشنا ، ازبيگانه نمايی تصويرهای خيالی دور از ذهن و رمنده کاست و بتناسب هنرمندی شاعر ، فضای شعررا مأنوس گردانيد . با اين جنبش ، اگرازسويی شعر به امکانات نو زبانی رسيد ، ازسوی ديگر ، دريافت آن برای خواننده گان فرا مرزآن گويش دشوارشد .
عبدالقادر بيدل دررديف شاعران سبک هندی و بيشترازهمه ، اززبان گفتار و فرهنگ مردم بهره ورشده است . زيرا او زبان شعرفارسی را نيام تنگ برای شمشير معانی تازه می پنداشت که می سرود :
زلفظ نارسا خاکست آب گوهرمعنا
نيام آنجاکه تنگ افتد دم شمشيرفرسايد
وباچنين نياز دروني ، يکم ، به دامن خاصيت ترکيب پذيری زبان فارسی دست زد وفراوان ترکيب وعبارت ساخت . دديگر ، به زبان گفتار و فرهنگ مردم توجه گماشت .
عناصر زبان گفتار وفرهنگ مردم را که به شعر بيدل راه يافته اند ، می توان در دو بخش جدا کرد :
يکی ، آن بخش که در قلمروهای زبان فارسی گسترش داشته در فرهنگها نيز آمده است .
ديگر، آن واژگان ، کنايه ها ، عبارتها و مضامينی که درکمترکتاب لغتی نشان آنها هست و بيشتر ازگويشهای دری زبانان افغانستان وبخصوص محاورۀ کابل ورابطه های اجتماعی مردمان آن ، چيده شده اند .
دراين گفتار دستۀ نخستين را کنار می گذارم و به جستاری دردستۀ دومين دست می يازم . زبان دری افغانستان ، هنوز سوکمندانه ، لغتنامه هايی راکه می بايد، ندارد و درميان پژوهندگان زبان و ادبيات ، نا شناخته مانده است .
من دراين مقالت به باغستان آن دسته های گل سرخ زبان وفرهنگ مردم که بيدل دردامن شعردارد ، نيزاشاره هايی خواهم کرد ودرموازات آن ، شماری از آن مفاهيم و ساختارهای لسانی را که وی ، از مردم و زبان مردم خراسان زمين و بويژه کابل درشعربکاربسته است و درهيچ امثال و حکمی ، هيچ لغتنامه يی نمی توان يافت ، معرفی می دارم .
۱_ عبارتها و ترکيبهای تجريدی برخاسته اززبان گفتار :
درتمهيد اين بحث نظرم را دربارة چيستی عبارت و ترکيب روشن می سازم .
عبارت چنان مجموعۀ واژگان است که هنگام جمع بستن ساختار آن می شکند و نشانۀ جمع دربين آن می نشيند . مانند ، رنگ شکسته ، رنگهای شکسته . ترکيب آن مجموعه های واژگان را می گويند ، که در جمع بستن نشانۀ جمع در اخير آن می آيد ، مانند : مشکل تراشی ، مشکل تراشيها .
تعبير تجريدی شکست رنگ چنبرۀ فراخ عبارتها و نگارههای پندار را درشعر بيدل می سازد و درهمسويی باآن ، رفتن رنگ ، پروازرنگ ، گردش رنگ ، باخته شدن رنگ ، شوخی رنگ نيز فراوان بکار می رود .
درنخستين نگاه چنان می نمايد که بيدل رنگ را به شی يا جانوری تشبيه کرده خصوصيتی ، کنشی ، يا صفتی ازآن را پايۀ تداعی قرارداده ، بدين گونه بابکاربستن استعارۀ بالکنايه ( اوبسترکشن و پرسونی فکيشن ) سخنش را می آرايد . مگراصل گپ آن است که صناعات يادشده نخست بخامۀ بيدل نی بل که بزبان مردم کابل و شايد بعض جاهای ديگرنيز ، رفته است وحوزۀ آن درزبان گفتار بارها گسترده تر است ، ازآن چه در شعربيدل يافته می شوند .
بنگريم به کاربردهای « شکستن » و « رنگ » درمحاورۀ مردم کابل :
_ هوا شکست يا می شکند . يعنی هوا که بسيار گرم بود، اندکی سرد شد يا می شود يا هوا که بسيار سرد بود ،کمی گرم شد يا می شود .
_ آدم شکسته ، آدم فروتن و بی ادعا .
_ قسم راشکستن ، خلاف سوگند عمل کردن .
_ عهد شکستن ، بوعده وفا نکردن .
_ شکستن ياشکستاندن غرورکسی ، عاجز و نرم شدن يا ساختن .
_ روزه را شکستن ، درحال روزه داری چيزی خوردن .
_ وضو شکستن ، بی وضو شدن .
_ دل شکستن ، نااميد شدن و نا اميد ساختن .
_ رنگ شکسته ( صفت) ، رنگهای مانند خاکستری ، کريمی ، سفيد ، نصواری که مقابل آن رنگهای ، مانند سرخ ، سبز ، زرد ، آبی ، نارنجی و ديگر ، رنگهای شوخ ناميده می شوند .
می گذريم به کاربردهای رنگ درزبان گفتاری کابل .
_ رنگ بمعنای لون ، دودسته می شود : رنگهای شکسته و رنگهای شوخ .
رنگ رو = چيزی که بمرورزمان رنگش سترده می شود .
رنگ ريزی و رنگريز = رنگ کردن جامه و کسی که جامه رنگ می کند .
رنگمالی ورنگمال = رنگ کردن بناها و کسی که بنا ها را رنگ می کند .
_ رنگش پريد = سرخی صورتش زايل شد .
_ رنگ ميدان = دربعض بازيهای قطعه ( پر ) يکی از خالها که برتر پذيرفته می شود و دررابطه با آن : رنگ بازی کردن ، رنگ انداختن ، رنگ زدن و…
_ رنگ = گونه ، قسم . ادات تشبيه .
_ همرنگ = شبيه و مانند . اين پسر همرنگ پدر خود است .
_ همرنگ = شبيه و مانند . اين پسر همرنگ پدرخود است .
_ يک رنگ می خوانم = مصروف خواندن استم .
_ آدم دورنگ = دورو و فريبکار .
_ رنگ زدن = فريب و ترفند بکاربردن .
_ رنگت را گم کن ! = صورتت را ازنظرم دورکن . دورشو .
_ خربوزه ازخربوزه رنگ می گيرد (مثل) = هرکسی خوی و خصلت هم صحبت خودرا می گيرد .
_ بدرنگ = زشت رو و بد سيما .
_ رنگ دادن = زايل شدن رنگ چيزی و نيزرنگ باختن به همين معنا .
_ رنگش گشت = ازرنگی به رنگی شد ، رنگش تغييريافت .
رنگ درشعربيدل :
درشعربيدل ازآنهمه کاربردهای متنوع رنگ که درزبان گفتارهستند ، تنهاازاين چند تا چون زيربنای فراوان نگارة پندار(تصويرخيال ) استفاده شده است .
رنگ شکسته : رنگ شکسته آينۀ بيخودی بس است
يارب زبان ما نشود ترجمان ما
رنگ شوخ : ميی که شوخی رنگش جنون افلاک است
به خاتم قدح ما نگين ادراک است
شکستن رنگ : حسن وحدت جلوۀ آفاق را آيينه ايم
هرکه ازخود چشم پو شد رنگ ما خواهد شکست
پريدن رنگ : بيدل مباش غرۀ سامان اعتبار
هرچند رنگ با ل ندارد پرنده است
رفتن رنگ : دوش درمحفل به رنگ رفته شمعی می گريست
قدردانان ياد بيدل هم برين قانون کنيد
رنگ باختن : اين عالم آشفته که هستيست غبارش
رنگيست که من صبح ازل باخته بودم
رنگ دادن : چه رنگها که ندادم به بادپيمايی
بهار شمع درين انجمن خزانی بود
رنگ و به رنگ = ادات تشبيه :
خيال چشم که ساغربه چنگ می آيد
که عالمی به نظرشيشه رنگ می آيد
به رنگ چشم مشتاقان زحيرت برنمی آيم
همان يک عقده دارم تا قيامت گرکنی بازم
رنگ = خاصيت و ويژگی که درزبان گفتار نيامده است :
خاک برسرکرده عشق و پای درگل مانده حسن
گربهاراين رنگ دارد ، حيف قمری ، وای سرو
تراش درشعربيدل :
يکی ازپايه های ترکيب سازی بيدل واژۀ «تراشيدن » است . اين واژه به شکل پساوند فاعلی « تراش » به اسمها می پيوندد و سه معنا را افاده می کند . يکی سازندۀ چيزی ، مانند : قفس تراش = قفس ساز و کشتی تراش = کشتی ساز . دديگر ، تراشنده = زداينده ، چنان که در ريش تراشی ديده می شود . به گفتۀ بيدل :
سروريش می تراشم
دل کس نمی خراشم
دراين گفتار، سومين معنای تراشيدن را کار داريم که هست نشان دادن نيست است .
به پندارمن ، ترکيبهای اين دسته به تقليد زبان گفتار يا ملهم ازآن ساخته شده اند . درزبان گفتار بهانه تراشی ، مشکل تراشی ، دليل تراشی راداريم که هست نشان دادن چيزيست که وجود ندارد .
درشعرهای بيدل به همان قياس ترانه تراش ، فسانه تراش ، نقش قصورتراش و ديگر
ساخته شده اند .
گه زآينده ای ترانه تراش
گاه ازرفتگان فسانه تراش
*
زخود نقش قصوری می تراشم
که ازخجلت نصيبی برده باشم
فروش درشعربيدل :
محور ديگر ترکيبهای بيدل « فروش» است و آن چون پساوند فاعلی بااسمها می پيوندد که درزبان گفتار خود فروش و فضل فروش ، نمونه های آن است . ازاين اسم فاعلها با افزايش « ی » حاصل مصدرها يا اسم معنا های مرکب خود فروشی و فضل فروشی ساخته می شود .
بيدل بران قياس ترکيبهايی می سازد که عرضۀ مکررپديدار و نمايشی صفتی يا حالتی را نشان می دهد .
خود فروشی :
کيست يارب تا مرا ازخود فروشی واخرد*
دستگاه انفعال هردکانم کرده اند
گلاب فروش و شراب فروش و انتخاب فروش و شباب فروش درين غزل :
ای زلعلت سخن گلاب فروش
نگه از نرگست شراب فروش
نقش هرذره يی که می بينی
آفتابيست انتخاب فروش
حرف بی موقع ازحيا دوراست
آبم ازپيری شباب فروش
بيدل اينجا کجاست دام وچه صيد
دل کمنديست پيچ و تاب فروش
حرف بی پهلو : ازديدگاه بيدل سخن موزون بايد کنايه واشاره يی نهفته ، که دريافتنش دروازة ديگری ، غيرازمعنای ظاهری ، بر خواننده بکشايد ، داشته باشد .
اگرچنان نبود ، حرف بی پهلوست و برابراست به لفظ بی معنا .
لفظ بی معنی نباشد ، آنقدرها دلنشين حرف موزونی که بی پهلوست تير بی پراست
اين تعبير نيز ريشه درزبان گفتاردارد . درمحاورة کابل گپ پهلودار يا حرف
پهلودار ، به معنای مقابل چيزی که بيدل درنظردارد ، سخت متداول است .
بدين گونه ، بيدل درساختن شماری عبارتهاو ترکيبهای نو نيز ، نيم نگاهی به زبان گفتار دارد .

۲ـ واژگان و عبارتهای زبان گفتار در شعر بيدل :
شماری واژگان و عبارتهای زبان گفتار را نخستين بار درشعر بيدل می يابيم .
ترشدن : ازمزاح کسی رنجيدن و خشمگين شدن .
ازنامه ام آن شوخ مکدر شده باشد
مرزاست ، به حرف فقرا تر شده باشد
خسک : حشرۀ کوچکی که دربستروتخت خواب آدمهاجای می گيرد وخون انسان را می مکد . نيش خسک خارش می آورد . درايران آن را ساس می گويند .
بيدل اقتضای جسد می کشد به حرص وحسد
خواب امنی داری اگرپيرهن خسک نشود
درس روانی : درمسجدهای افغانستان اززمانه های قديم ، آموزش خواندن متن ، بدون تشخيص اعرابِ هجاها را درس روانی می نامند . بدين گونه که نخست آموزش خواندن هجايی (درمحاوره هجاگی می گويند ) شروع می شود . مانند : الف لام زبر اَل ، حی ميم زبرحَم دال پيش دُ ، اَلحَمدُ .سپس شاگرد می گذرد به خواندن روانی ، يعنی بدون گفتن زيروزبر هجاها . درس روانی پايان آموزش متن است .
تاچکيدن اشک را بايد به مژگان ساختن
چون روان شد درس طفل مابرون مکتب است
هرچه باداباد ! : در شروع کاری که شايد پيامد ناگوار داشته باشد ، گفته می شود . یعنی ازعاقبت نمی هراسم .
هرچه باداباد گويان تاخت هستی بر عدم
راه آفت داشت اما کاروان بيباک بود
ازکجاکه نريزد : می ريزد ، خواهد ريخت . اين عبارت زمانی گفته می شود که گوينده ، خلاف شنونده به شدن کاری باورمند است .
مباش غره به سامان اين بنا که نريزد
جهان طلسم غبار است ازکجاکه نريزد
يک عالم و دو عالم : وابسته های عددی . درمحاوره می گويند : بايک عالم زحمت ازدرياگذشت . يک عالم پول صرف کردم تا اين بنا به سر رسيد . بيدل درپهلوی يک عالم ، دو عالم را هم به کار می برد .
بس که بيقدری دليل دستگاه عالم است
چون پرطاووس يکعالم نگين بی خاتم است
***
اشک يأسيم ای اثر ازحال ما غافل مباش
بادوعالم نالۀ خون گشته همزاديم ما
ساده : احمق و بی عقل .
چون صبح درمعاملۀ گيرودارعمر
چندان نه ايم ساده که بايدحساب داد
با... چه دارد : درمحاورۀ کابل و حواشی آن به صورتهای « کتی ما چه دارد ، يا چه داری » ، « قی ما چه دارد ، ياچه داری ؟ » ، صيغه های مختلف آن کاربرد دارند .
معانی چه دشمنی دارد ، چه رابطه دارد ، چه کار دارد( ياداری ) را افاده می کنند .
نمی دانم چه دارد باشکست شيشۀ رنگم
نگاه بيخودی هنگامۀ ميخانه تعميرت
زدن : با اشتها والتذاذ خوردن .
خال مشکين نيزباچشم سيه هم نسبتست
ساغرمی گرنباشد حبی از افيون زنيد
کوک بودن : آمادۀ کار بودن .
سازنافهميدگی کوکست کوعلم و چه فضل هرکجاديديم بحث ترک باتاجيک بود
کوچه دادن : باکناررفتن راه بازکردن .
آن کس که بگذرد زخم زلف يارکيست
بردل چه کوچه ها که ندادند شانه ها
کم گرفتن کسی ياچيزی : حقيرشمردن ، ناتوان و ناچيزپنداشتن .
عرق ريزحياصد رنگ رنگ توفان دربغل دارد
مگير ای جوش گل از ناتوانيها کم شبنم
جنگ زرگری : جنگ دروغين .
به حرفی که بنياد او سرسريست
اگرجنگ واقع شود زرگريست
شب پرک : درکابل پروانة گلها و پروانة شمع ، هردو را شوپرک ( شب پرک ) می گويند و خفاش را شوپرک چرمی می نامند . بيدل نيز شب پرک را به همين معانی بکار برده است .
نيست شامی وسحری کزهجوم جلوة او
غنچه شبنمی نکند ، شمع شب پرک نشود
خال خال : ( قيد مقدار) دربيان کم ياب بودن چيزی بکارمی رود . به ندرت ، يگان تا.
انتخاب نسخۀ جمعيت هستيست فقر
عاشق بخت سيه می باشد اينجا خال خال
غروفش : سخنان تهديد آميزگفتن ، ازخشم داد و فرياد کردن .
ازغروفش پوچ تهور نرود پيش
زين ريش و بروت جعلی هيچ مبر پيش
نشست کردن : فرو رفتن تهداب بنا که سبب سقوط عمارت می گردد .
قدت خميده زپيری دگرخطاست اقامت
زخانه يی که بنايش کند نشست برون آ
لنگر: فشار ، گرانی و سنگينی .
گرانجانيست زيرسايۀ برق بلا بودن
زفرق کوه دشواراست خيزد لنگرتيغش
بازی کردن : رقصيدن .
برويت پيچ وتاب طرۀ مشکين بدان ماند
که شاخ سنبلی برلالة احمرکند بازی
کچل : لنگ ، کسی که يک پايش توان رفتار ندارد .
من بی دانش و احصای ثنايش هيهات
سعی محو رة بام فلک و پای کچل
مفت بری : درقمار بافريب و يا استفاده از ساده لوحی حريف ،اورا بردن .
نان پنجه کش : ازنانهای کابل . نانی که باکشيدن پنجه درازونازک ساخته می شود .
حيف است دست منعم درآستين شود خشک
اين نان نمک ندارد ، تاپنجه کش نباشد
روغن زرد : روغنی که درافغانستان از آب کردن مسکۀ گاوی بدست می آورند . ازسالها روغن زرد هزاره جات مشهور بوده است .
ازگاو آسمان چه تمتع برد کسی
شيرسفيد و روغن زردش نديده اند
کف پايی زدن : پاهای مجرم را بسته و باچوب يا تازيانه برکف پايش زدن .
بی ادب بس که براه طلبت راه کشودم
می زند آبله ام ازسرعبرت کف پايی
ديده و دانسته : به عمد و آگاهانه .
جلوه مست وشوق سرتاپا نگاه اما چه سود
ديده ودانسته حيرانی تغافل می کند
گل شدن : خاموش شدن چراغ يا آتش .
عافيت خواهی درين بزم ازمن و ما دم مزن زين هوای تند شمع عالمی گل می شود
هيبت کردن : باصدای تهديد آميز مانع شدن و عقب راندن . بيشتر درمورد حيوانات به کار می رود .
هيبتش می نمود سود نداشت
غيرشغلی که می نمود نداشت
کج دار و مريز : باروش جنگ و آشتی رابطه را باکسی نگاه داشتن .
بيدل به ادای مژه کج دارومريزی
پر شيفتۀ محفل نيرنگ نگردی

خلال دندان : چوب نازکی که برای پاک کردن درزهای دندانها به کار می رود .
خارا حريف سعی ضعيفان نمی شود
صدکوچه است در بن دندان خلال را
ترکردن : گذاشتن چيزی دربين مايعی . درزبان گفتار می گويند :« نان فلان درروغن ترشد » يعنی عائدی به دست آورد .
مزارکوهکن آن گه که بی چراغ شود
فتيله ترکند ازخود من رگ سنگش
گاومرده : مرده گاو ، ديوث .
تخفيف حرص خواجه نشد پيکردوتا
اين گاو مرده بار دو خر می کشد هنوز
خواب خرگوش : خيالات پوچ ، اميدهای بی اساس .
چه امکانست بيدل منعم از غفلت برون آيد
هجوم خواب خرگوش است يکسرشيرقالی را

۳ _ کنايه های برچيده از زبان گفتار :
باخرس همجوالی : درزبان دری گفتاری کابلی به شکل « باخرس درجوال افتادن » کاربرد دارد و معنای آن سروکار يافتن باآدم ناشايست می باشد .
جزخری کزصحبت اهل دول نازد به خويش
کم کسی باخرس فخرهم جوالی می کند
دست زيرسنگ داشتن : مجبوربودن .
زيرفشاربودن . به دليلی توان سرکشی نداشتن .
رگ گل آستين شوخی کمين صيدمادارد
که زيرسنگ دست ازساية رنگ حنادارد
درکتابی خواندم که «ساية رنگ حنا » را به « ساية برگ حنا » اصلاح ! کرده اند .
بدين صورت استعارۀ مکنيه يا تجريد را که نشانۀ سبکی شعر بيدل است ، ازميان برده اند . حيفا !
آب زيرکاه : کنايه از فريب و تزوير .
زطرزمشرب عشاق سير بينوايی کن*
شکست رنگ کس آبی ندارد زيرکاه آنجا
آه درجگرنداشتن : سخت تهی دست بودن .
درين محيط که هرقطره نقد باختن است
خوش آن حباب که آهيش در جگرنبود

ازريگ روغن کشيدن : کارناممکنی را ممکن ساختن .
حصول سيم و زر يعنی زمعدن
برون آوردن است ازريگ روغن
نبض کسی دردست ديگری بودن : به ارادۀکس ديگری هميش عمل کردن . مطيع ديگری بودن .
بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
بازگشتن نيست از آيينه تمثال مرا
ناف کسی را با چيزی بريدن : چيزی را بسياردوست داشتن .
فسردگی مطلب ازدلم که درايجاد
به تيغ شعله بريدند ناف داغ مرا
کلاه نازبرگردون فگندن : درزبان دری گفتاری کابل به صورت «کلاه خودرابه آسمان انداختن » کاربرد دارد که به معنای بسيارسرافرازی کردن است .
آرزو خواهد کلاه ناز برگردون فگند
جام می دردست جمشيد من اکنون می رسد
زبان کسی را دراز کردن : به کسی زمينة نکوهش و انتقاد را فراهم ساختن .
خط آوردی وننوشتی برات مطلب مارا
به خود کردی درازآخرزبان دوددلهارا
درپيراهن نگنجيدن : کنايه ازبسيارخوشحال بودن .
به اين شوقی که من چون گل به پيراهن نمی گنجم
سرگردسرت گرديدنم دستارمی بندد
۴ _ مضامين برگرفته ازفرهنگ مردم :
پريدن چشم : درکابل مشهوراست که هرگاه چشم بپرد(تکان بخورد ) خبرخوش می رسد . درآن حال خسی رابرپلک همان چشم می گذارند که همان خبرتحقق يابد .
هرکجاچشم پرد مژدة ديداری هست
هرکجادل تپش آرد خبری می خواهد
خفت اهل شرم بيباکيست
چون پرد چشم پايمال خس است
آسيای نوبت : تعبيرديگری ازمثل آسيا به نوبت است يا آسيای بابه هم باشد به نوبت است که درکابل رواج دارد .
بقدرگردش رنگ آسيای نوبتست اينجا
دوروزی خون ماهم گل بدست يارمی نالد
کاه دردهن گرفتن : در رواج هنديان ، هنگام نبرد دوتن ، کاه زيردندان گرفتن

يکی از دوسو ، نشانۀ تسليم بوده است .
گربه ميدان رياضت کهربا دعواکند
کاه گيرددردهن ازشرم رنگ زردما
کچه بازی : ازبازيهای کودکان و نوجوانان که درکابل قديم معمول بوده است . کچه ( انگشتری بی نگين ) را پنهان می کردند تايکی ازبازی کنان بيابد . اگريافت اوميرميدان می شد واگرنيافت جزامی ديد . سپس کچه گل کردن کنايه يی از افشاشدن راز شناخته شده است .
آخرزجيب پيری قدخميده گل کرد
رمزکچه نهفتن درروزگارپيری
ناخن شير : مردم به آن پندار اند ، که ناخن شير دافع چشم زخم است . دررباعيات بيدل می خوانيم :
بيدل درطبع ظالم شعله مزاج
الفت خشم است و مهرها کينه رواج
ديديم دمی که ناخن از پنجۀ شير
گرديد جدا به چشم زخمست علاج
انگشت زينهار کشيدن : د رباستان زمانه ها ، درجنگهای تن به تن ، بالا کردن انگشت اشاره ، نشانۀ تسليم و امان خواهی بوده است .
چون موی چينی اينجا اظهار سرمه رنگست
انگشت زينهاريم مارا صدا نباشد
استفاده از طبابت عنعنی در ساختن نگاره ها ی پندار : بيدل دربيان مفاهيم شعری و ساختن صورخيال از داروها نيزکار می گيرد و بنابرآشنايی که باداروسازی داشت ، پيمانۀ استفاده ازدارو ها و درمانگری درسروده هايش چشمگير است .
صندل ( سندل )_ داروی دردسر .
چاره درتدبير ما بيچاره گان خون می خورد
پيشترازدرد سر، سودن به صندل می زند
بنفشه بادام برای تازه شدن دماغ .
ورداروی تردماغيی می خواهی
ازعطاری بنفشه بادام طلب
تباشير _ داروی تب .
دم پيری فسردن بردل عاشق نمی بندد
تب شمع محبت بشکند صبح ازتبا شيرش

نيشترزدن _ درمان گلودردی .
به تهديد ازين همدمان امن خواه
کلک زن خناق گلوگيررا
۵ _ به کار بردن شکل گفتاری شماری ازواژگان :
دراين بخش واژگانی را در نظردارم که درزبان گفتار ونوشتار دارای اعتبار همسان اند مگربيدل بنابراقتضای وزن شعرياعادت ، بيشترينه ، شکل گفتاری آنهارا به کاربرده است .
«مرزا » شکل گفتاری « ميرزا » درمحاورۀ کابل :
طمطراق عالم عبرت تماشاکردنيست
پيش پيشش بانگ خرگرمست مرزا می رود
«برِ» شکل گفتاری « برای» :
برياراگرپيام دل تنگ می فرستم
به اميد بازگشتن همه رنگ می فرستم
« بتر» شکل گفتاری « بدتر » :
عيبی بترازلاف کمالات نديديم شرمی که لبت تشنۀ تبخال نباشد
«نامد » شکل گفتاری« نيامد » :
بکف نامدکسی رادامن شهرت به آسانی* نگين جان ميکند تازين سبب حاصل کند نامی
«استادن » صورت گفتاری « ايستادن » :
جزتأمل نيست بيدل مانع شوق طلب
رشتۀ اين ره اگر دارد گره استادن است
« واکردن » صورت گفتاری « باز کردن » :
درزيرفلک بال نگه وانتوان کرد
عمريست که واماندۀ اين حلقۀ دوديم
«وا » شکل گفتاری « باز » :
توونظارۀ نيرنگ دو عالم بيدل
من و چشمی که به حيرانی خود وا باشد
اکنون که اين بحث به فرجام می رسد ، سه يادآوری کوتاه را بايسته می پندارم .
يکم ، چنان که درآغازنيز اشاره کردم ، عناصر زبان گفتار درسرودههای بيدل خرمنهاستند ، نه اين چند خوشه يی که نمونه گويا درين گفتاربرچيده ام . اگربا شکيبايی همه را فراهم آوريم ، کتابی می شود سخت دلپذير .
دوم ، زبان دری مروج درهند روزگار مغول و به خصوص زبان سروده های بيدل ، از گويشهای دری افغانستان بسيارتر سيراب بوده است و شايد يکی از دلايل دلبستگی کم نظير مردمان ما به شعر بيدل همين مسأله نيز شمرده شود .
سوم ، در « واژه نامۀ شعربيدل » شمارۀ بيشترواژگان ، ترکيبهاو عبارتهای زبان گفتار شرح شده اند . چشم آن دارم که درحل مشکلات دوست داران سروده های بيدل مددگار شده بتوانند .